پارت پانزده :

***
روی تخت نشست و شالش را از سرش برداشت. نه در این دنیا بود و نه جایی دیگر. باید با این قلب دلواپس و ذهن مغشوشش چه می‌کرد؟ بهتر بود با خودش صحبت کند. دلش برایش تنگ بود. با امیدواری شماره‌اش را گرفت، داشت قطع میشد که صدای گرفته‌اش در گوشش پیچید. بغضش گرفت.
- من باید آخرین نفر باشم که ازت خبر داشته باشم؟!
زمزمه‌ی آرامش را از پشت گوشی شنید. حالش با شنیدن صدای غصه‌دار دخترک خراب‌تر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    1

    نمیدونم ولی منم میگم بهم نمیرسن ولی نه خدا کنه به هم برسن حتی فکر کردن بهشم قشنگ نیست ممنون بانوی خوشقلم 😘

    ۱ سال پیش
  • رزا

    1

    وای نمی دونم من چرا ابن قدر استرس دارم حس ششم می گه ما بانو و امیر به هم نمی رسن😔

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    لیلا جان ممنون گلم عالی بود خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️