آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و سی و پنجم :
پدرم هم به دنبال آنها رفت و من هم پشت سرشان راه افتادم و به سمت ویلای شمال حرکت کردیم.
***
توی راه همه مضطرب بودند و هر کسی به یاد ندا و خاطراتش بود. در حالی که از شیشه ماشین به مناظر سر سبز نگاه میکردم با خودم فکر میکردم که سرنوشت چه بازیهای عجیبی دارد. یک روزی با تمام وجود از ندا متنفر بودم و حالا سعی داشتم گذشته تلخی را که برایم ساخته بود فراموش کنم و به خانهاش برش گرد
لطفا صبر کنید...
