پارت دوم :

بلافاصله یه تشبیه زیبا به ذهنم رسید.
خواستم یکی از اعمال احتمالی داداش‌هاش رو یادآور بشم که صدای حاجی تو گوشم پیچید.
- بیاید جلو خانم سوییت.
نیش در راستای جر خوردنم و به روی مهرانا باز کردم و ابروهام رو بالا انداختم.
- از فردا فقط بخور و بخواب، خودم از چند روز دیگه خرجت و میدم جیگر.
داشتم لپش رو می‌کشیدم که تک سرفه‌ٔ حاجی باعث شد ازش جدا بشم.
خودم رو بهش نزدیک کردم و کنار میزش نشستم.
کاغذ رنگ و رو رفته زردش رو تا کرد و دور یه نخ قرمز پیچوند.
اشاره‌ای به نخ کردم و ذوق زده گفتم: از خون مفسدینه؟
- جانم؟ این چه حرفیه؟ مگه شیطان پرستم که...
نیشم رو بستم و بی‌حوصله گفتم: باشه حاجی قاطی نکن، شوخیدم!
- لطف کنید و دیگه با یه مرد خداشناس نشوخید.
از کلمهٔ آخری که استفاده کرد دوباره لبخند روی لبم اومد و گوشهٔ لبم رو گاز گرفتم.
من آخرش این ادبیاتم رو جهانی می‌کنم؛ وایسید و بنگرید فقط!
- این دعا رو ببر و بذار تو جیب هر کسی که می‌خوای استخدامت کنه‌، بعدش با خیال راحت برو خونه‌ات و منتظر باش تا خودش می‌فرسته دنبالت برای بهترین جایگاه و موقعیت.
دست‌هام رو تند تند جلوی دهنم گذاشتم و جیغ بی‌صدایی از سر خوشحالی کشیدم.
کاغذ رو با حالتی بی‌ادبانه انداخت جلوم؛ توجهی نکردم و با آرامش مثل لمس یک جوجهٔ تازه از تخم دراومده، با احتیاط بلندش کردم.
آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم باهاش ارتباط چشمی بگیرم.
- میگن فلفل نبین چه تیزه ببین چه ریزه ها! وقتی پولدار شدم قابت می‌گیرم میزنمت به دیوار دفترم...
حرف‌های زیرلبیم تموم نشده بودن که ناگهان مشت مهرانا دورش پیچید و از دستم قابیدش.
‌- یه ساعته داری چه شری دم گوش این کاغذ پر از چرت و پرت می‌خونی آخه؟ پاشو بریم ورپریده!
بعد از این حرف با شتاب کیفش رو چنگ زد و بلند شد.
هنوز کامل نایستاده بود که سفت دستش و گرفتم و با خشونتی فیلم مانند روی زمین کوبیدمش.
با گشاد کردن پره‌های بینیم و ریز کردن چشم‌هام به علاوهٔ قولنج شکستن حالت مصممی گرفتم و تندی به سمت پرده و حاجی‌ای که قیافه‌اش رو نمی‌دیدم، چرخیدم.
- حاجی شیر مادرت یه دعا کن من این و شوهر بدم.
مهرانا چند ثانیه توی شوک موند؛ گردن کشید و حالت متعجبی تحویل قیافه جدیم داد.
چشم‌های قهوه‌ای روشنش کم کم تیره شدن و با حالتی باباغوری دهن وا کرد؛ تندی دست به کار شدم و دهن باز شده‌اش رو بستم.
- ببند غار علیصدرو!
نمی‌دونستم حاجی ها هم پوف می‌کشن و دست‌هاشون مشت میشه؛ شایدم گرمشه!
پوکر فیس و مطمئن به روبروم خیره شدم.
دست‌های نیمه لرزونش و دور خودکار عجیب غریب سفیدش حلقه کرد و شروع به نوشتن کرد.
مهرانا از نگاه محو شده‌ام به حرکات سریع دست‌های حاجی که عین میگ میگ می‌نوشتن، سوءاستفاده کرد و گاز محکمی از دستم که دور دهنش بود، گرفت.
به وضوح احساس کردم کبود شدم و با رنگ پردهٔ روی حاجی ست کردم.
بدنم قاطی کرده بود و نمی‌دونست چه‌طور به درد طاقت فرساش جواب بده که مهرانا یه تای ابروش رو بالا انداخت و با تأسفی آشکار از لا به لای دستم غرید: ول نمی‌کنی؟
خشک به سمتش برگشتم و آهسته گفتم: قفل کردم وحشی بی‌آبرو!
- بردار تا قطعش نکردم سلیطه!
یه تای ابروم رو بالا انداختم و با بی‌تفاوتی غیرعادی‌ای گفتم: عه؟
- به جان تو می‌کنم!‌
لبخند ناموسی‌ای نثارش کردم و سری به نشونهٔ اوکی تکون دادم.
- ولی من اول می‌کنم!
بلافاصله بعد از این حرف دستم رو از دهنش فاصله دادم، چند سانتی متر بیشتر فاصله نداده بودم که دوباره توی دهنش کوبیدمش.
هنوز اون واکنشی نشون نداده بود که خودم جیغ زدم و مثل کبوتر تیر خورده، دستم رو بالا گرفتم پرپر زدم.
- کبدم دهنت ناقصم کردی وحشی! من چه‌طور با این دست دایناسورهام رو ناز کنم؟!
مهرانا پلک‌هاش رو با حرص روی هم فشار داد و سرش رو توی دست‌هاش گرفتم.
- خدایا پشیمون شدم دعاهام رو پس می‌گیرم؛ این و غرق کن منم روش! اصلاً با هم بکشمون!
سرگرم گیس و گیس کشی بودیم که حاجی با بی‌حوصلگی گفت: این برگه رو بگیر باهاش شربت درست کن و بده به خورد هر کی که می‌خوای باهاش ازدواج کنی.
مهرانا رو ول کردم و رفتم جلو برگه رو ازش گرفتم.
به سمت مهرانا گرفتمش و چشمکی نثارش کردم.
- از فردا خودت و اپیلاسیون کن که قراره عروسی شی گل نازم!
با چشم غره‌ برگه رو ازم گرفت و نگاهش رو برای اولین بار مستقیم به روبرو دوخت.
- ببخشید من یه سوال دارم.
جوابش یه لحن خسته و بی‌میل بود.
- بفرمایید.
- شما که اسم من و نمی‌دونی، چه‌طور دعا می‌نویسی؟
- این یه کار روحانیه دخترم، نیاز به اطلاعات سطحی نداره.
مهرانا که معلوم بود ذره‌ای از حرف‌هاش تاثیر نگرفته، دست‌هاش رو توی سینه‌اش قفل کرد و با لحنی طلبکارانه گفت: شما که انقد خوب دعا می‌کنید چرا رییس جمهور نشدید؟ چطوره یه فکری به حال خودتون بکنید؟
خواستم بهش بپرم اما جلوی خودم رو گرفتم؛ ثانیه‌ای فکر کردم و بعد در کمال تعجب دیدم بسی حق میگه!
با حالتی بادیگارد خشن‌وار جای دعاهای توی کیف مهرانا رو چک کردم و بعد با بدبینی به پرده نگاه کردم.
چینی به دماغم دادم و با غیظ گفتم: حاجی شما خیلی سرد و عصبی‌ای، اصلاً آرامش نداری، اوایل گلگلی بودی، چرا یهو رفتی تو لاک؟ بقیه حاجی‌هایی که دیدم خیلی بامحبت تر و گرم‌تر بودن!
بدون این‌که به حرف‌هام توجه کنم‌، پشت چشمی براش نازک کردم و ادامه دادم: این خیلی کم لطفیه که نمی‌ذاری چهره‌ات رو ببینیم، نمیگی تو خماری می‌مونیم؟... 
با فکری که به ذهنم رسید، انگشتم رو بالا گرفتم و با هیجان گفتم: فهمیدم، نکنه کچلی؟ آخه شنیدم کله‌های کچل خوب نور و منعکس می‌کنن!
بلافاصله بعد از این حرف چیزی که ساعت‌ها بود ذهنم رو مشغول کرده بود و جلوی خودم رو گرفته بودم که بیانش نکنم رو از دهنم ول کردم و با ذوق گفتم: ولی از حق نگذریم ساعت خیلی قشنگی دارید، مارکش چیه؟ 
با شنیدن لحن مرموزم، سریع دست مشت شده‌اش و از روی میزش پس کشید.
چشمکی به مهرانا زدم و شیطون گفتم: بنده دقت کردم و دیدم که حلقه دستش نبید، نظرت چیه شربت و درس کنی بدیم به خورد خودش؟!
با حرص بهم نگریست، خواست حرفی بزنه که سکوت مشکوک حاجی شکسته شد و گویی پشم‌های توی گوشمون به رقص دراومدن و توی همون تکاپو سوختن.
چنان شیهه‌ای کشید که پرده تکون خورد و جلو چش‌هامون قر ریزی به کمرش داد.
- ‌برید بیرون دخترهای بی‌ادب! بیرون!
لحنش چنان تند و عصبی بود که گرخیدم و دیوار رو بغل کردم.
مهرانا با تعجب به پرده و دستی که در رو نشونه گرفته بود، نگاه کرد.
هنوز حرفی نزده بودیم که دوباره فریاد زد و با عصبانیت گفت: همین الان از خونه‌ام برید بیرون!
حالتش طوری بود که مهرانا هم ترسید و بلند شد. تند تند دستم رو گرفت و با شتاب به سمت در کشید.
داد و فریادهاش همین که پامون رو از اتاق بیرون گذاشتیم، خوابیدن.
بی‌هوا دست مهرانا رو ول کردم و با احتیاط کله‌ام رو کردم تو اتاق؛ ‌آب دماغم رو با سر و صدا بالا کشیدم و جیغ زدم: پول دعای مهرانا رو ندادم و نمیدم چون بی‌ادبی! وقتی پولدار شم میام و...
با تکون خوردن پرده، وحشت زده جیغ کشیدم و حرفم ناتموم موند؛ با کشیدن گوشهٔ مانتوی مهرانا تند تند به سمت در خروجی دوییدیم.
بین راه چن تا چک و لگد حوالی ملت در حال انتظار کردیم و با فلاکت خودمون رو به کفش‌ها رسوندیم؛ انقدر ترسیده بودیم که کفش‌هامون رو برداشتیم و تو کوچه پامون کردیم.
دستم رو به دیوار خشتی خونهٔ انتهای کوچه گرفتم و تند تند نفس کشیدم.
- هاعی نفس پر شدم! حاجی قبلیا از حرف‌هام ناراحت نمی‌شدن، چرا این پیرمرده این‌جوری کرد؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝖩𝖾𝗇𝗇𝖺

    3

    اصطلاح های خیلی نازی به کار میبری دختر خانوم

    ۵ ماه پیش
  • روژا

    0

    عالیی

    ۲ سال پیش
  • آ

    0

    سلام خوب بود یعنی واقعا عالی بود این قسمت خیلی خندیدم ولی یک خواهش نذارید رمان طوری بره که همه دنبال رمال برن یا از شما *** رمان بخوان

    ۲ سال پیش
  • ?????

    1

    جر خوردم حجی این چی بود دیع دمت چیز خیلی باحالی نصف شبی انقد زمینو گاز گرفتم نگو😂😂

    ۴ سال پیش
  • Dayana

    5

    دیگه با یه مورد خداشناس نشوخید😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • مهدیس

    6

    خیلی خوب بود چ حاجی لارجی بود 😂😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • رویا

    4

    وای ***😂

    ۵ سال پیش
  • NAZi

    2

    عالی ولی اون روحانیه اگر بخاد از قدرتی ک دارع سواستفاده کنع میره بهترین زندگی با دعا نویسی برا خدش میسازه ولی ن چون ظاهرا آدم با خدایی همچین کاری نمیکنه یونو..؟!😐✌

    ۵ سال پیش
  • queen dark

    17

    نویسنده جون خیلی گلی ❤ همه ی رمانهایی که جدید اومدن پولین اما این رمان رایگانه 🙂دمت گرم

    ۵ سال پیش
  • queen dark

    8

    عاااالی بود نویسنده جون😂👌🏻دمت بمب هسته ای اینقدر خندیدم که از چشمام آبشار میاد😂😂

    ۵ سال پیش
  • Yasi

    55

    بچه ها ممکنه ک این حاجیمون یکی از *** پسر داستان باش؟؟🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ سال پیش
  • ؟

    9

    ۵تا پسرن😂

    ۵ سال پیش
  • بنده خدا

    25

    4تا جاوید نیوان دایمون ویکی دیگه که گم شده تو زمان فکر کنم نیوان همین حاجیه باشه خیلی جالب اینقدر خندیدم بقیه فکر میکنند خل شدم 😂😂

    ۵ سال پیش
  • آیسا

    9

    وای راس میگه اخه یجا گفت صداش عوض شده همچین چیزی انگار چن نفرن

    ۵ سال پیش
  • فری

    10

    عکس شخصیتااااا؟؟؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    22

    خدایا مگه نویسنده اینقدر خوب و مهربون و با انصاف داریم همه رمانای تازه پولیه به غیر از این دمتگرم نویسنده❤😊😍🤩

    ۵ سال پیش
  • تنها

    12

    وای خدا مردم ازخنده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣واقعا عالیه این رمان توروخدا پارتای رمان و بیشتر کنید ممنون میشم

    ۵ سال پیش
  • هلیا

    16

    (نشوخید!)😂😂😂(من اخرش این ادبیاتمو جهانی می کنم!) 😂😂😂😂😂😂😂 وایییی خیلی باحال بود😂😂😂👌👌🌺🍃👏👏🤩

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️