زمزمه در شب به قلم زهرا باقری
پارت شصت و هفتم :
همینکه خواستم برم طرفش یهو یکی از جلوم گذشت و زودتر از من رسید بهش.
مهرداد دوباره گفت:
- مگه نگفته بودی تو خونه کلی دعا هست؟! پس چجوری تونستن بیان داخل؟!
صدای ضعیف سیاوش بلند شد که گفت:
- نمیدونم... نمیدونم... آخ! فکر کنم سرم ترکید!
صدای سیاوش باعث شد که بیشتر نگرانش بشم، کاملاً مشخص بود که خیلی درد داره. همون لحظه مجتبی گفت:
- سهیل تو کجایی؟
- من همینجام!
صدای
لطفا صبر کنید...

یه نفر
0جاوید بیشعور دعا رو برده