آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت سی و پنجم :
از زبان لیرا
صبح که بیدار شدم حس گرمای عجیبی داشتم، یعنی گرمتر از اونی بود که طبیعی باشه. نکنه خانوادهی بلکورث یهو دلشون سوخته و برام بخاری گذاشتن؟ نه... اصلاً جور در نمیآد. وقتی اونا من رو لایق آب گرم نمیدونستن، چرا باید بهم گرمایش میدادن؟
همینطور که داشتم به هوش میاومدم، بیشتر متوجه اطرافم شدم و وقتی فهمیدم توی اتاق خودم نیستم، وحشت کردم. من کجا بودم؟
یه ص
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

sara
0عاشقه قلمت شدم ولی کاش میتونستی هرروز بزاری و امیدوارم آخرش خیلی خوب تموم بشه ممنون از زحماتت عزیزم