زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هفتم :
با دیدن امیرعلی که لباس بیرون بر تن داشت و از آشپزخانه بیرون آمد، هین خفیفی از دهانش خارج شد. وسط هال خشکش زد. فاطمه هم پشت سرش، با قیافهی سرخ شده از خنده بیرون آمد.
حال صدای نکرهاش را بلند نمیکرد به جایی برمیخورد؟!
بیچاره امیر! سرش ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زهرا
1ماه بانو چرا به فاطمه نمیگه خاستگار اومده برام