پارت صد و سی و چهارم :

دلم برای نوید سوخت. ندا تنها خواهرش بود که از صمیم قلبش دوستش داشت و نبودش برایش عذاب آور بود. پدرم کلافه بود. دستی به موهایش کشید و رو به طناز با صدایی بلند گفت:
ـ طناز یعنی تو نمی‌‌دونی مادرت کجا می‌‌تونه رفته باشه؟ یه کمی فکر کن.
طناز که از ناراحتی شدید پدرم جا خورده بود به پدرم نگاه کرد و با صدای گرفته‌‌اش گفت:
ـ به همه دوستاش زنگ زدم. ازش خبری نداشتند.
در همین هنگام ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!