آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت سی و نهم :
هانا همونطور که از مغازه میاومد بیرون، گفت: «اگه عشقبازیتون تموم شد، بیاید بریم مغازه بعدی لطفاً!» عجب روز طولانیای در پیش داشتم...
وقتی رسیدیم خونه، من و لیرا هر دو از خستگی ولو شدیم روی کاناپه. کی فکرش رو میکرد خرید کردن انقدر خستهکننده باشه؟
هانا همینطور داشت فک میزد: «خب لیرا، میخوای کمکت کنم کمدت رو مرتب کنی؟ دوست داری بر اساس فصل چیده بشه یا رنگ یا مدل؟»
لطفا صبر کنید...

غزاله
0جای هیجانش اخه باید تموم شد ای خدااا😭