آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت سی و هفتم :
ساروس در حالی که دستم رو گرفت، جواب داد: «توی آشپزخانهام، هانا.» معلوم بود که لرزشِ من رو حس کرده. دستهاش خیس و کفآلود بود ولی برام مهم نبود؛ حسِ پوستش روی پوستم کافی بود تا ضربان قلبِ تندم رو یکم آروم کنه.
دختره گفت: «دارم خلوتتون رو بهم میزنم؟ آخه یه بویِ عجیب و جدید کل خونه رو برداشته...» اما تا اومد توی آشپزخانه و چشمش به من افتاد، حرفش قطع شد. یه پوزخندِ معنیدار زد و پرسی
لطفا صبر کنید...

رها
0خیلی خیلی خوب