پارت سوم :

با احساس سر و صدا، خواب از سرش پرید. شالی سرش انداخت و از اتاق خارج شد. صدا، صدای دعوا بود. سراسیمه به ایوان رهسپار شد‌. چشمش که به مادر خورد، کنجکاو و مضطرب پرسید:
- چه خبر شده اول صبحی؟ دعوا گرفتن؟
طلعت‌خانم لبش را گزید و به طرف دخترکش برگشت.
- وای بیچاره ستاره‌خانم! از دست این پسره دق می‌کنه. سر صبح زنجیر پاره کرده!
تعجب کرد. کنار مادرش روی پله‌‌‌های وسط پشت بام ایستاد و گردن‌کشان به داخل حیاط ساختمان بغلی سرکی کشید تا شاید چیزی دستگیرش شود.
- باز چرا معرکه گرفتن؟
صدای فریادهای حسام، پسر حاج‌حسین به گوشش خورد و پشت بندش جیغ‌های خواهرش حنانه را شنید.
- داداش تو رو خدا! غلط کردم!
سریع خودش را پشت دیوار پنهان کرد. خودش هم ترسیده‌ بود. دلش به حال حنا سوخت. برادرش اصلاً اعصاب درستی نداشت؛ آن‌قدر مریض بود که حال معلوم نبود سر چه چیزی خواهر کوچکش را زیر باد کتک گرفته‌ بود. ستاره‌‌خانم هم با گریه چنگ به سینه‌اش می‌زد و عاجز از این بود که جلوی پسر بزرگش را بگیرد. مادرش با این اوضاع، صلاح دید به خانه‌شان برود. بیچاره ستاره‌‌خانم حالش بد شده‌ بود. به دنبال مادرش، همان‌طور با لباس‌های خانگی از خانه بیرون زد. به محض رسیدن، با دیدن حنا که گوشه‌ی انباری افتاده‌ بود هین بلندی کشید و به طرفش دوید. دخترک بیچاره! موهای طلایی پریشانش را از جلوی صورتش کنار زد. صدای آخ ضعیفش را که شنید فهمید ناخواسته دستش به زخم گوشه‌ی لبش برخورد کرده‌ است.
- چه بلایی سرت اومده؟ خوبی حنا؟ به من نگاه کن.
صدای زمخت و خشنی در نزدیکی به گوشش رسید‌:
- تو دکتری یا وکیل وصیشی؟! توی کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن دخترجون! پاشو برو خونه. اول صبحی توی خونه‌مون هم حریم خصوصی نداریم!
رنگ از چهره‌اش پرید. حنا چطور چنین برادری را می‌توانست تحمل کند؟ مردهایی مثل مهران و امیرعلی اصلاً قابل مقایسه با این مرد بخت‌النحس نبودند. با صدای توبیخ‌گر مادرش به خودش آمد.
- چرا ماتت برده دختر؟! پاشو برو یه آب‌قندی چیزی درست کن، دختر مردم رنگ به رو نداره. آقا‌حسام، شما هم به جای این حرف‌ها یه‌کم کوتاه بیاین؛ خب بچه‌ست، جوونی کرده.
بی هیچ حرفی از روی کاشی‌های حیاط بلند شد و به سوی خانه قدم برداشت. پله‌های کوتاه ایوان را طی کرد و از درب چهارطاق باز شده‌ی سالن گذشت. بوی سوختگی می‌آمد. سریع به آشپزخانه شتافت. رنگ سبز قابلمه‌ی روی گاز، کم مانده‌بود سیاه شود. تندی زیرش را خاموش کرد و در انبوه وسیله‌های روی میز چشم گرداند تا قندان را پیدا کرد.
با هزار مکافات لیوان آب‌قندی درست کرد و برگشت. نمی‌دانست چرا تا این حد استرس داشت. این مرد این‌قدر ترسناک بود که می‌ترسید ترکش‌هایش به او هم برخورد کند. مگر حنانه چه‌کار کرده‌ بود که مادرش چنین حرف‌هایی می‌زد؟! ل*ب پله‌ نشست و لیوان آب قند را به دست حنا داد. ستاره‌خانم یک‌سره بی‌قراری می‌کرد و سینه‌اش را می‌مالید.
- ای مادرتون بمیره! عین سگ و گربه به جون هم می‌افتین! بچه که نیستین، آفت جونین.
حنا از گریه به نفس‌نفس افتاده‌ بود. لبش را گزید. طفلک این دختر، اصلاً در این سن حساس برایش روح و روان می‌ماند؟! از زیر آستین پاره‌ی پیراهن صورتی‌اش، بازوی و سفیدش را گرفت.
- بیا بریم تو حناجون. حالت بده، باید استراحت کنی.
با هزار زور راضی‌اش کرد به داخل بروند. حسام همان‌طور با ابروهای گره خورده، مثل میرغضب کنار حوض نشسته‌ بود و خیره‌‌شان بود. از نگاهش هم می‌ترسید؛ با آن چشم‌های سیاه دریده‌اش، عصبانی که میشد آدم می‌گرخید. حنا زیر ل*ب ناله می‌کرد. از صدای نفس‌های تند و پای لنگانش، معلوم بود که بدجور درد می‌کشید. او را روی تختش خواباند و رفت تا مسکنی برایش بیاورد. تا پایش به هال رسید چشمش به او افتاد. این بار نترسید و با اخم، بدون این‌که توجهی به حضورش کند پا در آشپزخانه گذاشت و از یخچال داروی مورد‌نظرش را برداشت‌. خواست از آشپزخانه بیرون برود که قامتی مانع حرکتش شد. با عصبانیت سر بالا گرفت. مردک بی‌فکر!
- هیچ معلوم هست دارین چی کار می‌کنین؟ از سر راهم برین کنار.
پوزخند زد.
- زبونت خیلی درازه دخترجون. فضول زندگی خودت باش.
این حرف برایش گران تمام شد. مردک پررو! چرا این‌قدر از زمین و زمان شاکی بود؟ سرش را زیر انداخت و ورق دارو را میان دستش فشرد.
- منِ به قول شما فضول، انسانیتم سرجاشه که جلوی ظلم بقیه بایستم..‌. .
به دنبال حرفش مستقیم در صورت اخم‌آلودش خیره شد و با جسارت ادامه داد:
- شما به فکر خودتون باشین که مردونگیتون رو با نشون دادن زور بازو به خواهرتون نشون ندین.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    1

    ترو خدا این دوتا آخرش با هم نباشن که تکراریه 😯

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    هیجان زده شدم ولی خدانکنه این پسره بیفته تو دامن این دختر بیچاره🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • باران

    2

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️