آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و سی و چهارم :
دلم برای نوید سوخت. ندا تنها خواهرش بود که از صمیم قلبش دوستش داشت و نبودش برایش عذاب آور بود. پدرم کلافه بود. دستی به موهایش کشید و رو به طناز با صدایی بلند گفت:
ـ طناز یعنی تو نمیدونی مادرت کجا میتونه رفته باشه؟ یه کمی فکر کن.
طناز که از ناراحتی شدید پدرم جا خورده بود به پدرم نگاه کرد و با صدای گرفتهاش گفت:
ـ به همه دوستاش زنگ زدم. ازش خبری نداشتند.
در همین هنگام ز
لطفا صبر کنید...