لیست کلیه پارتهای رمان زمزمه در شب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان زمزمه در شب - پارت 1
- بچهها نیمرو میخورین یا املت؟ - مگه بین این دوتا فرقی هم هست؟ عباس که از کنارم رد شد با کفگیر زدم به پشتش و گفتم: - تو یکیشون رب داره... با صدای خنده ی مجتبی عصبی و خسته و کلافه کفگیر و کوبوندم رو گاز: - آقا اصلاً من آشپزی نمیکنم، اگه خودتون بلدین بسم الله. من که با ناراحتی نشستم رو تخ...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 2
- صدای چیه؟ این دفعه کسی جوابمو نداد و همینکه مجتبی دوباره رفت طرف پنجره صدا تکرار شد؛ اما این بار مثل سنگ خوردن نبود. صدا دقیقاً مثل کشیده شدن انگشت روی شیشه بود، و چون هوای سرد باعث شده بود شیشه بخار کنه هممون خیلی واضح شاهد نوشته شدن کلمهی «کمک» روی شیشه بودیم! هیچ آدمی درکار نبود، حتی ...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 3
- امروز چیزی زدی؟ سالمی یا خر مغزتو گاز گرفته که اینجوری میری رو اعصاب؟! - اینی که گفتی رو اصلا نفهمیدم یعنی چی، ولی آره حالم زیاد خوب نیست. - به درک! رفتم سمت گاز و ماهیتابه رو گذاشتم روش. جاویدم بیتوجه به اینکه هیچ علاقه ای به شنیدن حرفش نداشتم شروع کرد به توضیح دادن: - قضیه مربوط به پسرع...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 4
- این آرزوشه ماشین تو زیر پاش باشه. - نمیگفتی هم مشخص بود! زیرلبی اینو به جاوید که سایه به سایه ام میومد گفتم و با یه نفس کلافه در ماشین و باز کردم، ولی دقیقاً قبل از اینکه دوباره سوارش بشم حواسم به مردی پرت شد که تو صف ردیف دوم ایستاده بود، با پیراهن مردونه و موهای مشکی. حتی از همونجا هم میش...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 5
امیرحسین که ابروهاشو برام انداخت بالا و قیافهای به خودش گرفت که انگار باورش نمیشه اهل مرام و معرفت باشم، شروع کردم به تعریف ماجراهایی که برای مهرداد و خانوادهاش پیش اومد. تقریباً نیمساعت طول کشید، وقتی همهچیز و با جزئیات براش توضیح دادم یه سوت کوتاه زد و گفت: - تو آخر سرتو به باد میدی، چرا...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 6
- همینجا نگه دار، نباید بفهمه اینجاییم. - بالاخره که چی؟ طرف جنه، مگه میشه نفهمه یه جن و دوتا آدم اطرافشن؟ - تو قرار نیست خودتو نشون بدی، از همینجا فقط یه چیزی بخون که این قضیه تموم شه بره پی کارش. با عصبانیت چشمامو محکم رو هم فشار دادم و یهو داد زدم: - من نمیفهمم شماها چی کاره این؟! بابا ی...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 7
- سیاوش! من میگم چه کاریه که تو خودتو بندازی تو دردسر... وسط زمزمه هام گفتم: - من که گفتم نیا! - نه، اصلاً بحث اومدن نیست فقط... با صدای ناله ی یه گربه بدون اینکه بخوام بین خوندنم وقفه ی طولانی پیش اومد. صداش یه جوری بود که انگار یه روانی داره حیوون آزاری میکنه. ازاونجاییکه نقطه ضعف شدیدی...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 8
حضورش تو زمانی که بین دوتا جن بیعقل گیر افتاده بودم دلگرمی بزرگی بود. هرچند که قدیما همیشه تنها بودم و بارها تو چنین موقعیت هایی گیر میوفتادم؛ اما تو اون سه چهار سال اخیر حضور ناگهانی مهرداد و خانوادهاش و امیر و بقیه تو زندگیم باعث شده بود به داشتن دوست و رفیقهای خوبی که چیزایی بیشتر از سیگار...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 9
جاوید بیخیال نمیشد. بدون حرف به کارش ادامه میداد تا اینکه درست قبل از اینکه استخوان دستم بشکنه یه چیزی مثل نور پررنگ و روشنی به شدت پرتش کرد و دستش از دستم جدا شد! اونقدر درد داشتم که با وجود آزاد شدن فقط با دست دیگه ام بازومو محکم نگه داشتم. به نفس نفس افتاده بودم و عرق روی گردن و پشتمو حس میکر...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 10
- یارو وسط جاده چیکار میکنه؟ - نمیدونم... درحالیکه با نگرانی سرک میکشیدم تا درست و واضح، طرف و ببینم و مطمئن بشم با یه آدم خل و چل طرفیم، یهو یارو سر جاش وایستاد! یه لباس سفید بلند تنش بود و بعد شروع کرد به راه رفتن. خیلی آروم قدم برمیداشت و موهای بلندش صورتشو پوشونده بود. من و امیر که خشکمون...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 11
برای چندمین بار بازم تماس مهرداد و رد کردم و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفتم: - میام، ولی نه الان، باید بمونه برای چند روز دیگه و نه برای زندگی! من میگم یه چند روزی دور همدیگه باشیم، چطوره؟ امیرحسین درمقابل چشمک ظریف من فقط نفس کلافه ای کشید و گفت: - خیلی خب، من که دیگه از پس تو بر نمیام. پس با...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 12
- بله؟ امرتون! با وجود سر و صدای پشت خط، کسی که زنگزده بود با شنیدن صدام چند لحظه مکث کرد و بعد با احتیاط گفت: - ببخشید... آقا سیاوش؟! از اینکه طرف اسممو بجای فامیلیم گفت ابروهام پرید بالا و طلبکارانه گفتم: - خودمم بفرمایین. - ای بابا یه لحظه صبر کنین... لال شین بابا دارم با موبایل صحبت می...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 13
دو دل بودم که از کسی کمک بخوام یا نه. هرچند که کاری از دست کسی برنمیومد، ولی همینکه تنها نمیموندم خودش بهتنهایی نعمت بزرگی بود. با برخورد دوباره ی سنگ به شیشه به طور ناگهانی همونقدر میلی که برای خبر دادن به بقیه داشتم از بین رفت. اگه یه وقت یکی میومد و تو حیاط با جاوید روبهرو میشد چی؟! در ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 14
در و کامل باز کردم و وارد حیاط کوچیک خونه شدم. چون قرار بود علی هم پشت سرم بیاد دیگه در و نبستم و رفتم سمت راه پلهها. بهمحض اینکه به پاگرد اول رسیدم نگاهم افتاد به آقا مهدی که پشت در خونه ایستاده بود! با دیدنش تعجب کردم و خیلی آروم گفتم: - سلام! همینکه صدام و شنید باعجله چرخید سمتم! چشماش...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 15
همینکه چشمم به لیوانا افتاد با تأسف نچ نچی کردم و گفتم: - این چه طرز مهمونداریه؟ - بخور بابا، چه فرقی داره استکان یا لیوان؟ - آخه اینا شبیه هرچیزی هستن جز استکان و لیوان! - مگه زنم که از اینجور چیزا سردربیارم؟ - واسه تشخیص لیوان و استکان از بقیه ی ظرفا واقعاً نیازه که زن باشی؟ - نه، ولی ...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 16
یهو مهرداد آرنجمو محکم فشار داد. درحالیکه از درد صورتمو جمع میکردم گفتم: - چته؟ - ببین من همین الان یه چیزی یادم اومد... من بعضی شبا این صدا رو میشنوم... وقتی تو اتاق خوابم. - خب، بعد فکر نکردی باید درموردش حرف بزنی؟! - نه، من فکر کردم مثل همیشه در و دیوار خونه دارن تقوتوق میکنن! - یعن...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 17
مهرداد با حرکت لباش گفت: - حالا چیکار کنیم؟ کاملاً معلوم بود که اگه یه دقیقهی دیگه تو اون شرایط باقی بمونه میوفته رو دستم. دیگه راهی برام باقی نمونده بود، باید مثل همیشه شجاعت به خرج میدادم و خودم میرفتم جلو. اینبار من با حرکت لبام به مهرداد گفتم: - میرم یه نگاهی بندازم. همونطور که ا...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 18
- پول مفت راحت از گلو میره پایین، نه؟ با خودت گفتی چرا کار کنم، هر شب میرم خونه ی مردم یه چیزی کاسب میشم، بالاخره همین جوری خرج یه ماه درمیاد دیگه؟! پسره بازم چیزی نگفت، بیچاره حتی جرأت نمیکرد از جاش بلند شه. مهردادم مدام با نگاه های تهدیدآمیز دوروبرش میچرخید! - واسه چی دزدی میکنی؟ - به هم...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 19
بعد از رفتن پسره من دوباره قفل در و با پیچ هایی که افتاده بودن تو راه پله برگردونم سر جاش، بااینحال مهرداد مدام میگفت خیالش راحت نیست و حالا که من لو دادم پولدارم پسره برمیگرده، منتها این بار با اسلحه! من کاملا بعید میدونستم که حرفهای مهرداد درست از آب دربیاد، ولی محض احتیاط بهش گفتم فردا حت...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 20
- مهدی موهاتو بکش کنار رفت تو حلقم! مهدی که تازه تکیه داده بود به پشتی صندلیش و ظاهراً داشت به یکی از سؤالهای تو برگه فکر میکرد، دوباره خم شد روی کاغذش. بدون هیچ حرف و کنایهای! البته اینکه اون هفته ی ما بدون هیچ جاروجنجالی میگذشت یه دلیل بزرگ داشت و اونم این بود که یه شبم خواب راحت نداشتیم...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
