لیست کلیه پارتهای رمان اراذل اوباش : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان اراذل اوباش - پارت 1
به نام خداوند آفریننده داستان و عشق «اراذل اوباش» خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 2
پنیر را از بسته اش در می آورم و داخل بشقاب سفالی آبی رنگ می گذارم و رویش سیاه دانه می ریزم. شیره ی توت را داخل پیاله ی شیشه ای می ریزم و بعد چند تخم مرغ داخل تابه ی کوچکی نیمرو می کنم و رویش فلفل سیاه و پونه ی خشک می ریزم. به سفره ای که چیده ام با لذت نگاه می کنم و زمزمه می کنم. -آخ که تنهایی چه ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 3
اعلا که می بیند به هر دری که می زند، فایده ندارد دست از اصرار کردن برمی دارد. -خب پس من میرم پایین بعدشم یه سر میرم مغازه تا شب هم برنمی گردم. بی تفاوت سری تکان می دهم. اما بعد از رفتنش سرحال و بشاش به جارو کردن و گردگیری خانه می پردازم. سرویس بهداشتی را با مایع سفید کننده تمیز می کنم و بعد از ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 4
-حداقل می تونی تظاهر کنی که توی جمع خانوادگی ما خوشحالی؟ -ببخشید که توی 365 روز سال، روزی یه بار شاید هم بیشتر چشمم به جمال همه اتون روشن می شه و دیگه می تونم واقعا دل تنگتون بشم! جوابم قاطع و کامل بود و اعلا را کاملا لال کرد، اعلا که شروع به جویدن سبیل هایش می کند به آشپزخانه می روم تا در پهن کر...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 5
اصلا به خودم زحمت نمی دهم جواب شکوه خانم را بدهم چون حرفش خیلی بیراه هم نبود. شکوفه پر از حس سرزندگی و شادابی و نشاط بود، احساساتی که من خیلی وقت بود آن ها را حس نمی کردم و وقتی می خواست با من ارتباط بگیرد صراحتاً کناره گیری می کردم و از او فاصله می گرفتم. شکوفه خانم دست روی پایم می گذارد. -خب ع...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 6
من که حسابی از دیدن این صحنه شوکه و ناراحت شده ام، صدایم را بلند می کنم و فریاد می زنم. -آخه بچه این وقت شب باید نارنجک بزنی؟ تو پدر و مادر نداری بیان جمع ات کنن؟! پسرهای نوجوان که در اوج کله شقی به سر می برند با دیدن عصبانیت و داد و فریاد من شروع به خندیدن و چرت و پرت گفتن می کنند اما به یکباره...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 7
-حالا چرا نگاهتو می دزدی، مگه شوهرت نیستم، حلالِ حلالم بهت دختر!!! مستقیم به چشم هایش نگاه می کنم. -یه وقت هایی حلال ترین کَس آدم با یه اشتباه تا آخر عمر به آدم حروم میشه!!! -صنم خودت می دونی که برات می میرم. -می دونم. اعلا که فکر می کند این پاسخ من چراغ سبزی به اوست جلو م یآید و از قصد سعی می ک...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 8
به تک تک اتاق ها سر می زنم و وضعیت بیمارها را چک می کنم و به بیمار اتاق دویست و دو که مدام در مورد زمان مرخص شدنش سوال می کند، امیدواری می دهم که قرار است امروز از دست ما خلاص شود. زمان استراحت وقتی در حال نهار خوردن بودیم، پیامکی برایم ارسال می شودکنجکاو نگاهی به گوشی ام می اندازم چرا که تقریبا ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 9
. دست روی شانه اش می گذارم. -خوب شد عطا بحث غذا نخوردن رو پیش کشید شکوه خانم دلت پر بود ها!!! -مگه من چی گفتم؟ من حرف بدی زدم؟ میگم دلم نوه می خواد، آقا ده سال از ازدواج این دو نفر گذشته ولی انگار نه انگار. هیچ کدوم حرف نمی زنن من ببینم قضیه از چه قراره، اگه عروسم مشکل داره ببرمش دکتر، اگه پسرم ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 10
صدای جمعیت و هیاهو این قدر زیاد است که دیگر اعصابی برایم باقی نمی گذارد و فریاد می زنم. -یه لحظه خفه ششد. همه ساکت می شوند اما مردی می گوید: -تو چی میگی؟ -من عروس خانواده شیخی ام، شما اومدید جلوی در خونه ی ما سروصدا راه انداختین، میخوام بدونم قضیه از چه قراره؟ زنی میانسال دست زنی که صورتش کبود شد...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 11
-چقدر این جماعت برام آشنان! -منظورت چیه؟ -یاد خانواده ی شما افتادم!!! عطا دستی به ریش هایش می کشد. -چقدر تو زبونت تلخه صنم. -چون حرفم درسته، خودتم می دونی عطا. -فقط نمی دونم تو که اصلا از ما و خانواده امون خوشت نمیاد چرا با اعلا ازدواج کردی؟ نگاهش می کنم، کلمات و حرف هایی که سال ها در ذهن و دلم...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 12
عطا همان طور طور که پشت به من و برادرش ایستاده، می گوید: -یه جوری میدوزی انگار داری لباس میدوزی، دلم ریش شد!!! -از شما اراذل اوباش بعیده اینقدر دل نازک باشین!! عطا بر می گردد اول به من بعد به برادرش نگاه کرد و پرسید: -صنم الان به ما توهین کرد. اعلا سرش را تکان می دهد. -کار همیشگیشه. -اول اینک...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 13
-آفتاب از کدوم طرف در اومده رفتی پای سینک عروس!!! -دیگه وقتی عروستون شاغله باید انتظاراتتون رو پایین بیارید، نمیشه که هم خر رو بخویاد هم خرما!!! عطا به کنارم می آید و مشغول آب کشیدن ظرف ها می شود، ابتدا آستین هایش را بالا می زند و بعد پیش بند را دور گردنش می اندازد و به من پشت می کند. -صنم این گ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 14
-وای خدا، باشه، باشه. سر سفره ی غذا نشسته ایم و من در حال فکر کردن به این موضوع هستم که چطور از عطا عکس بگیرم و به آتوسا نشان بدهم تا دست از سرم بردارد. شکوه: راستی عروس دیشب برای اعلا غذا بردی بالا؟ بدبختی چه حواسش جمعی هم داشت!!! -نه یادم رفت. -عروس هم عروس های قدیم، همیشه حواسشون به خورد و خو...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 15
صبح به محض اینکه وارد بیمارستان می شوم، آتوسا سر راهم سبز می شود. -چی شد عکس آوردی؟ گوشی ام را روشن می کنم و عکس عطا را نشانش می دهم. آتوسا با اکراه می گوید: -اینه؟ -آره دیگه. -اینکه بیشتر شبیه خلافکارهاست!!! بی حوصله گوشی را داخل جیبم می گذارم. -دیگه ظاهر و باطن همینه. -یه جوری گفتی از فرنگ برگ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 16
-تو از شوهر بودن...فقط داری اسمشو یدک می کشی! مچ دستم را می گیرد و مرا به سمت طبقه ی بالا می کشد. -بیا نشونت بدم شوهر بودنمو... با لگد به میان پایش می کوبم و اعلا از درد در راه پله خم می شود که عطا سر می رسد. -چی شده؟ فقط دو دقیقه با هم تنها بودین که؟! -چیز خاصی نیست، به داداشت بگو دستشو مشت کنه ...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 17
-والا داداش...علی آقا که خیلی وقته ازش جدا شدم. عطا کمی مکث می کند. -شوهر دومیت کیه؟ -محمد آقا بود؟! عطا با صدای بلند می پرسد: -بود؟؟ شوکت کولی بازی در می آورد و گریه می کند. -خب آره دیگه داداش باهم از نظر سنی اختلاف زیاد داشتیم به مشکل برخوردیم، من چی کار کنم که پیشونیم سیاهه و شانس ندارم. شوکت...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 18
حالا چی باد کله اتو خوابوند؟ -خیانت!!! می خواهم چیزی بپرسم که می گوید: -اوقاتمو تلخ نکن صنم. وقتی می بینم این موضوع آن قدر عذابش می دهد، دیگر در موردش حرفی نمی زنم. تا وقتی غذا را آماده کنند، عطا یک جور خاصی به کارت بانکی اش نگاه می کند. -اینجوری نگاش نکن، عاشقت میشه ها! چیزی نمی گوید ولی هم چنان...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 19
در راه پله صدای فریادهای شکوه را می شنوم و بازار گرمی که برای مظلوم کردن خودش و ظالم نشان دادن من می کند. -دیدین چی گفت؟ همه اتون شنیدین؟ به من گفت مار!!! منظورش اینه من زبونم زهر داره، از زبون مثل شمشیر خودش نمیگه. این وسط به تعبیر عطا خنده ام گرفته است. -نه مامان، مار میشه خودش تو میشی پونه، د...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان اراذل اوباش - پارت 20
زهرماری نثار آتوسا می کنم، اگر این قدر که برای تنها شدن من و آقای دکتر تلاش می کرد برای خودش حرکتی زده بود تا الان مجرد نمی ماند. سهم غذایم را روی میز می گذارم، دکتر وحدتی هم قبل از اینکه غذایش را بردارد ابتدا دست هایش را می شود و بعد در هوا نگه می دارد. -دستمال کاغذی بدم دستاتون رو خشک کنید؟ -د...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
