دوست داشتی؟
رمان زاگووار (جلد دوم فرزند آتش ) اثر vamingirle

رمان زاگووار (جلد دوم فرزند آتش )

  • به قلم vamingirle
  • ⏱️۲ ساعت و ۳۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 65.2K 👁
  • 60 ❤️
  • 98 💬

خلاصه رمان ترسناک زاگووار (جلد دوم فرزند آتش )

کامیلا تقریبا با بودن معبد کنار میاد و کم کم داره به زندگی روزمره عادت میکنه که خیلى ناگهانى لقب قاتل زنجیره اى بهش میخوره و میره پاى چوبه دار ولى… پایان خوش

قسمتی از متن رمان زاگووار (جلد دوم فرزند آتش )

-اين آشغالا صدبار منو تا دم مرگ بردن و آوردن...ميخوام حقشونو بذارم كف دستشون!
قباد-آره ولي الان اصن وقت خوبي نيس.
-د آخه چرا؟
سرشو تكون داد و با دهن كج ادامه داد:
قباد-خب...دوست ندارم كتلت شم...ترجيح ميدم تنهايي حسابرسي بشه تا اينكه منم قاطي كني!
برگشتم عقب و از پله ها رفتم بالا:
-تو ترجيح ميدي؟
قباد-جاي تو بعله!
با عمو دست دادم و كنارش وايستادم...معبد مثل هميشه نوراني و باشكوه بود...قبادم كنار من وايستاد:
-موضوع چيه عمو؟
عمو ميخواست حرف بزنه كه يكي از وسط جمعيت داد زد:
-نميخواين شروع كنين؟
با چشم دنبالش ميگشتم كه صداي ديگه اي بلند شد:
-ما وقت واسه مذاكرات داخلي شما نداريم...تحمل اين وضعم نداريم...پس زودتر شروع كنين!
با همهمه اي پشت سرش راه افتاد رسما كپ كرده بودم...بار اول بود اين همه دشمن باهم ميديدم..چشماي قباد داشت از كاسه سرش ميزد بيرون...عمو ولي خيلي آروم و بااخم صداشو صاف كرد:
عمو-من با اين همه نميتونم حرف بزنم...يكي نماينده بشه بياد جلو!
يكي از همون سه نفر اومد جلو...ظاهرا يه انسان بود ولي دورگه...موهاي بور و پوست سفيدش با چشماي مشكيش همخواني نداشت..با خشم نگام كرد و پاشو گذاشت روي پله كه عمو رفت جلو:
عمو-گفتم بيا جلو..نه بالا!
تيز نگام كرد:
-از اونجا بهتر ميشه گفتگو كرد.
پاي ديگشو گذاشت بالا كه عمو داد زد:
عمو-جرات داري يه پاي ديگتو بذار بالا حمزه..نذار جلوي خواهر و برادرات پودرت كنم!
از هر چي گوجه فرنگيه قرمز تر شده بود...رفت پايين و داد زد:
حمزه-من خواهر و برادرام نيسم كه ساكت بشينم...اين معبدو معامله ميكنم باهات...اين ساختمون در برابر قمر زحل...چطوره؟
عمو نگاهي به من كرد...خندم گرفته بود...چه چيزايي واسشون مهم بود!!!
پوزخندي زدم و سعي كردم لحنم شديدا تمسخري باشه:
-ضرب نخوري جوجه رگ رگي...قمر زحلو ميخوام قاب كنم بذارم بالا سرم؟
اخمامو كشيدم بهم و نگاش كردم:
-نخير..اين ساختمون فروشي نيس!
خنده ي بيجاي قباد كفرشو بالا آورده بود..باعصبانيت دستاشو مشت كرد:
حمزه-باشه عوضي..كل ثروت اينا واسه تو..اين معبدو بده ما و خودتو آزاد كن!
دست به سينه وايستادم و بي تفاوت گفتم:
-من الانشم آزادم..كل ثروتت ارزوني خودت...من..اين معبدو...به هيچكس..نميدم...شيرفهم شدي؟
هنو چند ثانيه از حرفم نگذشته بود يه جسم به سرعت نور اومد طرفم...فقط وقت كردم پامو بيارم بالا و چشمامو ببندم...چشمامو باز كردم و با ديدن حمزه كه بي جون وسط جمعيت افتاده بود برگشتم سمت جمعيت..به نفس نفس افتاده بودم..داد زدم:
-نماينده از اين آشغال تر نداشتين؟
زير لب خدافظي كردم و رفتم پايين...از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم...هم دلم خنك شده بود كه زدمش و هم از ديدن پرروييش حرصم گرفته بود!
وسط جمعيت حياطو آوردم تو ذهنم...چشمامو باز كردم و وقتي خيالم راحت شدنشستم روي سنگ..گلوم ميسوخت..اصن تو مخم نميرفت..آخه اون معبد چه ارزشي داشت كه همه افتادن دنبالش؟؟..چرا پولو نگرفتم و خودمو راحت كنم؟؟
سرمو تكون دادم و جواب خودمو دادم..لجبازي!
قباد-به همون تارون بد عنق رفتي...
بي تفاوت نگاش كردم:
-كي اجازه داد بياي تو خونه ي من؟
نشست روي سنگا كنار من:
قباد-نرو بالا ديگه كامي...ولي خوب كاري كردي..دستم درد نكنه با اين تعليمم..يه تلقينم ميرفتي روش نابود ميشد!
-اولا تو هيچكار نكردي همش كار عمو بود...ثانيا مگه نابود نشد؟
قباد-نه بابا..صدتا جون سگ داره پدرسگ..بردنش سياهچال!
-همون وحشتناكه كه توش پره چيزاي...
قبا-آره اره همون...نميخواد توضيح بدي...دانشگاه نداري؟
به ساعتم نگاه كردم...دير شده بود..از جام پاشدم و درحالي كه ميرفتم سمت در كيفمو درست كردم:
-ديگه اينطوري نمياي خونه ي من...دفعه ديگه به اين ملايمت باهات رفتار نميكنم ها..گفته باشم!
رسيدم به در...برگشتم و با ديدن قباد كه داشت ميرفت سمت در خونه دادم رفت هوا:
-باتوام بچه پررو...
برگشت سمت من:
قباد-جانم..ميگفتي!
-كجا ميري؟؟؟؟
قباد-خونه ديگه..
-اونجا خونه ي منه جناب...برو خونه ي خونت تا چيزي بارت نكردم!
قباد-بابا يه ساعت ميخوابم ميرم ديگه...خونه ي تو و من نداره...تو كاري نداري واست انجام بدم؟
يه تاي ابرومو دادم بالا...واي خداا..سهيل!!!
-باشه جهنم و ضرر..يه دست به سر و وضع خونه بكش شب مهمون دارم!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زاگووار (جلد دوم فرزند آتش )
  • yasna

    0

    اخرشو خیلی بد تموم کردن رمان خوبی بود ولی اصلا انتهای خوبی واسش در نظر نگرفتن

    ۴ هفته پیش
  • ستی

    0

    رمان خوبی بود ولی کاش ادامه داشت کامیلا عاشق میشد از این حرفا و اینکه سوتی زیاد داشت قباد می تونست شخصیت بهتری داشته باشه

    ۱ ماه پیش
  • 616

    2

    اصلا جذاب نبود طوری که چند سطر آخرو نخوندم و تند زدم تهش ببینم چی میشه که پایان خفنی نداشت خیلیم سوتی راجب ماهیت جن وجود داشت و قباد بینهایت لوس و بی مزه بود و یه دورگه رو بی عرضه نشون داده بود👎👎👎

    ۴ سال پیش
  • عجب

    1

    ببین همینطور که اون چند تا جن گفتن قباد *** هست

    ۳ سال پیش
  • یک شخصی

    0

    ببین دوست من قباد این کارارو می کرد تابه کامیلیا روحیه بده.

    ۹ ماه پیش
  • دختر ماه

    0

    خیلی خوب بود مخصوصا اینکه دوختره عاشق نشود

    ۲ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    جلد ۳ نداره؟

    ۲ ماه پیش
  • نازگل

    0

    دست درد نکنه خیلی جالب بود ممنون ولی بلاخره نفهمیدیم کامیلا عاشقه کی میشه

    ۲ ماه پیش
  • Khaterh

    1

    خوب بود خوشم اومد ولی اگه فیلم بود باحالتر بود

    ۴ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    2

    رمان قشنگی بود ولی عاشقانه نبود

    ۵ ماه پیش
  • مهرناز

    0

    من خیلی خوشم اومد از موضوعش واقعا باحال بود، ولی خوب نقص های زیادی داشت، خیلی از تیکه هاش با عقل جور درنمیومد مخصوصا اخرش، ولی پیشنهاد میکنم بخونیدش

    ۵ ماه پیش
  • یه نفر

    3

    خیلی خفن بود دوست داشتم ولی نفهمیدم چطوری کامیلا نجات پیدا کرد یا جان کی بود اصلا یا معبد داستانش چی بود زعفر کیبود یکم ابکی تموم ضد اخرش

    ۶ ماه پیش
  • الیکا

    1

    رمان خوبی بود ولی اشکالاش زیاد بود عاشقانه نبود وکامیلا با این که دو رگه بود ضیف نشون داده میشدواینکه تسلت کامل روقدرت هاش نداشت قباد هم زیاد به دوجنسه نشون داده نمیشدو اینکه معلوم نشد زیر معبد چه کنجی هستد و اینکه جان چه نقشی تو این رمان داره و اینکه لطفا جلد 3 رو هم بنویس

    ۶ ماه پیش
  • صحرا

    0

    اصن عاشقانع نداشت پس چرا ژانر عاشقانع زدین و اینکع قباد خیلی مسخرع و بی نمک بود ک اگ جلوم بود خودم تیک تیکش میکردم مرد باس سنگین باشع اونم از جنس دورگع، ولی ببشتر دو جنسع بهش میخورد تا دورگع، اما رمان خبی بود سوتی داشت ولی خب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • رمان جالبی بود پیشن

    0

    میکنم بخونین

    ۱۱ ماه پیش
  • معصومه

    3

    رمان خیلی خوبی بود منکر این نمی شم که خوشم امد ازش ولی می تونستی پاینش قشنگ تر تمام می کردی یا ادامه دارش می کردی رومان که من خودم پایانش بهم این حس داد انگار وسط رمان تمام شده این نظر و حس منه

    ۱ سال پیش
  • گیتی

    2

    خوب بود اماجلد اولیش قشنگ تر بود خدا قوت

    ۱ سال پیش
  • عفت

    0

    ترسناک نبودان وقت عاشقانه نبود که احتمالا جلد سومی هم باید باشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!