زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت پانزده :
***
روی تخت نشست و شالش را از سرش برداشت. نه در این دنیا بود و نه جایی دیگر. باید با این قلب دلواپس و ذهن مغشوشش چه میکرد؟ بهتر بود با خودش صحبت کند. دلش برایش تنگ بود. با امیدواری شمارهاش را گرفت، داشت قطع میشد که صدای گرفتهاش در گوشش پیچید. بغضش گرفت.
- من باید آخرین نفر باشم که ازت خبر داشته باشم؟!
زمزمهی آرامش را از پشت گوشی شنید. حالش با شنیدن صدای غصهدار دخترک خرابتر
لطفا صبر کنید...

زهرا z
1نمیدونم ولی منم میگم بهم نمیرسن ولی نه خدا کنه به هم برسن حتی فکر کردن بهشم قشنگ نیست ممنون بانوی خوشقلم 😘