پارت صد و سی و پنجم :

پدرم هم به دنبال آنها رفت و من هم پشت سرشان راه افتادم و به سمت ویلای شمال حرکت کردیم.
***
توی راه همه مضطرب بودند و هر کسی به یاد ندا و خاطراتش بود. در حالی که از شیشه ماشین به مناظر سر سبز نگاه می‌‌کردم با خودم فکر می‌‌کردم که سرنوشت چه بازی‌‌های عجیبی دارد. یک روزی با تمام وجود از ندا متنفر بودم و حالا سعی داشتم گذشته تلخی را که برایم ساخته بود فراموش کنم و به خانه‌‌اش برش گرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️