پارت دویست و شصت و دوم :

***
« مهرانا»
دایمون جلوتر از همه راه افتاد و به دنبالش هم جاوید و لاوین رفتن.
نیوان چند قدم از من جلو افتاده بود اما هم‌چنان دستم رو توی دست‌هاش نگه داشته و منتظرم بود.
به پروا و ایهام نگاه کردم که در عین نزدیکی خیلی دور به نظر می‌رسیدن‌...
دوس داشتم همه چیز رو رها کنم و پیششون بمونم اما این کار توی اون زمان غیرممکن به نظر می‌رسید؛ برای همین چند ثانیه پلک‌هام و روی هم ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Najme

    2

    و اینکه راستش منم اشکم در اومد کلا دل سنگ رو آب میکرد این پارت آخرش(نویسنده جان اشک و ناله و دل شکستگیمون گردن تو)شاید حافظه از دست دادن لاوین و جاوید بهتر بودبرای اون سختی گذشته شون ولی باز عاشق شدن

    ۲ سال پیش
  • Najme

    3

    هرچند بعضیاتون این پیامم بهتون نمیرسه و خیلی وقته رمان رو تموم کردین ولی بازم دوست داشتم بگم که اخرش اون دریچه ایهام و پروارو برد زندگی خودشون ندیدین کادوهابراچی بود؟و اینکه لاوین دوباره به عشقش رسید

    ۲ سال پیش
  • Ghazali

    3

    عالی بودددد بهترین رمانی بود که خوندم با تک تک لحظه هاش خندیدم و اشک ریختم مرسی نویسنده عزیز بابت این رمان زیبا💐❤️

    ۳ سال پیش
  • bahare

    2

    امیدوارم همینجوری تا آخر بدرخشی ممنونم بابت رمان قشنگت 💞

    ۳ سال پیش
  • آنیتا

    0

    عالی بود خیلی عالی بود مرسی بابت رمان زیباتون

    ۳ سال پیش
  • Eliw

    4

    رمان قشنگی بود..... حیف ک واسش جلد دو نساختن اونم میتونست مو ضو ع جالبی داشته باشه ولی اخراششش ... خیلی غمگین شد ی مقدار باز موند

    ۳ سال پیش
  • رویا

    3

    این رمان ب جرعت بهترین رمانی بود ک خوندم و ترکیب تمام ژانرهارو داشت نویسنده عزیز قلمت بینهایت عالیه و ذهنت خیلی خلاق و مبتکره واقعا لحظات زیباییو واسمون رقم زدی و مارو از دنیای خودمون کشیدی بیرون💜

    ۴ سال پیش
  • خبر نگار

    0

    رمان خوبی بود ولی رمان آنلاین خیلی سخته خوندنش

    ۴ سال پیش
  • رضوان

    0

    عرررر نمصن بعد 5 ماه نم ک دی پارت گذاری نشد دی سراغش نرفتم ولی همی دیشب یادش افتادم اومدم دیدم تمومیدع دمت گرم

    ۴ سال پیش
  • ثنا

    8

    خیلی ممنونم که ادامه رمان رو گذاشتید ، فوق العاده بود 💞پارتهای آخر بسیار غم انگیز بودند و اشک ریزان. خوب شد که همدیگه رو پیدا کردند ولی کاش لاوین حافظش رو از دست نمی داد تازه به درک عشق رسیده بود.

    ۴ سال پیش
  • ثنا

    10

    امیدوارم که همیشه روح و جانتان در صحت و سلامتی کامل باشد ❤️ 🩹 لطفا باز هم ما رو از قلم بینظریتون بهره مند کنید . کاش آکرولیزیانا رو چاپ کنید خیلی خوب میشه

    ۴ سال پیش
  • منم دیگه

    1

    چرا یاد اون پیام بازرگانیه اقتادم ؟ ، (چه برایمان اورده ای مارکو )

    ۴ سال پیش
  • حدیث

    2

    تنهارم بود که آخرش گفتم دمش گرم به بهترین نحو تمومش کردولی یکمی سروتهش هم آوردی ولی دمت گرم بیست قامت فول یعنی با تمام لحظه هاشو خندیدم گریه کردم بعد این رمان رمان رفاقت ممنوع پیشنهاد میکنم اونم عالی

    ۴ سال پیش
  • ....

    1

    عررررر اونشب گفتم راستی رمان اکرولیزیانا چی شد آخرش اوندم دیدم پارتیشن هست . خیلی قشنگ بود مرسیییی. حاجی اشکام و پرا و پشمام همش ریخت

    ۴ سال پیش
  • یاسم

    6

    بغض🥺🥺🥺🥺 خیلیییییی قشنگ تموم شددد🥺ارزشش رو داشت کلی وقت منتظر ادامش بمونم🥺 انشالله موفق باشی نویسنده..

    ۴ سال پیش
  • y

    8

    بقیه رو نمی دونم اما من با این رمان زندگی کردم انگار.درکنار رمان بودنش بی شباهت به زندگی واقعی نبودو مرسی نویسنده عزیز بابت رمان زیبات💐💐💐

    ۴ سال پیش
  • .

    4

    وااای بقیش اومدددد🤩 چقد باحال بودددد اخههه👌🏻😂 در تک تک زر زدناشون من عر زدممم🙂✋🏻

    ۴ سال پیش
کپی شد!