پارت دوم :

- صدای چیه؟
این دفعه کسی جوابمو نداد و همین‌که مجتبی دوباره رفت طرف پنجره صدا تکرار شد؛ اما این بار مثل سنگ خوردن نبود.
صدا دقیقاً مثل کشیده شدن انگشت روی شیشه بود، و چون هوای سرد باعث شده بود شیشه بخار کنه هممون خیلی واضح شاهد نوشته شدن کلمه‌ی «کمک» روی شیشه بودیم!
هیچ آدمی درکار نبود، حتی هیچ انگشتی برای دیدن. هیچ دلیل منطقی وجود نداشت!
یه شخص نامرئی با فشار انگشتش اون کلمات و روی شیشه نوشت و بعد...
انگار یه نفر با قدرت خودشو کوبوند به پنجره!
با شنیدن اون صدا انگار یه مین انداختن بینمون. من و عباس وحشیانه از اتاق فرار کردیم و مهدی هم پشت سرمون. تنها کسی که مات و مبهوت سرجاش ایستاد، مجتبی بود که هیچ عکس العملی به اتفاقی که جلوی چشممون افتاد نشون نداد...
*
تازه یک قلپ از قهوه ام خورده بودم که با صدای مامان از جام پریدم. صداش از تو پذیرایی میومد:
- سیاوش؟ سیاوش کجایی؟
- این‌جام مامان، تو آشپزخونه.
همین‌که اینو گفتم و به کابینت تکیه دادم، چند ثانیه بعد مامان تو چارچوب در ظاهر شد. لبخندم با دیدن عصبانیتش محو شد و با نگرانی پرسیدم:
- چیزی شده؟
مامان بلافاصله جوابمو نداد. خیلی آروم سرشو به نشونه‌ی تأسف تکون داد و بعد چند قدم اومد جلوتر و روبه روم ایستاد.
طبق معمول نتونستم جلوش حالت راحتی به خودم بگیرم و صاف‌تر ایستادم. وقتی حرفی نزد دوباره سوالمو تکرار کردم:
- چیه؟ چیزی شده؟
- این دختره کی بود از خونه رفت بیرون؟!
همین‌که اینو شنیدم فهمیدم دلیل عصبانیت مامان چیه. صورتمو جمع کردمو درحالی‌که آروم پیشونیمو ماساژ می‌دادم گفتم:
- یکی از دوستام!
- یکی از دوستات، آره؟ کی اومد تو خونه که من نفهمیدم؟
همون‌طور که سعی داشتم نگاهم به‌ صورت مامان نیوفته، جواب دادم:
- دیشب اومد، الانم ازش خواستم بی‌سروصدا بره که شما از خواب بیدار نشی!
با تموم شدن جملم بالاخره تونستم خودمو قانع کنم که به صورت مامان خیره بشم. اونم داشت مستقیم به چشمای من نگاه می‌کرد.
- پس به خاطر من فراریش دادی! یه دختره رو از تو خیابون برداشتی آوردی تو خونه ی من، اونوقت...
- مامان این حرفا چیه؟ خیابون کجا بود؟ طرف دوستمه!
- دوستته که شبا میاد پیشت صبح‌ها هم یواشکی می‌ره تا من نبینمش؟
- خب حالا مگه چی شده؟ دیشب اومده الانم رفته، بی‌سروصدا، همین!
به محض اینکه دستامو باز کردم و با حالتی حق به جانب جملم و تموم کردم، یهو یه سیلی محکم خورد تو گوشم و صدای سوت عجیبی پیچید تو سرم!
درحالی‌که دهنم از تعجب باز مونده بود با صدای بلندی که تو آشپزخونه پیچید گفتم:
- مامان!
- مامان و زهرمار! بزار فقط یه ذره آبرو برای من و پدر بدبختت بمونه، یه ذره...
- مامان، یه لحظه صبر کن...
در آشپزخونه که محکم بسته شد چشمامو روی‌هم فشار دادم تا گندی که زدم و هضم کنم.
- لعنتی!
- این سیلی حقت بود، قبول داری یا نه؟!
با صدایی که به‌طور ناگهانی از کنارم شنیده شد جوری پریدم که نصف قهوه ام ریخت رو زمین.
همون‌طور که عقب‌عقب می‌رفتم و به‌سختی نفسم بالا میومد، مشتمو کوبیدم به کابینت و با عصبانیت گفتم:
- این چه طرز اومدن تو خونه ست؟ در زدن بلد نیستی؟!
- چرا بلدم، ولی معمولاً بکارم نمیاد!
جاوید گفت و با خونسردی یکی از سیب‌های جا میوه‌ای رو برداشت و انداخت هوا و دوباره گرفتش!
- چه خبرا؟!
- خبر بدبختی، می‌خوای چه خبری باشه؟
با عصبانیت رفتم سمت یخچال و بازش کردم. یه تخم مرغ از توش برداشتم و همینکه چرخیدم خوردم به جاوید!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نیل

    0

    به به چقدر زیبا هرجای میری سیاوش هست

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • نیل

    0

    البته اینکه هرجا میری سیاوش هست خیلی هم خوبه

    ۳ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    عه همون جاوید و سیاوش خودمون فقط یه سوالی برام پیش اومد این اتفاقات قبل از سایه من رخ داده یا بعداز سایه من هست

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    هم کوه آمین و هم زمزمه در شب هر دو بعد از اتفاقات سایه من هستش❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    آهان یکمی گیج شده بودم الان فهمیدم

    ۶ ماه پیش
  • Lisa

    2

    خوبه خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشحالم پسندیدی🥰

    ۱ سال پیش
  • عالی

    2

    خیلی هیجان انگیز بود

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تشکر🥹✨🥰

    ۱ سال پیش
  • Hhh

    2

    آره بعد از سایه ی من اومدم این رمان رو بخونم که دیدم به کوه آمین مربوطه الان دارم کوه آمین رو میخونم سیاوش خیلی شخصیت باحالی داره جاوید هم جن باحالیه

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    جاوید به وقتش یکم خطرناکم میشه😶😬 🥰❤️✨

    ۱ سال پیش
  • Hhh

    3

    عههه سیاوش و جاوید چه خوب که اینجا هم هستن :)

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سیاوش تو کوه آمینم بود😂 سیریشه

    ۱ سال پیش
  • هانی

    3

    عالیه 😍 واقعا دمت گرم

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم گلی 🥰✨

    ۱ سال پیش
  • سحر

    3

    مثل همیشه عالی و جذب کننده

    ۱ سال پیش
  • ندا

    3

    قشنگه دست نویسنده طلاا

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داری 🥰✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!