آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت یک :
فصل 1
در خانه سر و صدا بود. دعوا بین من و خواهر ناتنیام طناز که هیچوقت تمامی نداشت. طناز فریاد میزد:
ـ فکر میکنی چون سرکار میری مادر من باید اتاقت رو تمیز کنه؟
و من هم با عصبانیت فریاد میزدم:
ـ مگه من به مامانت گفتم اتاقم رو تمیز کنه؟
ـ وقتی تو تمیز نمیکنی مادر من مجبوره تمیزش کنه. بهتره اینو بدونی مادر من کلفت تو نیست.
ـ توام بهتره بدونی من از آدمایی که تو مسائل شخصی زندگیم دخالت میکنن متنفرم!
ـ بس کنید!
هر دو برگشتیم و چشمم به چشمان نامادریام ندا افتاد. با چشمان همیشه مرموز و مهربانش در حال نظاره ما بود.
ـ دعواهای شما دو تا تمومی نداره؟
ابروهایم هنوز درهم بود:
ـ همیشه طنازه که دعوا رو شروع میکنه.
نگاهش را این بار متوجه طناز کرد:
ـ من نیاز به دفاع تو ندارم خودم میتونم از خودم دفاع کنم.
طناز هنوز عصبی بود:
ـ چرا همیشه اجازه میدی ازت سوء استفاده کنه؟ برای چی همیشه کاراشو میکنی با اینکه میدونی قدرتو نمیدونه؟
ـ چون اونم مثل تو دخترمه!
پوزخندی پنهان از چشم ندا بر لبم نقش بست. هیچوقت نمیتوانستم حس خوبی به او داشته باشم چون میدانستم پشت ظاهر مهربانش یک دنیا ریا و حیله پنهان شده.
ـ برو سر کارت!
نگاهش کردم. با لبخند دلنشینی نگاهم میکرد. به یاد دوران کودکیام افتادم. زمانی که برای اولین بار همراه پدرم به خانه ندا آمدم. ندا به صورتم لبخند زد اما همان شب از پشت درهای بسته اتاقش شنیدم که به پدرم میگفت: «عزیزم بهتر نبود هدیه پیش مادربزرگش باشه؟ اون با من غریبی میکنه.» بعد از آن روز دوباره به خانه مادربزرگم برگشتم اما طولی نکشید که مادربزرگم فوت شد و مجبور شدم دوباره به خانه ندا برگردم. نگاه از صورتش برداشتم و راهی محل کارم شدم.
به اداره که رسیدم، ده دقیقه از شروع کار گذشته بود. این اولین بار بود که تاخیر میکردم اما خیلی نگران نبودم چون میدانستم مدیر دفتر مرد با بخشش و بزرگواری است. همین که وارد دفتر شدم چشمم به دوستم نازنین افتاد که با کمی استرس در حال انجام دادن کارهایش بود. خوب میدانستم که استرسی شدن نازنین مربوط به اوضاع نابسامان دفتر مجله است اما مگر آن روز چه اتفاقی افتاده بود؟! لبخند زنان به سویش رفتم و گفتم:
ـ سلام خانوم خانوما... چیه؟ چرا انقدر مضطربی؟
نازنین نگاهم کرد و سعی کرد با چشمانش مرا متوجه چیزی کند اما من متوجه نشدم.
ـ چرا چشماتو اونطوری میکنی دیوونه؟ خب حرف بزن ببینم چی میگی؟
ـ این چه وقت اومدن به محل کاره؟
صدا، صدای مرد غریبهای بود که تا به حال نشنیده بودم. متعجب برگشتم تا ببینم با من است که ناگهان با چهره سرد و جدی مرد جوانی رو به رو شدم که با چشمان تیزبینش به من خیره خیره نگاه میکرد. اندیشیدم: «این کیه دیگه؟ چطوری به خودش اجازه میده به جای مدیر منو بازخواست کنه؟»
ابرویی بالا انداختم و محکم ایستادم و دست به سینه گفتم:
ـ فکر نمیکنم مجبور باشم بهتون جواب بدم.
ناگهان نگاهم به مسعود بهرامی یکی از همکارانم افتاد که از پشت سر او، لبش را میگزید. کنار مرد جوان که حالا با اخم در صورتم خیره بود ایستاد و گفت:
ـ خانم جوان ایشون آقای فرجام، مدیر و سردبیر جدیدِ دفتر مجله هستند.
قلبم فرو ریخت و رنگ از رویم پرید. آب گلویم که خشک شده بود را قورت دادم و به مدیر که در سکوت بدی به صورتم خیره شده بود، نگاه کردم و به سختی لب باز کردم:
ـ آه... من نمیدونستم...
حتی نگذاشت کلامم را تمام کنم. با عتاب گفت:
ـ بیرون!
و با قدم هایی تند به سوی دفتر کارش قدم برداشت. وحشت زده به نازنین نگاه کردم:
ـ چرا زودتر بهم نگفتی؟!
ـ سه ساعت داشتم بهت اشاره میکردم پشتت واستاده. از صبح پدر هممون رو در آورده بعد تو واستادی جوابشو میدی؟
لبم را گزیدم و محکم به سرم کوبیدم و گفتم:
ـ حالا چه خاکی تو سرم کنم؟
ـ برو گندی که زدی رو درست کن.
صدای آقای بهرامی را شنیدم:
ـ فکر نکنم با عذرخواهی حل شه... گنده دماغتر از این حرفاست.
از بین نازنین و بهرامی گذشتم و به سمت دفتر مدیر دویدم. چند ضربه به در زدم و شنیدم:
ـ بفرمایین.
فوراً در را باز کردم و داخل رفتم. گوشه اتاق ایستاده و در حال خواندن مطلب دفترچهای بود. حتی به خودش زحمت نمیداد نگاهم کند. شروع به رفع و رجوع کارم کردم:
ـ باور کنید من اولین بارم بود که دیر کردم. ترافیک خیلی بدی بود.
ـ عذرخواهی!
بهت زده نگاهش کردم. آنقدر دستوری و رسمی گفت که حس کردم در حال بازی کردن نقش امپراطور یک کشور بود. لجم در آمد اما مجبور به کوتاه آمدن بودم. اگر کارم را از دست میدادم باید به کجا میرفتم؟ عذرخواهی از مدیر مسئول مجله بهتر از نشستن کنار ندا بود. سکوت طولانیام را که دید، دفترچه را بست و این بار نگاهم کرد. ابروانش درهم بود و چشمانش ریز. خودش را آماده شنیدن نشان میداد. زیر لب گفتم:
ـ معذرت میخوام.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم. رمان رو از سایت نخونید. از اپلیکیشن بخونید.
۸ ماه پیشنازنین
0رمان جالبی
۱۰ ماه پیشسمانه
0رمان به نظر جذابییه
۱۰ ماه پیشزهرا
0خوب هست
۱ سال پیشزراا
0عالی
۱ سال پیشفاطمه
0عالی
۱ سال پیشمریم
0هنوز یه پارت خوندم
۱ سال پیشپری
0خوب بود
۱ سال پیشZahra
0خوبه
۱ سال پیشزهرا
0فعلاً خوب
۱ سال پیشفلاح
0عالی بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشسمن
0فعلا که خوب
۲ سال پیشیاسی
0درود بر شما نویسنده محترم تازه شروع کردم به خوندن رمان حسرت با هم بودن و عشق معکوس شما رو دارم مطالعه میکنم بسیار زیباست و همچنین رمان زیبای حسرت با هم بودن خواهر بزرگوارتان مانا باشید
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زنده باشید عزیزم. ممنون از لطفتون. انشاالله هر دو رو تا انتها دوست داشته باشید♥️
۲ سال پیشZahra
0خوب
۲ سال پیشمریم
0خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
000000
0عالی بود ولی همش تار میشه