پارت شصت و هفتم :

همین‌که خواستم برم طرفش یهو یکی از جلوم گذشت و زودتر از من رسید بهش.
مهرداد دوباره گفت:
- مگه نگفته بودی تو خونه کلی دعا هست؟! پس چجوری تونستن بیان داخل؟!
صدای ضعیف سیاوش بلند شد که گفت:
- نمی‌دونم... نمی‌دونم... آخ! فکر کنم سرم ترکید!
صدای سیاوش باعث شد که بیشتر نگرانش بشم، کاملاً مشخص بود که خیلی درد داره. همون لحظه مجتبی گفت:
- سهیل تو کجایی؟
- من همینجام!
صدای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت عالی بینظیر

    ۱ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    جاوید بیشعور دعا رو برده

    ۸ ماه پیش
  • میم

    1

    مطنئنم کار جاوید بود حتما همه دعاهارو از بین برده،این زنه دیگه جدید بود 😠

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️