زمزمه در شب به قلم زهرا باقری
پارت شصت و هشتم :
وقتی چند دقیقه گذشت سیاوش دوباره گفت:
- یارو چه شکلی بود؟
همونطور که دستمو گذاشته بودم رو سرم بیحوصله توضیح دادم:
- جنس لطیف بود، صورتشو دقیق نمیدیدم ولی موهاش قرمز بود، یه پیراهنم پوشیده بود!
- عجب، این یعنی هر وقت بخواد آتیش بسوزونه قبلش تیپ میزنه.
سیاوش به مهرداد گفت:
- ساکت! ببینم یعنی تو قشنگ دیدیش؟ بهجز اون کس دیگهای هم بود؟
- قطعاً بود، مگه ندیدی ا
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
1خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید