دوست داشتی؟
رمان پانیک اثر Girl Night

رمان پانیک

  • به قلم Girl Night
  • ⏱️۲ ساعت و ۵۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 60.5K 👁
  • 24 ❤️
  • 75 💬

خلاصه رمان عاشقانه پانیک

داستان در مورد دختریه به نام پانیک که قراره واسه دانشگاهش بره شیراز … پانیک دختر شیطون و بازیگوش و حاضرجوابیه که با پسری به اسم رادوین اونجا آشنا میشه و اتفاقاتی این وسط صورت میگیره که باعث میشه این دوتا بهم پیوند بخورند

قسمتی از متن رمان پانیک

من : میگم نیلو الان شب رو کجا میمونی ؟
نیلوفر : خونه داداشم
ابروهام از تعجب رفت بالا خب وقتی داداشش اینجا خونه داشت دیگه چرا دنبال خونه بود همین سوال رو هم ازش پرسیدم
من : پس چرا دنبال خونه ای ؟
نیلوفر نفسش رو مثل یه آه بیرون داد و گفت : زن داداشم خیلی راضی نیس من تو خونشون باشم
من : اها خب همین الان زنگ بزن به بابات باهاش صحبت کن
نیلوفر : باشه
گوشیش رو برداشت و زنگ زد به باباش کلی در مورد من وخونه صحبت کرد و قرار شد داداشش بیاد خونه رو ببینه و اگه اون تایید کرد نیلوفر پیش من بمونه
نیلوفر : پانیک
من : جان
نیلوفر : راستش اگه قراره من بیام پیشت بهتره یه مبلغی به عنوان کرایه ازم بگیری
اخمام رو کشیدم توهم و گفتم : اصن حرفشم نزن نیلو مگه چیه که بخوام کرایه بگیرم نچ اصن فکرشو نکن
نیلوفر : آخه ببین من اینجوری راحت نیستم
من : فکر کن خونه داداشته نکنه اونجا هم میخواستی کرایه بدی
با این حرفم یه لبخند زد که چالش معلوم شد ، نیلوفر دختر خوشکلی بود صورت گرد و سفید چشمای درشت و کشیده به رنگ مشکلی بینی قلمی که فکر کنم عملش کرده بود ولی خب مثل این عملیا نبود یعنی تو ذوق نمیزد برعکس خیلی هم بهش میومد لبای کوچیک و صورتی هیچ ارایشی هم رو صورتش نداشت یه دختر ساده و زیبا بود موهاش هم مشکی بود
من : چرا بستنی هامون رو نمیارن
همین که این حرفو زدم گارسون اومد و بستنی هامون رو گذاشت جلومون و یه نوش جون گفت و رفت
نیلوفر : انگار فهمیدن تو عصبی شدی خخخ
من : اوپس اره اصن سرعت عمل ندارن باید یه گزارششون کرد
نیلوفر : ول کن بابا بخور که الان اب میشه بستنیمون رو خوردیم خواستم حساب کنم که نیلوفر زودتر از من دست به کار شد و رفت حساب کرد ، شوار ماشین شدیم
من : خب بریم کجا ؟
نیلوفر : بریم خونه داداشم من باهاش صحبت کنم تو هم ادرس خونت رو بعد اس کن واسم تا باهم بیایم
من : باشه عزیزم آدرس رو بگو
آدرسش رو داد بعد 45 مین رسیدیم دم خونه داداشش ازم خدافظی کرد و رفت منم سریع حرکت کردم سمت خونه
ماشین رو پارک کردم رفتم داخل وسایلم رو گذاشتم رو مبل و سریع رفتم تو حمام یه دوش گرفتم اومدم بیرون حوله لباسیم رو پوشیدم و رفتم تو آشپز خونه که تلفن خونه زنگ خورد یه نگاه به شمارش کردم خونمون بود جواب دادم
مامان : سلام دخترم
من : سلام مامان گلم خوبی ؟
مامان : مرسی عزیزم تو خوبی ؟
من : ممنون خوبم راستش مامان میخواستم زنگ بزنم بهتون یه چیزی بگم که خودتون دیگه زنگ زدین
مامان با نگرانی گفت : چیزی شده عزیزم ؟
من : نه مامان جان نگران نباشید ، راستش من تو دانشگاه یه دوستی پیدا کردم که از قضا همشهریم هستیم بعد دنبال خونه میگشت دختر خوبیم هست بهش گفتم بیاد پیش من
مامان : باشه دخترم خونه خودته اگه خودت راضی ما حرفی نداریم
یه لبخند زدم وگفتم : مرسی مامان
مامان : خب گل دخترم کاری نداری ؟
من : نه مامان جان به بقیه هم سلام برسونید
مامان : باشه عزیزم خدافظ
من : خدافظ
گوشی رو قطع کردم خیلی گشنم بود ساعت سه بعد از ظهرم بود حوصله اینکه غذا بپزم رو نداشتم تلفن رو برداشتم و سفارش غذا دادم بعدم رفتم یه تاپ و شلوارک خرسی پوشیدم و منتظر غذام شدم ، بعد نیم ساعت غذام رو آوردن بوی پیتزا که به مشامم خورد اشتهام رو بیشتر کرد سریع پولش رو حساب کردم و نشستم رو مبل جلوی تلویزیون و روشنش کردم زدم کانال جم جونیور و مشغول دیدن برنامه کودک شدم در همون حال هم غذام رو خوردم پیتزام که تموم شد میخواستم برم بخوابم که زنگ خونه به صدا در اومد از ایفون نگاه کردم دیدم نیلوفر به همراه یه مرد و خانم دیگه پشت درن حدس زدم داداش و زنداداشش باشه درو زدم خودمم سریع یه مانتو باشلوا پوشیدم شالمم انداختم سرم رفتم جلو در همزمان با من اوناهم ازآسانسور بیرون اومدن
من : سلام
نیلوفر : سلام عزیزم معرفی میکنم داداشم نیما سعیدی و زنداداشم سارا
یه نگاه بهشون کردم زنداداشش باردار بود پس نیلوفر داشت عمه میشد اخ که چقدر فحش گیرش میومد خخخه
من : اوه سلام خوشبختم
نیما : مرسی خانم ما واقعا شرمنده ایم این موقع مزاحم شدیم اما نیلوفر خیلی اصرار داشت که سریع بیایم اینجا
من : نه بابا دشمنتون شرمنده خیلی هم خوب کردین
نیما : من مشکلی ندارم که خواهرم اینجا باشه اما خب نیلوفر گفت که شما گفتید کرایه لازم نیس بده
من : بله درست گفتن
نیما : خب ما اینطوری راحت نیستیم اخه اینطوری هم اصن درست نیس
من : بابا نیلوفرعین خواهرمه
سارا : خب اگه اینطوریه که پس بیخیال
نیما یه چشم غره بهش رفت که سارا هم سرش رو کرد یه طرف دیگه
من : اقانیما اصن به این چیزا فکر نکنید این خونه خودمه و کرایه ای لازم نیس
نیما : شرمنده واقعا از لطفتون ممنون
من : خواهش میکنم
بعد از یه خورده صحبت و چای خوردن بلند شدن رفتن قرار شد فردا وسایلش رو بیارن اینجا ، رفتم تواتاق و لباسام رو عوض کردم و گرفتم خوابیدم ساعت 7 بود که از خواب بیدارشدم حوصلم شدید سر رفته بود دلم بیرون میخواست گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به نیلوفر بعد دوتا بوق جواب داد
نیلوفر: جانم عزیزم
من : سلام نیلو
نیلوفر : سلام پانی خوبی ؟
من : مرسی خوبم تو خوبی ؟
نیلوفر : خوبم فدات چیزی شده؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پانیک
  • ثنا

    0

    بد نبود خوبم نبود

    ۱ ماه پیش
  • dony

    0

    خیلی ابکی خیلی بد بود اصلا مزرخف خالص من هر رمانی خوندم عشع اول به هم میرسن ولی این خیلی بد بود🤢🤮 وقتتون رو الکی هدر ندین من خودم 5 ساعت وقت صرف خوندن رمان کردم 🤮🤮

    ۱ ماه پیش
  • زِید جومونگ

    1

    😐😐😐سم خالص

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    2

    طبق تجربیاتم که بیش از صد تا رمان خوندم چه نوقلم و چه حرفه ای باید بگم خیلیی چرت بود درضمن از همون اول بهم میرسیدن خیلیی بهتر بود تا اینکه زن ۴۵ ساله بشه دو تا بچه بیاره آخرشم این بشه : عزیزم هنوزم تو رو فراموش نکردم اه اه اه یکم یاد بگیر بعد بنویس😐😐😐😐

    ۱۱ ماه پیش
  • بهار

    0

    هیجانی و باحال بود ولی کاش از اول بهم میرسیدن😭

    ۱۲ ماه پیش
  • ماهی

    0

    آخرش خیلی بد تموم شد نتونست با علاقه ایی که به علی داشت وفا دار به عشقش نسبت به اون بمونه

    ۱۲ ماه پیش
  • ...

    0

    حیف وقتی که گذاشتم و خوندم مزخرف بود

    ۱ سال پیش
  • Ftm

    4

    پانیک نوعی حمله عصبی ک براثر استرس ب وجود میاد اسم شخص نیست بشدت آبکی بود ارزش وقت گذاشتن نداره نخونیدش

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    پانیک همون اسم خیرقدم قدیم باکلاس جدیدشماچقدرخوبیدکه رای ۱۳قبول داشتیداین رمان پرازایرادخوندید

    ۳ سال پیش
  • سوین☆

    1

    وایی خیلی چرت بود حالم بد شد🤢

    ۳ سال پیش
  • الی

    2

    معلومه نویسنده تا حالا رابطه عشقی نداشته برا همینم چیزی درموردش نمیدونست که بیاره تو رمان قبل اینکه یه رابطه عاشقانه بیارین تو رمان اول ببینین چیه بعد در موردش رمان بنویسین تا حداقل یکم حس واقعی بده

    ۳ سال پیش
  • نفس

    0

    تو ک میخواسی علی رو بکشی مرض داشی اوردیش خیلی حیف بوددددد

    ۴ سال پیش
  • کوثر

    0

    اصلا خوب نبود حیف چشای خوشکلم اذیت شدن اخه این پانیک خانوم پیش هرکی ک میره ارامش میگیره مگه ارامش پیش اینو اونه یا ی نفر خو از اولش میزاشتی با رادوین ازدواج میکرد علی رو واسه چی وسط کشیدی نویسنده جون

    ۴ سال پیش
  • باران

    0

    ابکی بوود

    ۴ سال پیش
  • K

    4

    چرت بود حیف وقتمون😐😑

    ۴ سال پیش
  • مدیا

    7

    پانیک اصلا اسم ی بیماریه ک طرف وقتی یه چیزی ک اصلا دوست نداره ببینه یا یهو شوکه بشه نفشس میگیره و شروع به لرزش میکنه ولی بعد چند ثانیه ولش میکنه این تنگی نفس و لرزش ولی دیگه ندیده بودیم اسم دختر بزارن

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!