پارت دوم :

پنیر را از بسته اش در می آورم و داخل بشقاب سفالی آبی رنگ می گذارم و رویش سیاه دانه می ریزم. شیره ی توت را داخل پیاله ی شیشه ای می ریزم و بعد چند تخم مرغ داخل تابه ی کوچکی نیمرو می کنم و رویش فلفل سیاه و پونه ی خشک می ریزم. به سفره ای که چیده ام با لذت نگاه می کنم و زمزمه می کنم.
-آخ که تنهایی چه خوبه!!!
قبل از اینکه سر میز بنشینم یادم می افتد که چای نریخته ام از سماور مشغول ریختن چای می شوم که صدایی از پشت سرم می شنوم.
-برای منم بریز.
پلک هایم را محکم روی هم فشار می دهم. پس خرید نان کار او بود با ریختن آب جوش روی دستم به خودم می آیم و سریع شیر سماور را می بندم و با دستمال روی کابینت را خشک می کنم و دستم را زیر آب سرد می گیرم.
یک استکان چای هم برای او می ریزم و بعد از اینکه نفس عمیقی می کشم به سمتش برمی گردم و نگاهم قبل از هر چیزی به موهای سفید شده ی کنار شقیقه اش می افتد.
-سلام.
-علیک، پیر شدم؟
جوابش را نمی دهم چرا که خودش خوب می دانست که نه تنها او بلکه هردویمان پیر شده ایم، گذر زمان چیزی نبود که بخواهد به کسی رحم و مروت نشان دهد.
لقمه ای از تخم مرغ می گیرم و داخل دهانم می گذارم.
-آهان این یعنی اصلا تمایل به گفت و گو با من نداری؟!
انگشت شستم را به نشانه ی لایک بالا می آورم.
عطا حوله ی دور گردنش را کمی به موهایش می کشد تا نم آن را بگیرد و بعد شروع به شیرین کردن چای اش می کند.
-وقتی دیشب میون اعضای خانواده و اهل محل ندیدنت، فهمیدم باید یه اتفاقی افتاده باشه.
هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود و می خواست حلال مشکلات شود، حوصله نداشتم برای کسی که ده سال نبوده است بخواهم از شرایط موجود حرف بزنم و درددل کنم، کار من از درد دل کردن گذشته بود.
-نمی خوای حرف بزنی؟
جرعه ای از چای ام می نوشم و آماده ی نیش زدن می شوم کاری که این روزها حسابی در آن تبحر خاصی به دست آورده بودم.
نگاهش می کنم و استکان چای را در دستم تکان می دهم.
-چرا فکر می کنی نیومدن برای استقبال تو دلیل خاصی باید داشته باشه؟
دهان باز می کند تا حرف بزند و من ضربه ی آخر را می زنم.
-آزاد شدن یه قاچاقچی مواد مخدر که جوون های مردم رو به خاک سیاه می نشونه هم مگه استقبال داره؟
سرخ شدن گوش هایش را می بینم و تمام وجودم غرق لذت می شود. از وقتی این رویه را در پیش گرفته بودم و با نیش و کنایه با بقیه حرف می زدم، هم کمتر کسی با من هم صحبت می شد و هم اینکه دیگر کسی جرات نداشت به من بگوید بالای چشمم ابروست.
دیگر تا پایان صبحانه خوردنم کلامی میانمان رد و بدل نمی شود برعکس من که صبحانه ام را کامل نوش جان کردم او به غیر از یکی دو لقمه دیگه چیزی نخورد و در تمام این مدت به استکان چای اش خیره شده بود.
از سر میز که بلند می شوم و می خواهم به طبقه ی بالا بروم، می گوید:
-حداقل میون این همه آدم که دیشب اومدن فرودگاه و به چهره اشون نقاب آدم های خوشحال و دلسوز زده بودن یه نفر که اصلا نیومده بود، حقیقت رو به روم آورد.
منتظر بد و بیراه شنیدن بودم اما عطا غافلگیرم کرد.
دوباره بی سروصدا به آپارتمان برمی گردم، اعلا هنوز خواب است، به اتاقم می روم و به نظافت خودم می پردازم. زیر ابروهایم را برمی دارم و بعد صورتم را وکس می اندازم.
کمی روغن نرم کننده و تقویت کننده به ریشه موهایم می مالم تا جلوی ریزش موهایم را بگیرد و شاید کمی پر پشت شود.
سری هم به مهمان ناخوانده ام یاکریم می زنم و وقتی او را روی تخم هایش نمی بینم پنجره را باز می کنم، می خواهم تخم ها را لمس کنم اما به یاد می آورم که این کار باعث می شود یاکریم دیگر روی تخم هایش ننشیند.
کمی گندم و یک ظرف کوچک آب نزدیک لانه ی یاکریم می گذارم و بعد پنجره را می بندم که اعلا در پشت سرم ظاهر می شود.
-بیدار شدی؟
حتی نگاهش هم نمی کنم و سرم را تکان می دهم.
-بریم پایین صبحونه بخوریم؟
-من رفتم صبحونه خوردم.
-حداقل بیا بریم با هم به عطا خوش آمد بگیم.
-دیدمش باهاش صحبت هم کردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    سعیده جون، عاشق این زبون درازیای شخصیتای داستانیتم 🤣 همشون ماشالا تو کار شستشو هستن🤣 خیلی کنایه های ظریف و قشنگی به کار میبری 😍

    ۴ ماه پیش
  • سارن

    0

    علاوه بر داستان رمان نگات آموزشی زیادی هم داره ک اطلاعات عمومی بالا میبره

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون سارن

    ۵ ماه پیش
  • فلاح

    0

    باید منتظر بود.به نظرم باید خوب باشه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    شاید عاشق عطا بوده؟

    ۵ ماه پیش
  • طناز

    5

    کنجکاویم حسابی تحریک شده 🫣 باید داستان جالبی باشه🙂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!