دوست داشتی؟
رمان عشق و آتش اثر نیلا

رمان عشق و آتش

  • به قلم نیلا
  • ⏱️۵ ساعت و ۳۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.7K 👁
  • 91 ❤️
  • 52 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق و آتش

داستان در مورد دختریست که واسه امرار معاش و زندگیش همراه برادرش دست به انواع کار خلاف من جمله دزدی میزنه.توی یکی از این دزدی ها دختر داستان مجبور میشه وارد یک بازی بشه که سرنوشتش رو تغییر میده...

قسمتی از متن رمان عشق و آتش

این چیزی بود که او را دیوانه می‌کرد، ای مردم!
کسانی که برای کمک آمده بودند، در نیمه‌راه ایستادند و بی‌حرکت ماندند.
آیا سرش به سنگی خورده بود؟
آن همه بی‌میلی و غرور از کجا می‌آمد؟
به سرعت موتور را روشن کرد و از آنجا دور شد.
همه را در تعجب و حیرت گذاشت و به سرعت به سوی افق رفت.
جمعیت، کم‌کم متفرق شدند و هرکسی زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد:
- «زن حواس پرت رو ببین.»
- «چطور می‌خواد با اون دستش رانندگی کنه؟!»
- «خدای من! حتی یه بیمارستان هم نرفت.»
زن همانطور مات و مبهوت در جایش خشکش زده بود.
چرا معنی آن نگاه پر از نفرت را نمی‌فهمید؟
آیا تا کنون کسی بوده که این‌چنین با نفرت به او نگاه کرده باشد؟
در درونش غوغایی به پا بود، گویی جنس آن نگاه را می‌شناخت، اما نفرت آن را نه!
آهی از سر ناراحتی کشید و به سمت ماشینش رفت.
سوار شد و بخاری ماشین را روشن کرد.
سرد بود... سرد...
بالاخره، او در ونکوور پا گذاشته بود.
بی‌توجه به مغازه‌ی تنقلات‌فروشی، آرام و بی‌شتاب حرکت کرد، گویی قصد داشت با تصمیمی که در سر می‌پروراند، بار دیگر به کسی آسیب برساند.
هزاران فکر و خیال چون لشکری سرکش در ذهنش به راه افتاده بودند، بی‌هیچ نظمی، بی‌هیچ پایانی.
گاه نگاهش به آینه‌های ماشین می‌افتاد، گاه به برف‌پاک‌کن‌ها که هماهنگ و بی‌اعتنا به جهان بیرون، به چپ و راست می‌رفتند. صدای یکنواخت حرکتشان با ذهن آشوب‌زده‌اش هم‌خوانی نداشت.
فکرش درگیر بود...
گرمای داخل ماشین را حس می‌کرد، اما آن موتور سوار.
امان از دستش...
چگونه این سرما را تحمل می‌کرد؟
حتی کلاهش را هم دیگر بر سر نگذاشته بود!
آیا خانه‌ای دارد که به آن برگردد؟
مادری دارد که زخم‌هایش را مرهمی باشد؟
آغوشی برای آن تن باران‌خورده‌اش؟
آیا کسی هست که برایش غذای گرمی آماده کند؟
آیا کسی هست که سرماخوردگی احتمالی‌اش را جدی بگیرد؟
نه... این فکرها بی‌فایده بودند.
او چشمانش را دیده بود.
در چشمانش، چیزی جز تنهایی موج نمی‌زد.
تنهایی پشت تنهایی، مانند امواج دریایی سیاه و طوفانی.
و نهنگی که در آن دریای تاریک، ناامیدانه خود را به سطح آب می‌کشید، تنها و خسته.
آهی کشید.
ناگهان نگاهش به آینه‌ی ماشین افتاد و چشمانش با تصویر خودش گره خورد.
"مگر برای طفل کوچکم مادری کرده بودم، که حالا نگران دیگران باشم؟"
این فکر، مانند خنجری از میان ذهنش عبور کرد.
سری از تأسف تکان داد.
طفلش...
طفل کوچکش دیگر مرده است.
او به چشم خود، جنازه‌اش را دیده بود.
***
"فلش بک"
با دستان یخ‌زده‌ام، خودم را بغل می‌کنم. سرمایی که تا اعماق وجودم نفوذ کرده، حالتی فزاینده به من می‌دهد؛ خیلی شدید که گویی هر ذره از وجودم به یخ تبدیل شده است. روزها و شب‌ها در این اتاق دوازده متری به طول انجامیده، اما هنوز نمی‌دانم چه ماهی هستیم.
خم می‌شوم و چشمانم را باز می‌کنم. اولین چیزی که می‌بینم، گل پژمرده‌ای است که در شکافی بین دو پای یخ‌زده‌ام روییده. گلبرگ‌هایش ظریف و رنگ‌باخته‌اند ؛ مانند یک اثر هنری رنگ و رو رفته در میان آسفالت. خیره به تنهایی‌اش می‌شوم و پژمردگی‌اش برایم احساس غریبی را به همراه دارد، گویی داستانی ناگفته را در دلش نهفته است.
تکان‌های شدیدش در اثر باد وحشی توجه‌ام را جلب می‌کند. بی‌اختیار از جا بلند می‌شوم و تصمیم می‌گیرم پناه این گل پژمرده شوم. به آرامی در کنار آن روی زمین دراز می‌کشم و با دقت دستانم را اطرافش حلقه می‌کنم. تلاش می‌کنم از آن در برابر زوزه‌های سرما و باد حفاظت کنم. گل دیگر تکانی نمی‌خورد. خوشحالی‌ای عمیق در درونم جان می‌گیرد. نجاتش داده‌ام! من بالاخره یک موجود زنده را نجات داده‌ام!
اما ناگهان، صدای خنده‌ام در ذهنم به قهقه‌های ممتد و دیوانه‌واری تبدیل شد. آن‌ها، موجودات سفید پوش لعنتی، که مرا مانند یک قاتل در دام خود گرفته‌اند، دوباره ظاهر می‌شوند. فریادی می‌کشم و از حصار دستان قوی‌شان که همچون پیچک دور بازوانم پیچیده، فرار می‌کنم.
آنجا فراری وجود ندارد. فرار؟ نه! فقط می‌خواهم مراقب گل باشم. با نگرانی به آن گل نگاه می‌کنم؛ گویی با التماس کمک می‌خواهد. صدای یکی از آن سفیدپوش‌ها به گوش می‌رسد: _«باید برگردی اتاقت!»
به صورتش خیره می‌شوم،آن صورت های رنگ شده و خوشرنگی که هیچ شباهتی به گچ های چهره های بیماران نداشتند.
حالا دیگر فریادهای من به اوج می‌رسد. از کشیدگی موهایم دردی به وجود می‌آید. درد لابه لای مغز خسته‌ام زبان می‌زند. به کتک‌های مکررشان عادت کرده‌ام، اما هیچ‌وقت به سکوت عادت نکرده‌ام.
با ضربه‌ای از آرنج، چهره‌اش را هدف می‌زنم و او به عقب می‌رود. دیگران هم به سمتش هجوم می‌آورند و حال اکنون من تنها با گل قشنگم می‌مانم. زانو می‌زنم و دوباره از دستانم را سپر می‌سازم. با لبخند به گل خیره می‌شوم و می‌گویم: «ببینید، داره به من لبخند می‌زنه! گلم منو دوست داره، می‌بینید؟»
اما ناگهان، سوزشی در گردنم احساس می‌کنم و لبخندم خشک می‌شود. لگدهای سفیدپوش‌ها، مرا به روی زمین پرتاب می‌کند. پشت سر هم لگد می‌خورم و نگران گل هستم. چطور به آن‌ها نشان دهم که این گل در وسط این حیاط بزرگ و سرد، با امید رشد کرده است؟ چطور بفهمانم که او هم مثل من، جای اشتباهی به دنیا آمده؟ مغزم انگار دچار برفکی می‌شود، اما مقاومت می‌کنم. دوباره روسیاه شدم. دوباره در موقعیت حساسی بی‌هوش شدم.
آنهم توسط آن سرنگ های همیشگی.
***
مدت‌ها بعد، بیدار می‌شوم. تاریکی و نموری اتاق باز هم به‌ عنوان تصویر قابل دیدن مقابل چشمانم خودنمایی می‌کند. دیدنی نیست، اما این تنها چیزی است که می‌توانم ببینم. این اتاق، من را تحمل می‌کند، تا فرصتی بیابم برای دیدن گلم. از تخت‌خواب پایین می‌آیم و سردی زمین اتاق را با پاهای برهنه‌ام احساس می‌کنم.
هر قدمی که برمی‌دارم، کوفتگی‌های بدنم خود را نشان می‌دهند. این کوفتگی‌ها، نشانه زنده بودنم است، نشانه‌ای از سرسختی‌ام. لباس‌هایم گشاد و زواردررفته‌اند. رنگ آبی آسمانی دارند، رنگی که در یادم، به عنوان رنگ محبوبم بود، حالا با خون و خاک آمیخته شده و لکه‌هایی عمیق به جا گذاشته است.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق و آتش
  • ستایش

    0

    چرا وقتی دانلود میکنم رمان آنرمال داخال قسمت هاست نه این رمان

    ۱ ماه پیش
  • سوزان

    0

    من این رمان رو در همین اپلیکیشن با عنوان آنرمال خوندم

    ۲ ماه پیش
  • ریحآنه

    1

    ایده خوب بود اما نوشتارش واقعا عذاب آور بود، یه قسمت بیشتر نتونستم بخونم

    ۱ سال پیش
  • Aniya

    2

    عالی بودفقط کاش آخرش انقدربازنمیموند،مثلاهیچ نگفت جمشیدچی شد؟ دوس داشتم آخرش برگرده پیش خواهراش وخونه ی مهرداد،منظورکاش ادامه داشت ولی به هرحال داستان رودوست داشتم،ممنون ازنویسنده🌹

    ۲ سال پیش
  • ترنج

    9

    چرا رمانا جدیدا بی صحنه هستن. هیچی مثل روماناقدیمی نمیشه مخصوصا گناهکارشو همسایه گودزیلا

    ۳ سال پیش
  • ماریان سورنا

    1

    رمان بدی نبود این که فریماه میدونست مهرداد نامزد داره ولی باز دنبال جلب توجه مهرداد بود خیلی ادمو عصبی میکرد یا فریماه بااینکه دزدبود ولی با تموم پروییش توقع داشت مهرداد باهاش خوب رفتارکنه پشمی برادم

    ۳ سال پیش
  • دکتر آینده

    1

    رمان خوبی بود

    ۳ سال پیش
  • دلارام

    0

    خیلی رمان خوبی بود ممنون

    ۳ سال پیش
  • حناگلی

    1

    عالییییییییییییی😂😂😂 نیلا قلمت پایدار😍💛 درهمسایگی گودزیلا هم ازاین نویسندس

    ۴ سال پیش
  • شکلات

    8

    در همسایگی گودزیلا به قلم آنیلا هست ایشون نیلا هستند

    ۳ سال پیش
  • L.D

    5

    دقیقا عبور از غبار به حدی قشنگ و جذاب بود که جزو قوی ترین رمان هایی بود که خوندم اما خب بقیه آثارشون شبیه اون نیست

    ۴ سال پیش
  • M.rad

    1

    راستش اصلا انتظار یه همچین رمانی رو از میلا نداشتم خیلی سطحی و ضعیف بود در مقابل رمان قبلیشون سایه ی بی غبار بود فک کنم خخخیلی این ضعیف بود

    ۴ سال پیش
  • محدثه

    1

    باورم نمیشه نیلا نویسنده عبور از غبار باشه اخه هیچکدوم ازبقیه رماناش به پختگی اون نیستن. من اگه از یه رمان خوشم بیاد میرم بقیه کار های اون نویسنده رو هم میخونم ولی بقیه کارهای نیلا به پای اون نمیرسن

    ۴ سال پیش
  • .

    1

    با این ک دوس داشتم طولانی تر باشه ولی رمان خیلی خوبی بود ب دوستان پیشنهاد میکنم ک حتما بخونید این رمانو

    ۴ سال پیش
  • :))

    2

    قشنگ بود نویسنده دستت درد نکنه ،ولی اخرشو کاش یکم کش میدادی

    ۴ سال پیش
  • A

    1

    خوب بود

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!