پارت پنجم :

ل*ب گزید و کمی سرخ و سفید شد. تا آبرویش را جلوی همه نمی‌‌برد دست برنمی‌داشت. فاطمه خوب از دلش باخبر بود که مدام اذیتش می‌کرد. به وقتش نوبت او هم می‌رسید. نگاهش به آستانه‌ی ایوان کشیده‌ شد. مهران، در حالی که کنار پدر به میهمانان خوش‌آمد می‌گفت، تمام ح ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!