آکرولیزیانا به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت دویست و پنجاه و نهم :
از ترس و نگرانیم بهش گفتم و ازش خواستم بیخیال من شه و مثل قبل برای بیرون از رفتن از جزیره و کمک خواستن از بقیه تلاش کنه.
بلأخره فهمیده بودم که باید هر طور شده ازین جا بریم.
بهم لبخند زد و خیلی آروم گفت میریم، به موقعش میریم.
بهم قول داد همه چیز درست میشه و نجات پیدا میکنیم تا اونموقع فقط باید از زمان و حال خوبی که داریم استفاده کنیم.
طوری غرق داستان و حرفهاش شده بودم ک
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
