لیست کلیه پارتهای رمان فرجام اعتزال : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 1
مقدمه: آمدی جانم به قربانت صفا آوردهای درد بیدرمان قلبم را دوا آوردهای دور از روی چو ماهت خانه غم بود دل غمگسارم گشتی و با خود شفا آوردهای با خودم گفتم اگر آیی سخنها گویمت چون بگویم چون لبی پر مدعا آوردهای روز و شبها را به امید لقایت بودهام وعدهها دادی مرا حالا وفا آوردها...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 2
- انتقالیت رو بزن انزلی که پیش خونوادهی خودت و خانمت باشی. حسین یقهی لباس فرم سفیدش را مرتب کرد. - خداروشکر رَستهی ما فقط انزلی داره. از لب میز پایین رفت و ادامه داد: - امشب پایهای بریم چابهار، منطقه آزاد؟ یکم خرید دارم. - آره، خودمم دوست دارم برای آخرین بار برم منطقه. حسین به...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 3
به گرمی حسین را در آغوشش فشرد. - تهران کاری داشتی روی من حساب کن. حسین عقب کشید و با اشتیاق میان چهرهاش، شانههای او را فشرد. - حتماً... . - انشاءلله گل دخترت صحیح و سالم دنیا بیاد، رفتی مرخصی شهرادم از طرفم ببوس. حسین چشمانش را آرام بر روی هم گذاشت و با بغض نشسته بر گلویش لب زد:...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 4
خانم سهرابی دو کلیدی را که به تسبیح آبی فیروزهایرنگ متصل بود، مقابل صورت درهم دخترک گرفت. سرمه کلیدها را خوب میشناخت و میدانست برای حاجخانم بود. - اگه دوست داری این کلید پیشت باشه. ممنون میشم و اگه زحمتی نیست هر دو روز یک بار به گلدونها و درختها آب بدی. گویی دنیا را دو دستی به دخترک ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 5
- خوش اومدی رفیق گرمابه و بیوفای من! چند ضربهی آرام به پشت رفیقش زد. - چاکر رفیق با وفا! سیاوش عقب کشید و با نگاهی مملو از شور و خنده نگاهش کرد. - نمیدونی چقدر خوشحالم که به این تنهایی پایان دادی و اومدی پیش خودم؟ زهرخندی زد. - اتفاقاً یکم پشیمونم. سیاوش چشمان قهوهیاش را...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 6
سیاوش از جایش برخاست و تشکر کرد و سینی را از مادرش گرفت و مقابل فرهاد خم شد. یکی از لیوانهای بلند و کمر باریک را برداشت و تشکر کرد. سیاوش شربتهای دیگر را به پدر و سپس به مادرش که حال کنار آقای رستمی نشستهبود، تعارف کرد و خودش مجدد کنار رفیقش نشست. فرهاد جرعهای از شربت آلبالو را که طعم بینظیر...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 7
بدون توجه به دخترک که با بهت و تعجب درحال برانداز کردن او بود، بهسمت بقیه برگشت. صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید. بیچاره قلبش که در جدال بر سر عشق در برابر عقلش شکست را پذیرفت و زخمی و شکسته از میدان کنار کشید، اجازه داد عقلش حاکمیت کند و فراموش کند عشقی را که باعث حقارتش توسط دختری که بویی از ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 8
- ماشالله رفتی چابهار یکی دیگه دست و پا کردی؟ نفر دوم کیه؟ با قیافهای درهم به سیاوش نگاه کرد. - شادی و مادرم، زنی که من رو گذاشت جلوی شیرخوارگاه و فقط یه اسم و فامیل برام گذاشت. زنی که با خودخواهیش باعث شد یه عمر با حسرت بزرگ بشم. سیاوش با صورتی درهم، برای آرام کردن رفیقش دست بر روی شانه...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 9
- من گذشتهم رو تو چاه فاضلاب بالا آوردم، پس ببین جایگاهت کجاست. بیتوجه به شادی که چشمانش بابت کلام تلخ او تا حد ممکن باز شد، بهسوی پلهها رفت و سیاوش هم درحالیکه سرش را با تأسف تکان میداد، به دنبال او رفت. پلهی اول را بالا رفت که شادی با تنی گر گرفته از حقارتش شتابان بهسمت آنها رفت و ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 10
همگی بابت کلام مملو از مزاح او خندیدند. همان لحظه شبنم آمد و کنار صندلی دخترش نشست. لبخند محوی بر روی لبانش بود. شبنم و شادی با اینکه خواهر بودند؛ اما اخلاقشان زمین تا آسمان با یکدیگر فرق میکرد. هر چه شادی مغرور و متکبر بود، شبنم زنی خاکی و فروتن بود. با تعارف خانم خانه همگی شروع به خوردن غذا ک...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 11
*** صبح روز شنبه بود. پس از خوردن صبحانه و جمع کردن میز صبحانه، قصد داشت به خانهی حاجخانم برود؛ زیرا دو روزی را مهمان عمهی پدرش که ساکن شهر کرج بود، بودند و وقت نکردهبود به خانهای که در دستش امانت بود، سرکشی کند. از لحاظی هم دلش برای آن بهشت کوچک تنگ شدهبود. به اتاقش رفت و پس از سر کردن چا...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 12
سوگند از شدت خنده سرش را بر روی میز گذاشت. سرمه دوست داشت سرش را به میز چوبی پیش رویش بکوبد که شاید اینگونه یادش برود چه به روزش آمدهاست. با آمدن مادرش، لبخند از روی لبانش پر کشید. آرام به شانهی خواهرش ضربه زد. سوگند با صورتی که رگههایی از خنده درونش موج میزد، سرش را بلند کرد؛ چشمغرهای به ا...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 13
فرهاد در سلام دادن به خانم سهرابی پیشی گرفت. سرمه هم برای تسلط به حال بدش چند نفسی عمیق کشید و آرام سلام داد. خانم سهرابی با خوشرویی جواب هر دویشان را داد. - سُرمه جان خوبی؟ او که هنوز عصبی بود، بهسختی خود را کنترل کرد و آرام پچ زد: - ممنون! خانم سهرابی لبخندی زد و خطاب به مرد جوان گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 14
*** با طلوع خورشید بیدار شد. باید برای معرفی خود به پستفرماندهی میرفت. لباس فرم کارش، روزهای یکشنبه در فصل تابستان سفیدرنگ بود. لباسش را که شب قبل اتو زده بود را پوشید، کلاه سفیدش را برداشت و از کارتن کفشهایش که هنوز بازشان نکردهبود، کفش سفیدرنگش را بیرون آورد و پوشید. بابت تمیز بودن کفشها...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 15
*** تمام شوق و هیجانی که از دیشب بابت انتقامش داشت، با خط و نشان کشیدن فرهاد از بین رفت. آن لحظهای که مرد جوان خط و نشان میکشید، چهرهاش بهحدی جدی و خشک بود، که دخترک حساب کار دستش آمد و قسم خورد دیگر با او که همچون اژدهای خشمگین بود، کَلکَل نکند؛ اما شب گذشته بابت پنچر کردن لاستیکها دلش خن...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 16
به محض وارد شدنش به خانه، مادرش درحالیکه مانتوی قهوهای روشنش را میپوشید، پیش آمد و گفت: - کجایی تو دختر؟ بدو زود حاضر شو الان بابات میاد. سرش را پایین انداخت و آرام سلام داد. - علیک سلام مادر، بدو دخترم خواهرت دست تنهاست، امشب کلی مهمون داره. بغضی را که هنوز در گلویش مانده بود، بهسختی ق...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 17
صدای زنگ آیفون بلند شد، بهسوی آیفون رفت، دکمه را فشرد. درب واحد را گشود و منتظر مادرش ماند. چند دقیقهای طول کشید تا مادرش به بالا رسید. زریخانم هنهن کنان بر روی پلهی آخر ایستاد و گفت: - وای بریدم، لعنت به من که گفتم طبقهی سوم زندگی کنیم، دو تا طبقهی پایین خالیه من اومدم اینجا. با لبخند ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 18
صبح ناخودآگاه گویی حسی او را وادار به بیدار شدن کرد. ساعت گوشیاش را که بر روی عسلی کنار تختش بود، چک کرد، ساعت ۶:۱۰ دقیقه بود. از جایش برخاست و بهسوی پنجره رفت و مقابلش ایستاد. همان لحظه درب حیاط خانهی روبهرو باز شد و فرهاد درحالیکه دکمهی سر آستین لباس خاکیرنگ نظامیاش را میبست، بیرون آم...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 19
چشمانش پر از اشک شد. چقدر سخت بود داشتن اینگونه زندگی! این فکر در ذهنش خطور کرد که یک مادر چگونه توانستهاست نوزاد یک روزهاش را از خودش جدا کند؟ چطور توانسته بود جگر گوشهاش را به دست دیگران بسپارد؟! دلش سوخت از این واقعیت. دلش سوخت برای بیکسی مردی که محبتی از جانب پدر و مادر ندیده بود. دلش س...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 20
با بلند شدن صدای زنگ درب، فرهاد، ماهک را بر روی شانههایش نشاند و بهسوی درب رفت. سرمه با یادآوری گذشتهی او مجدد غم بر دلش نشست. باور اینکه فرهاد تعریفی از خانواده نداشت، برایش سخت بود. دلش به آتش کشیدهشد بابت اینکه فرهاد طعم کانون گرم خانواده را نچشیده بود. لحظهای با فکر اینکه جای فرهاد ب...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
