دوست داشتی؟
رمان قلبم طاقت بیار اثر بیتا منصوری

رمان قلبم طاقت بیار

  • زبان فارسی
  • 65.2K 👁
  • 73 ❤️
  • 154 💬

خلاصه رمان عاشقانه قلبم طاقت بیار

زندگی کردم با این سختی سختی نگویم این غم است غم از دست دادن روحم،جانم این زندگی نیست رگبار غم است داستانی زییا که داستان زندگی یک دختر درد کشیده و فقیر را به تصویر می‌کشد. داستان دختری که بخاطر پانصد هزار تومان فروخته می‌شود. فروخته می‌شود به یک مرد سن و سال دار. این مرد چهار پسر دارد و در این بین، دو نفر از پسرهای این آقا، عاشق دخترک قصه‌ی ما می‌شوند. یکی با خشم، عصبانیت و شکنجه دادن دخترک عشق خود را نشان می‌دهد ولی پسر بعدی با عشق و محبت. کدام یک پیروز می‌شود؟ کدام یک قوی تر است؟ عشق پیروز می‌شد یا قدرت؟ دخترک قصه کدام را انتخاب می‌کند؟

قسمتی از متن رمان قلبم طاقت بیار

با اینکه به فلک بسته بودنم گفتم: «دیونه خودتی. »
که شروین گفت: «بفرما سروش خان تحویل بگیر.»
وشروع کرد به زدنم. صدا از دیوار در می‌اومد از من در نمی‌اومد ولی دلناز التماس می‌کرد و گریه می‌کرد که ولم کنن.
چشمام سنگین شده بود و باصدای خفه ای گفتم: «بسه. »
که چشمام بسته شد.
وقتی چشمام رو باز کردم روی یک چیز نرم بودم.
کف پاهام خیلی می‌سوخت.
به زور از جام بلند شدم.
به دور و برم نگاهی انداختم.
ای خدا خودت کمکم کن.
در اتاق باز شد و دلناز وارد اتاق شد.
با دیدن چشم های بازم گفت: «آجی فدات شه حالت خوبه؟ »
-آره اما پاهام می‌سوزه.
-بمیرم برات، اون شروین عوضی گفته کسی حق نداره بهت کرم یا چیزه دیگه ای بده .
-بیخیالش مرتیکه ی آشغال.
-الانم گفته بریم پایین کارمون داره.
-باشه بریم.
به کمک دلناز و به زور رفتیم پایین که اون شروین آشغال گفت: «خب سریع می‌ریم سر اصل مطلب، شما نیومدید هتل و وظیفه ای دارید و وظیفه ی شما
اینه که توی عمارت من کار کنید.»
بااینکه ازش می‌ترسیدم اما کم نیاوردم وگفتم:«چه کاری؟»
پوزخندی زد وگفت: «مالی نیستی که بخوام برای خوش گذرونی انتخابت بکنم.»
متقابل بهش پوزخند زدم و گفتم: «خب تو هم همچین مالی نیستی.»
لبخندی خبیثی روی لب هاش اومد وگفت: «یعنی میگی خدا خوب در و تخته رو باهم جور کرده؟ »
پوزخندی زدم وگفتم: «در و تخته ای که ما باشیم هیچ وقت هیچ جوره باهم ست نمی‌شیم. »
اخم غلیظی کرد وگفت: «گمشو برو حاضر شو بریم.»
-چیزی واسه حاضری نیست ما حاضریم.
-آخی یادم رفت شما بی هیچ چیزی اومدید. حیونکی ها.
آهی کشیدم و لنگون لنگون قدمی برداشتم.
دلناز خواست کمکم کنه که شروین داد زد: «هوی دلناز بودی دلبر بودی چی بودی؟»
دلنازگفت: «با من اید؟»
-نه پس با عمه‌اتم.
با این که عمه داشتیم اما گفتم: «ما عمه نداریم. »
-تو ساکت با تو کاری ندارم.
دلنازگفت: «من دلناز ام.»
-دلناز تو خدمتکار منی نه این دختره.
با پروای تمام گفتم: «این دختر اسم داره واسمش دلبره. »
پوزخندی زد و گفت: « اسمت اصلا بهت نمی‌آد. »
با پررو ای گفتم: «اونش به کسی ربطی نداره.»
شروین عصبی نگاهم کرد که دلناز برای جلوگیری از هرگونه دعوایی گفت: «چشم شروین خان.»
-آفرین از تو خوشم می‌آد حرف گوش کنی برعکس این خواهر سرتق و پروت.
خواستم چیزی بگم که دلناز گفت: «دلبر بریم. »
لنگون لنگون راه می‌رفتم. پام خیلی درد می‌کرد.
به زور رفتیم و توی سالن ایسادیم.
سروش بود سیاوش بود چی بود اون هم اونجا ایساده بود.
سروش گفت: «چی شد؟»
قیافه امو درهم کردم وگفتم: «گربه سوار خر شد.»
دلناز دستم رو گرفت و فشار داد و روبه اون مرتیکه گفت: «شروین خان دستور دادن بریم عمارت ایشون. »
گفتم :«انقدر خان خان نبند به ریشش.کسی ندونه فکر می‌کنه کی هست. »
اون مرتیکه گفت: «اسم تو چیه؟»
گفتم: «دلبر.»
-خوبه اسمت به صورتت می‌آد.
خندیدم و گفتم: «داداش تون گفت که اسمم اصلا بهم نمی‌آد. »
گفت: «بیخیال این حرف ها. دلبر حواست باشه این زبون تند و تیزت سرت رو به باد نده. شروین مثل من و ساشا نیست از دخترهایی که زبون درازن اصلا خوشش نمی‌آد. »
-مگه باید طبق میل ایشون باشه؟
خندید وچیزی نگفت.
باکنجاویی پرسیدم: «ساشا کیه؟»
-برادر کوچیک مون‌. خیلی با من و شروین فرق داره. درسش خیلی خوب بود واسه همین فرستادنش آمریکا درس بخونه.
امسال هم بر می‌گرده. خیلی پسره مهربونیه و خیلی هم شوخه.
گفتم: «شانس ماست دیگه. حالا اگه کس دیگه بود ساشا به پستش می‌خورد، اما شروین به پست ما.»


بیشتر بخوانید
نظرات رمان قلبم طاقت بیار
  • مهاجر

    0

    عالی بود ممنونم از نویسنده عزیز

    ۲ هفته پیش
  • مبینا

    0

    عالی بودخیلیییییییی

    ۲ ماه پیش
  • یه بنده خدایی

    0

    یعنی براتون متاسفم یعنی چی دخترو مثل برده و وسایل نشون میدین رمان خوبی بود ولی چون که همه ریشه هاش به برده و کالا بودن دخترا از نظر مردا بود نپسندیدم

    ۳ ماه پیش
  • آوین

    1

    خیلی رمان خوبی بود عالی عالی عالی هرچی بگم کمه ممنون از نویسنده ی عزیز🤩🤩🤩

    ۵ ماه پیش
  • رمان خون

    0

    خیلی خوب بود کاش شروین و دلبر باهم میموندن اون قسمت که پلیس شروین رو دستگیر کرد رابطشون خیلی خوب بود کاش ادامه میدادین به هر حال خوشم اومد خوب مینویسین

    ۵ ماه پیش
  • رمان خون

    0

    خیلی خوب مینویسین فقط کاش شروین و دلبر به هم میرسیدند اون قسمت که شروین گیر پلیس افتاد خیلی عاشقانه بود رابطشون کاش ادامه میدادین چون نوشته بودین خوب شده انتظار این پایان رو داشتم ولی سپاسگزارم طرفدار رمان هاتون شدم ممنون

    ۵ ماه پیش
  • بیتا

    1

    تا جایی خوب بود ولی آخرش اصلا جالب نبود آخرش جوری بود که انگار قرار ادامه داشته باشه بعد مگه قرار نیست ی روزی برگردن بازم خوب بود ولی میتونست بهتر باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • Maede

    5

    رمان خیلی چرتی بود کاملا تخیلی و فانتزی😑😑

    ۱۱ ماه پیش
  • ARMY

    0

    رمان خوبی بود ولی از پایانش اصلا خوشم نیومد پایانش طوری بود که دلبر و ساشا برگشتشون به ایران ریسک بزرگیه و ممکنه شروین اونارپ ببینه و فاجعه رخ میده

    ۱۲ ماه پیش
  • ملک محبت

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • دختر ماه

    0

    نسبتا خوب بود ولی میتونست بهتر باشه🙂🙂

    ۲ سال پیش
  • Dina

    0

    اوممم.خوشششمااان آممممد😂🖤

    ۲ سال پیش
  • تانیا

    4

    آخه شروین و تانی بهم نمی خودن اون قسمت خواستگاری واقعا حرص خوردم

    ۳ سال پیش
  • ریحانه

    1

    افتضاح خیلی خیلییییی چرت بود

    ۳ سال پیش
  • غزاله

    2

    قشنگ بود ولی بعضی جاهاش خیلی فیلم هندی بود بعدشم دلم یه کمی به شیرویه هم میسوخت خوب اونم از رو محبت اینجوری میکرد دلبرم خیلی بی انصاف بود دگه زنش شده بود و نویسنده یه کم رو خطوط تمرین کن خوش خط نبود

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!