دوست داشتی؟
رمان دنیای رازمینا اثر رها گودرزی

رمان دنیای رازمینا

  • زبان فارسی
  • 75.5K 👁
  • 350 ❤️
  • 238 💬

خلاصه رمان فانتزی دنیای رازمینا

هر آدمی یه قصه‌ای داره! نمی‌دونم این قصه راسته یا دروغ، نمی‌دونم افسانه است یا واقعیت؛ اما من میگم ذهن بشر به هر کجا سفر کنه؛ پس چیزی هست که حقیقت داشته باشه! رُز افسانه یا واقعیت دختری‌ست، دختر جان قصه‌ی من! می‌دونم گله می‌کنی و هرچه‌قدر هم تلخی کنی، هرچه‌قدر هم ناسازگار بگذاری واسه من؛ اما چیکار باید کرد وقتی سرنوشت خیلی پر زورتر از من هست! رُز و همکلاسی‌هاش قرار به یه اردو برن، اتفاقاتی می‌افته که رُز از اونا جدا میشه و اسیر یه گرداب میشه. اون گرداب دروازه‌ای است به دنیای رازمینا...

قسمتی از متن رمان دنیای رازمینا

-دیدی؟ دیدی خوش‌حال بودم؟ مطمئن بودم یه اتفاق خوب قراره بیفته!
اقای جانسون:دانشجوهای عزیز تا سه روز دیگه آماده بشین برای رفتن.
جسیکا:حالا من چی بپوشم؟
-لباس عروس!
-کوفت جدی میگم.
-مثل همیشه دیگه!
-چی بیاریم؟
-من که خوراکی میارم تو وسایل حیاتی بیار.
-مثلا؟
-رژ و خط چشم، ترقه و از همه مهم‌تر لواشکایی که مامانت درست کرده.
-کدوم بدبخت رو می‌خوای بترکونی؟
-جیسکای بدبخت رو!
-به تو هم میگن دوست؟
-نه میگن یار، همدم، رفیق، شریک جرم!
خندیدم و سرکلاس رفتیم. ماریا اومد پیش‌مون و گفت:
-وای داریم می‌ریم کوبا!
یکی از پسرا که اسمش ادوارد بود به خودش و دوستاش اشاره کرد و گفت:
-اونم با ما چه شود!
جسیکا دستش رو گذاشت زیر چونه‌اش و با احساس گفت:
-چه شود!
زدم زیر دستش و گفتم:
-اَی این اداها چیه؟
من و ماریا می‌خندیدم از دست جسیکا که استاد وارد کلاس شد.
***
سه روز مثل برق و باد گذشت. همین‌جور که آماده می‌شدم خاله می‌گفت:
-خیلی مواظب خودت باشیا، گم نشی یه وقت!
-چشم!
-بلایی سرت نیاد! من جواب بابات رو چی بدم؟ حواست به خودت باشه.
-چشم!
-رسیدی بهم خبر بدیا!
-چشم!
-کی برمی‌گردی؟
-چشم!
-تو اصلا گوش میدی من چی میگم؟ میگم کی برمی‌گردی؟
-آها هفته دیگه!
نچ نچ کرد. از اتاق بیرون رفت، شلوار ارتشی پوشیده بودم. لباس دکمه‌دار ساده یشمی که مدلش یکم گشاد بود، کفش کرمی بنددار ورزشی، کوله پشتی‌ام رو هم برداشتم. توی آینه قدی از بالا تا پایین به خودم نگاه کردم. موهام مصری تا بالای گردنم بود، خط چشم و رژم زده بودم. یه بـ ـوسـ واسه خودم فرستادم و از اتاق بیرون اومدم.
-خاله؟!
-جانم؟
به فارسی گفتم:
-خیلی دوست دارم!
گونه‌ام رو بوسید و بغلم کرد.
-خب من دیگه برم.
-برو عزیزم خدا به همراهت!
تا دم در همراهیم کرد. جسیکا با تاکسی منتظرم بود، یه سوت زد و گفت:
-اِی خانوم کجا کجا؟
عشوه اومدم و روم رو اون‌ور کردم. خندیدم و رفتم سوار تاکسی شدم و گفتم:
-اووو جسی رو ببین چه کرده!
-بیا سلفی بگیریم تا له نشدیم!
گوشیم رو در آوردم و تا رسیدیم دانشگاه چندتا عکس گرفتیم. جسیکا عکسا رو گذاشت اینستاگرام. از تاکسی پیاده شدیم، ورودی دانشگاه خیلی شلوغ بود و دوتا اتوبوس وایساده بود.
-بدو بریم تا همه جاها رو نگرفتن!
کرایه تاکسی رو دادم و پیاده شدیم. همه بچه‌ها وایساده بودن کنار اتوبوسا! ماریا ما رو دید، دست تکون داد تا پیشش بریم. کنارش رفتیم و گفت:
-سلام چه‌طورین؟
-خوبیم تو چه‌طوری؟
-عالی!
جسیکا با دست به دخترای افاده‌ای و پسرای جنتلمن کنار ماریا اشاره کرد گفت:
-اینا...
ماریا پرید وسط حرفش گفت:
-دوستامن!
می‌د‌ونستیم دوستاش هستن، بیشتر توی دانشگاه با همینا بود. جو یکم سنگین شده بود. گوشیم رو در آوردم و گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دنیای رازمینا
  • مینا

    0

    معرکه بود خیلی خیلی دوسش داشتم فقط ایکاش اون اژدهاعه نمی مرد 🥲

    ۲ هفته پیش
  • Yones

    0

    بسیار عالی و قشنگ اولین رمانی بود ک خوندم و بی نظیر بود

    ۴ هفته پیش
  • مهنا

    0

    زیاد خب نبود از اینم میتونست قشنگ باشع

    ۲ ماه پیش
  • نیایش

    0

    سلام نویسنده ی عزیز . من داستان های زیادی خوندم اما داستان تو واقعا منو تحت تاثیر قرار داد . شاید بخاطر اینکه ذهنیت شبیه به همی داریم ، از نظر من اینکه تو ماجرای درصد استفاده از مغز رو بیان کردی خیلی خوب بود چون ثابت شدس و من معتقدم واقعا این دنیا ها وجود دارن فقط کاش طولانی تر مینوشتی .موفق باشی♥️

    ۲ ماه پیش
  • Mariya

    0

    خیلی قشنگ و احساسی بود لذت بردم از تایمی ک گذاشتم برای رمان و از نویسنده خوبش تشکر میکنم🌸

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    2

    رمانش قشنگ بود اما ایراداتی داشت،مثلا خیلی خلاصه شده بود،انگار رو دور تند بود ،بعضی قسمتاش منو یاد فیلم و سریالایی که دیده بودم مینداخت هرچند تغییرش داده بودنویسنده،درکل میتونست خیلی قشنگتر برای خواننده به نمایش گذاشته بشه

    ۳ ماه پیش
  • مری

    -1

    بسیار عالی عالی عالی بود ب هوش و ذکاوتت افرین میگم واقعا اینجور رمان یه مغز میخواد که تو داری افرین بهت عاشقش شدم

    ۳ ماه پیش
  • ونوس

    0

    خب داستان قشنگی داشت دوسش داشتم ولی خب میتونست هیجان انگیزتر باشه و خیلی جاها دارک تر بشه ولی جاهای جذابش به سادگی رد میشد😕انتظار هیجان بیشتری داشتم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود🤩😍🌹🌱❤❤ واقعا متشکرم از نویسنده این رمان بازم تشکر بابت رمان خوبتون. یاعلی 💗👋

    ۵ ماه پیش
  • الی

    3

    نمیشه گفت رمان بدی بود ولی خیلی شبیه به سریال روزی روزگاری بود خیلی یهو بدون حل مسئله ای اونو پل میکرد مثل یوزپلنگ یا عصا خیلی جاها اصلا نمیدونستی چی شد اینجوری شد میشه گفت خیلی خلاصه شده بود اگه یکم داستان کند تر پیش میرفت و توضیح داده میشد خیلی بهتر میشد خلاصه خوب بود ولی میتونست خیلی بهتر باشه

    ۵ ماه پیش
  • خانم x

    2

    این رمان و خیلی وقت پیش خونده بودم به معنای واقعی کلمه محشر بود، یه فانتزی خیلی قشنگ که خوندنش خیلی حس عجیب و قشنگی میداد واقعا ذهن نویسنده رو دوست داشتم.. 💖

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    3

    وای خیلی عالی بود مرسی نویسنده ای کاش ادامه داشت عاشقشون شدم یعنی خواهش میکنم ادامه شو بنویس

    ۵ ماه پیش
  • خانم x

    3

    نیاز دارم یه رمان دیگه با همچین سبک تخیلی و قشنگ دیگه ای بخونم :) خیلی خوب بود ✨

    ۶ ماه پیش
  • Shnyan

    1

    خیییییلی خوب بود ، دست نویسنده درد نکنه 🫀💜

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفرآبی

    0

    سلام نویسنده جان رمانت عاااااااااااالییییییی خیلی خوب بود ممنونم قلمت مامدگارموفق باشید

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!