پارت شانزده :

بعد از رفتنشان خواست به اتاقش برگردد که با لحن دستوری پدرش ایستاد.
- بمون ماه‌بانو.
مستأصل نگاهی به دور و برش انداخت و به ناچار روی مبل‌ سه نفره‌ی استیل طلایی‌‌ نشست که فنرهایش جیر صدا دادند. مادرش از پشت اپن، در حالی که ظرف‌های کثیف را جا‌به‌جا می‌کرد نظاره‌گر این صحنه بود. مهران هم آستین‌های چهارخانه‌ی لباسش را تا آرنج بالا برد و رو‌به‌رویش روی مبل تکی نشست‌. حاج‌طاهر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    قلبم برای نظامی هامون و خانواده هاشون مخصوصا تو این شرایط درد گرفت...

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    اخ که بگردم دل ماه بانو رو چه سر نوشت سختی پیش رو داره

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    💔😔

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️