اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت یک :
به نام خداوند آفریننده داستان و عشق
«اراذل اوباش»
خسته و کوفته وارد آپارتمان می شوم، عجیب است که از طبقه ی اول صدایی شنیده نمی شود. به طبقه ی دوم می روم و لباس هایم را عوض می کنم. آن قدر خسته و گرسنه ام که خیلی زود به طبقه ی پایین می روم تا زودتر غذایم را بخورم و بعد برای استراحت به طبقه ی خودمان برگردم. از زمانی که عروس این خانواده شده بودم باید همگی سر یک سفره غذا می خوردیم و تنها غذا خوردن در این خانواده امری نا به جا بود، البته هرازگاهی این قانون را دور می زدم اما الان با این تن خسته جانی در بدن نداشتم تا خودم غذا درست کنم.
چند لحظه ای جلوی در ورودی واحد مکث می کنم و باز هم صدایی از داخل به گوش نمی رسد.
کنجکاو وارد خانه می شوم.
-سلام.
کسی پاسخ نمی دهد.
-کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نمی شنوم، سری به اتاق ها و آشپزخانه می زنم و درست در همان لحظه شکوفه به گوشی ام زنگ می زند.
تماسش را بی پاسخ می گذارم که پیام می دهد.
-زن داداش ما همه اومدیم فرودگاه استقبال داداش، پروازش جلو افتاده بود، تو هم زودتر بیا.
بی اعتنا گوشی ام را سایلنت می کنم، همینم مانده بود که به استقبال عطا به فرودگاه بروم!
سری به آشپزخانه می زنم و در قابلمه های غذا را یکی یکی بر می دارم.
-اوف به به مادرشوهر جان چه کرده برای ورود عزیز دردونه اش!!!
موسیقی آرام بی کلامی پلی می کنم و مشغول غذا کشیدن برای خودم می شوم. تنها حُسن آمدن عطا این بود که این خانه بعد از مدت ها خالی شد و من توانستم در سکوت و آرامش و در تنهایی غذایم را بخورم.
بعد از خوردن غذایم بشقاب و لیوانم را شستم و بعد به طبقه ی خودمان رفتم. همه ی چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. ابتدا در اتاقم را قفل کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم.
پنجشنبه ها را دوست داشتم چون بوی تعطیلی می داد و شب پنجشنبه ای که به صبح جمعه منتهی می شد را بیشتر دوست داشتم، یک خواب راحت و بدون دغدغه ی یک روز تعطیل.
با بلند شدن سروصدا از طبقه ی پایین متوجه آمدن اهل خانه می شوم اما با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به پادکستی سروصدا ها دیگر مانع خوابیدنم نمی شوند.
صبح با صدای آواز خواندن یاکریمی از خواب بیدار می شوم، دستی به گوشم می کشم، هندزفری در طول شب از گوشم خارج شده بود و حالا صبح به این زودی یاکریم از خواب بیدار شده بودم.
چند باری روی تخت غلت می زنم، پتو را روی سرم می کشم اما بی فاقده است. چون همیشه همین حوالی بیدار می شوم دیگر بدنم خود به خود در این ساعت هوشیار و بیدار می شود.
عاجز و کلافه به جلوی پنجره می روم، دلم می خواهد پنجره را باز کنم تا یاکریمی که خوابم را بهم زده و خروس بی محل روز تعطیلم شده است را بترسانم و فراری بدهم.
اما با دیدن تخم سفید رنگی که در لانه اش قرار دارد از این کار پشیمان می شوم. گویا فعلا باید پذیرای این مهمان ناخوانده باشم.
به حمام می روم و دوش می گیرم و بعد با حوله نم موهایم را می گیرم، آن قدر در این مدت ریزش مو داشته ام که دیگر نیازی به سشوار برای خشک کردن موهایم نیست.
پیراهن و شلواری می پوشم و بالاجبار مینی اسکارفی به سر می کنم نه برای حجاب جلوی اعضای خانواده ی شوهرم، بلکه برای پوشاندن موهای کم پشتم و پوست کف سرم که کاملا نمایان بود.
آرام در اتاق را باز می کنم تا اعلا از خواب بیدار نشود، اعلا که معلوم است خوای هفت پادشاه را می بیند، غرق خواب است و متوجه خروج من از آپارتمان نمی شود.
حوصله نداشتم در خانه ی خودمان صبحانه بخورم، چون به هر حال سروصدا ایجاد می شود و سروصدا ایجاد شدن برابر بود با بیدار شدن اعلا!!!
خوشبختانه در طبقه ی پایین نیز کسی بیدار نبود و همگی در خواب ناز به سر می بردند اما نان سنگک تازه روی میز آشپزخانه خلاف این را نشان می داد.
مشغول چیدن میز آشپزخانه برای خودم می شوم، از آن جایی که از دیشب چشمم به هیچ کدام از اهالی این خانواده نخورده است حسابی سرحال و شادابم و قصد دارم به نحو احسن از خودم پذیرایی کنم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
😅😅😅
۴ ماه پیشصریحا
0اینو که من برای اشتباه صحرا گفتم😐
۴ ماه پیشwolf
1اولین بارمه رمانتونو میخونم موضوعش که جالب بود امیدوارم خوب باشه ممنون از نویسنده ی عزیز
۵ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم من ۱۵رمان دیگه دردنیای رمان دارم می تونید به اونا هم نگاهی بندازید
۵ ماه پیشصریحا
0بنظرم به زلالی برکه رو هم از خانم براز بخون اونم خیلی قشنگه
۴ ماه پیشسلیم یوسفی
0سلام و عرض ادب خدمت شما نویسنده محترم اگر عضویت داشته باشیم باید هزینه رمان رو هم پرداخت کنیم ممنون از لطف شما
۴ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
حق عضویت وهزینه همون میشه دیگه
۴ ماه پیشهانیه
0تازه شروع کردم به خوندن رمان تا اینجا خوب بود
۵ ماه پیشZoha
1❤️❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
به به زوها اومده سراغ رمان جدیدم
۵ ماه پیششیکا
1فعلا جالب بود اوکیه
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
2به زور ازدواج کرده با شوهرش
۵ ماه پیشحدیث بلیار
2خسته نباشید خانوم براز، لذت بردم👌🏻
۵ ماه پیشمریم
2اِ خانم براز مرسی از رمان جدید😍 مثل همه رمان هاتون به دل میشینه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

امید
1سلام داستانش جالب بنظر میرسه البته که به عنوان نماینده پسر ها امیدوارم سطح تستوسترون مرد های این رمان کنترل شده تر باشه😂