دوست داشتی؟
رمان منو دریاب اثر فاطمه حاتم آبادی

رمان منو دریاب

  • زبان فارسی
  • 83.2K 👁
  • 162 ❤️
  • 243 💬

خلاصه رمان عاشقانه منو دریاب

رمان درباره‌ی دختری ۱۷ ساله به نام طناز است. دختر قصه‌ی ما هم مثل همه‌ی دخترای دیگه، عاشق میشه. اما تو سنی که همه بهش میگن: تو خیلی سنت ک مه و اصلا نمیدونی عشق چیه، چه برسه به اینکه بخوای عاشق بشی! اما طناز عاشقه و حتی شاید، عشقش از همه‌ی عشق‌های این شهر واقعی تره! اما این عشق یه تفاوت بزرگ با بقیه عشق‌ها داره و اون هم اینه که طناز عاشق پسری میشه که ۱۶ سال از خودش بزرگتره!

قسمتی از متن رمان منو دریاب

_نه، آقا امیر!
_امیر ۳۲ سالشه!
مامانم پرسید:
_ازدواج نکرده هنوز؟
مهین خانوم که انگار دلش پر بود، گفت:
_زیر بار نمیره! میگه هنوز کسی رو که میخوام پیدا نکردم! اصلا نمیدونم این پسر چرا اینجوریه؟! امین یه دوست دختر داره و من از این قضیه خبر دارم! قبلا هم داشته و همیشه میگه بالاخره از یکیشون خوشم میاد و باهاش ازدواج میکنم، منم مشکلی ندارم! اما این پسر حتی یه بار هم با کسی نبوده! نمیدونم کی میخواد دست از این لج و لجبازی برداره!
نمیدونم چرا اما ناخوآگاه از حرفی که زد لبخندی روی لبام نشست. سرم رو بالا گرفتم و ناگهان متوجه شدم امیر داشت بهم نگاه میکرد! قلبم دیوانه وار به سینم میکوبید! این نگاه چقدر جذاب و خواستنیه.
#پارت5
نه اون نگاهش رو از چشمام می‌گرفت و نه من! دستم رو گذاشتم رو گونم. نکنه صورتم جوری شده که اینجوری نگام میکنه! سرم رو آوردم پایین و به لباسم نگاه کروم. کاش یه لباس رسمی و شیک می‌پوشیدم! آخه این بافت سبز چی بود که من پوشیدم؟!
سرم رو آوردم بالا اما امیر دیگه نگام نمیکرد. لعنت بهت طناز که یه ذره عقل تو کلت نداری!
یهو یه فکری به ذهنم رسید. با یه "ببخشید" آروم جمع رو ترک کردم و رفتم تو آشپزخونه. فریبا که منو دید، گفت:
_چیزی شده خانوم؟
_فریبا اون شربتا که میخواستی بیاری چی شد پس؟
_همین الان میخواستم بیارم خانوم!
لبخند خبیثانه‌ای زدم و گفتم:
_ببین فریبا شربتا رو که آوردی، جلوی من که گرفتی، یه کاری کن شربتا بریزه رو لباسم!
فریبا چشماش رو گرد کرد و گفت:
_چی؟ آخه برای چی خانوم جان؟
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_همین که شنیدی فریبا! وای به حالت اینکاری که گفتم و نکنی! دو روزه اخراجی!
بعد با لبخند رفتم طرفش و لپش رو ب*و*س*ی*د*م و گفتم:
_ضایع بازی در نیاری ها! حواستو جمع کن!
در حالی که قیافش نگران بود، گفت:
_یه موقع نفهمن ساختگیه!
یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:
_این دیگه بستگی داره به تو! خوب حواستو جمع کن!
و بدون اینکه بزارم جوابمو بده از آشپزخونه اومدم بیرون دوباره پیش مهمونا برگشتم. یه لبخند زدم و جای قبلیم نشستم. مهین خانم گفت:
_ماشالا نیلی جون. دخترت یه تیکه ماهه!
لبخندم رو عمیق‌تر کردم و گفتم:
_لطف دارین شما!
همون موقع فریبا با سینی شربتا وارد پذیرایی شد. لبخند پلیدانه‌ای زدم و منتظر موندم تا فریبا نزدیکم بشه.
فریبا که روبه روم قرار گرفت، یکی از شربتا رو برداشتم. همش منتظر بودم تا کاری انجام بده اما هیچ کاری نکرد! داشتم تو دلم بد و بیراه بارش میکردم که یهو پاش لغزید و تو یه حرکت کل هیکلم با شربت یکی شد!
از این حرکتش واقعا جا خوردم! انقدر توی نقشش فرو رفته بود که روی زمین افتاده بود و دورش هم پر شده بود از شیشه خورده!
مامان نیلی با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_طناز تو خوبی؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
_من خوبم ولی فکر کنم فریبا خوب نیست!
با این حرفم مامان رفت پیش فریبا و دستش رو گرفت و گفت:
_چرا مراقب نیستی آخه؟
فریبا زیر لب "ببخشیدی" گفت و دو تاشون به سمت آشپزخونه رفتن.
بعد از رفتن اونا، مهین خانم که انگار ترسیده بود اومد کنارم و با نگاه نگرانش، گفت:
_خوبی دخترم؟
لبخند کج و معوجی زدم و گفتم:
_آره خوبم!
داریوش گفت:
_باید فریبا رو عوض کنم! معلوم نیست حواسش کجاست!
از حرف داریوش عصبانی شدم و گفتم:
_هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه! این بیچاره که تقصیری نداشت! حتما پاش لیز خورده! شما هم الکی شلوغش میکنی!
یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_من واسه خودت میگم دخترم!
حالم بهم میخورد از این میم مالکیتی که ته دختر میچسبوند! صدبار بهش گفته بودم من دختر تو نیستم اما اون بازم این جمله‌ی کذایی رو تکرار میکنه! حیف که اینجا کسایی هستن که خودم هم دلم نمیخواد جلوشون دعوا و بحثی بین من و داریوش دیده بشه و گرنه جواب دندون شکنی به دخترم گفتناش میدادم!
از لابه لای دندونای بهم فشرده شدم گفتم:
_نمیخواد اینجوری به فکر من باشید، فریبا اشتباهی نکرده که اخراج بشه!
دستاش رو توی جیب‌های شلوار خوش دوختش فرو برد و در حالی که معلوم بود عصبانیتش رو کنترل میکنه گفت:
_بسیار خب، کاری بهش ندارم! تو هم برو لباساتو عوض کن که مثل موش آب کشیده شدی!
#پارت_6
پله‌ها رو دو تا یکی پشت سر گذاشتم و وارد اتاقم شدم و نفس آسوده‌ای کشیدم. یه پیراهن سفید طرح مردونه که راه‌های مشکی روش داشت، تنم کردم. شلوارم رو هم با یه شلوا کتون و دودی عوض کردم. رژ کمرنگی به لب‌هام زدم یه دسته از موهام رو جلوم ریختم و بقیش رو پشت سرم انداختم. اگه از اول یه لباس مناسب پوشیده بودم به این روز نمی‌افتادم!
مشغول برانداز کردن خودم بودم که صدای مامان نیلی که من رو برای شام صدا میزد، مانع از بیشتر موندنم تو اتاق شد.
به پله‌های آخر رسیده بودم که امیر رو دیدم که پشت به من پایین آخرین پله ایستاده. قدم‌هام رو آروم‌تر کردم. صدای پام رو که شنید به سمتم برگشت و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان منو دریاب
  • زهرا

    0

    واقعا برات متاسفم که با احساسات مردم بازی میکنید

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    0

    و یه چیز دیگه نویسنده داره با زبون و بی زبونی میگی دختره از برادرش حامله شده مگه میشع چرا با ما که اهل رمان هستیم و احساساتمون به این رمانا بستگی داره بازی میکنید چه راحت فراموش کردن که خواهر و برادر با هم رابطه *** داشتن و با هم معشوقه بودن رابطه عاشقانه داشتن چرا اینطوری میکنید

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    6

    مزخرف ترین رمانی بود که خوندم از اونجایی که امیر شد برادرش اصلا نخوندم لاقل یه چیزی بنویسید آموزنده باشه منی که ۱۸سال سن داشتم این رمان خوندم خیلی مزخرف بود با اینکه ایده تازه ای بود ولی خیلی مزخرف بود حتی اون دختر واکنش عادی نداشت وقتی فهمید برادرش امیر راحت کنار اومد دست هر چی فیلم ترکی بسته نویسن

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا منم باهات موافقم اصلا کسی که رنان مینویسه باید احساسات مردمم در نظر بگیره مگه ما بازیچه ایم که اول از عشقی که حضرت ادم و هوا هم بهم نداشتن حرف میزنی مارو گیج رمان کردی با غمشون گریه کردیم و با شادیشون خندیدیم بعد تو اخر سر میگی که خواهر برادرن مگه میشه

    ۴ هفته پیش
  • باقری

    0

    سلام به نظر من خیلی بده که نویسنده فقط برای اینکه رمانش رو جداب کنه از یه موضوع دینی استفاده کرده من اصلا اون رو که به خاطر یه داستان خواهر وبرادر رو به عنوان همسر معرفی کرده دوست نداشتم وبه نظرم هیچ مادر ی تو دنیا به خاطر یه عشق به پسر خودش این ظلم بزرگ رو نمی کنهدر مجموع من دوست نداشتم .

    ۴ هفته پیش
  • Sogoli

    1

    اولین باری که این رمان خوندم ۱۴ سالم بود دوستش داشتم الان ۱۹ سالمه دوباره خوندم فهمیدم که اصلا خوب نبوده کاش حداقل نامزد بودن طناز و امیر اونجوری خیلی رمان قشنگ و قابل درک میشد بازم متشکرم از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اون قسمت خواهر برادری حالمو گرفت و دیگه ادامه رمانو نخوندم اصلا خوشم نیومد

    ۳ ماه پیش
  • سها

    3

    خیلی خیلی مزخرفه و افتضاح اینا چیه می نویسید

    ۳ ماه پیش
  • رزی

    3

    توروقران این چی بود دیگه 😐😐😐😐

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اینم بگم تو ایران هیچ خانواده ای امکان نداره با همچین مساله ای کنار بیاد اینها از مریخ اومده بودن؟ کلا رمان مسخره ای بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ودر آخر بهتر بود امیر و طناز تو نامزدی جدا میشدن تا ازدواج کنن بعدش بفهمن خواهر و برادرن،تازه چه طوری بعدش روشون میشد تو روی هم نگاه کنن؟ طناز هم اینقدر پر رو بود انگار من بودم که با برادرم،،،

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بعدشم آخه کدوم مردی اینقدر بی غی،،،رت میشه که زنش با برادر خودش ارتباط داشته باشه تمام هستی یه دختر که ب،،،،تشه،به فنا بره بعدش باهاش ازدواج کنه؟ مگه آمریکاست؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    الهه هم سرطان داره ولی حالش خیلی هم خوبه نه بستری میشه نه شیمی درمانی نه موهاش میریزه در کل حالش از منم بهتره

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    طناز وقتی امیر میگه اون طرف منظورش روان شناسه منتظرته از امیر خجالت میکشه میره تو آشپزخونه ولی وقتی اندامش خصوصیش رو در گذشته برای برادرش نمایش گذاشته بوده خجالت نمیکشه ؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    احمد رفته تو خونه امیر به قصد دعوا این تو قانون مزاحمت ملکی محصوب میشه و مجازاتش حبس و شلاق و جریمه است و قطعا آدم عاقل این کار رو نمیکنه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    مادر امیر بچه رو برداشته فرار کرده تازه شناسنامه اش رو عوض کرده تو قانون اصلا مادر اجازه عوض کردن شناسنامه نداره

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!