لیست کلیه پارتهای رمان فرجام اعتزال : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 61
لحظاتی را در همان حالت نشست. گلویش خشک شده بود. با حالی زار از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت. پس از نوشیدن یک لیوان آب، همانجا نشست و به کابینت تکیه داد. سرش را که احساس سنگینی میکرد، به کابینت تکیه داد و چشمانش را بست. ثانیهای نگذشته بود که صدای فریاد و بیقراری سُرمه به گوشش خورد. شتابان برخا...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 62
- عمه دیدی بابام گفت نخواب تا بیام، عمه چرا بابا نیومد؟ عمه خانم با گریه سر سُرمه را میان دستان لرزانش قاب گرفت و با غم کلامش را بیان کرد. - کاش من میمردم! چرا منِ آفتاب لب بوم موندم و عزیزای دلم پر کشیدن، رفتند؟! سُرمه هقهق کنان نالید: - عمه من بدون اونها چیکار کنم؟ عمه من ازشون سیر نش...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 63
به محض رسیدنشان سُرمه سریع پیاده شد و همچون پرندهی رها شده از قفس بدونِ کفش بهسوی مزار عزیزانش دوید. نگاه غمزدهی فرهاد به او بود تا وقتی که از دیدش محو شد. عمه خانم هم پیاده شد و آرامآرام بهسویی که سُرمه رفته بود، رفت. فرهاد نرفت تا آنها راحت باشند. پس از نیم ساعت پیاده شد. آسمان هم کمکم...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 64
*** فرهاد و عمه خانم مقابل ورودی بخش اورژانس بر روی صندلیهای ردیفی سبز رنگ کنارِ دیوار نشسته بودند. عمه خانم در حالِ ذکر گفتن با تسبیح زرد رنگش بود و هرازگاهی هم گریه میکرد. او هم سرش را به دیوار تکیه داده بود. از شدت خستگی سر درد داشت و شقیقههایش به نبض افتاده بود. صدای پیجری که مدام دکتر صا...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 65
هر دو مرد نگهبان به عقب نگاه کردند. فرهاد بیتوجه به آنها بهسمت سُرمه که پیشانیاش را زمین گذاشته بود و هقهق میکرد، دوید. کنارش زانو زد. - سُرمه! دخترک سرش را بلند کرد و با نگاهی گریان چشم به او دوخت و با لحنی سرد پچ زد: - همتون برین نمیخوام ببینمتون. بابت سخنی که شنیده بود، شوکه شد و...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 66
*** هفت روز گذشت، هفت روزی که یکیک دقایق و لحظههایش برای سرمه به بدترین شکل سپری شد. روزهایی که هر لحظهاش از خدا مرگ را میخواست. در این مدت نتوانست با نبود عزیزانش کنار بیاید. دل مرده بود. دل و دماغی برای زندگی نداشت. بر این باور بود زندگیاش آن لحظه که عزیزانش را در سردخانهای که برای او ت...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 67
*** زینتخانم صورت بیرمق و زرد دخترک را بوسید و با بغض کلامش را به زبان آورد. - هر روز باهات تماس میگیرم، دلم نیست برم و تنهات بذارم، چه کنم که بچه مدرسه رو دارم؛ اما تا چهلم باز میام پیشت. سرمه اشکهایش را پاک کرد و لب زد: - ممنون بابت این چند روز که پیشم بودین. آقا چنگیز که درون ماشین ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 68
*** درب ورودی را گشود. با دیدن سیامک همراه مادر و خواهرش، بندبند وجودش را خشم فرا گرفت، اما خودش را کنترل کرد و لب زد: - سلام خوش اومدین. خانم سهرابی پیش آمد و صورتش را محکم بوسید. - سلام به روی ماهت قشنگم! کنار رفت و لبخند کمجانی زد و با دست به داخل اشاره کرد و گفت: - بفرمائید. خانم س...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 69
*** کیسههای خرید را داخل صندوقعقب گذاشت و بهسوی درب راننده رفت. به محض اینکه درب را باز کرد که سوار ماشین شود، یقهی کاپشنش از پشت کشیده شد. تا برگشت و به خودش آمد، دو نفر که قد و هیکلشان یک سر و گردن از او بلندتر بود، با مشت و لگد به جانش افتادند. حتی فرصت اینکه از خودش دفاع کند را به او ندا...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 70
با صدای زمزمهای که به گوشش خورد، چشمانش را گشود. به محض چرخاندن سرش با چهرهی جدی سیاوش روبهرو شد، که با گوشی درحال مکالمه بود. سیاوش تا متوجهی بیدار شدن او شد تماس را قطع کرد و گوشی را داخل جیب پالتوی مشکیاش گذاشت. - خوبی؟ لبانش خشک شده بود. به سختی آب دهانش را قورت داد و لب زد: - آب م...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 71
آن روز فکر و ذکرش حسابی درگیر شد. درگیر سُرمه که در بدترین شرایط ممکن بود و معلوم نبود چه قرار بود بر سرش بیاید. صبح فردای آن روز، دکتر اجازهی ترخیص داد. پلیس هم پیگیر بود که آن دو نفر را پیدا کند و کلی از او سؤال و نشانی ظاهری آنها را پرسیدند. با کمک سیاوش سوار ماشین پرادوی مشکی او شد. سیاو...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 72
طولی نکشید که سیاوش ماشین را آورد. هر چه فرهاد و عمه خانم اصرار کردند برای ناهار نماند. پس از خوردن ناهارِ بینظیر عمه خانم، سُرمه ظرفها و سفره را جمع کرد و به آشپزخانه برد. عمه خانم هم برای نماز خواندن به اتاق رفت. فرهاد هم پس از زنگ زدن به یکی از همکارها و در خواست مرخصی استعلاجی، خودش را با گ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 73
پیرزن تسبیحش را دور مچ دستش پیچاند و با تحکم خطاب به فرهاد گفت: - وا مادر شما که بیداری! بخواب تو زخم داری، خون ازت رفته. فرهاد نگاه مملو از شیطنش را از صورت دخترک گرفت و پتو را تا شکمش بالا کشید و مطیعانه لب زد: - چشم، الان میخوابم. سُرمه برخاست و شالش را مرتب کرد و با دستپاچگی گفت: - ع...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 74
سفرهی مربع شکلی سفید با گلهای صورتی را بر روی زمین پهن کرد. بشقابهای چینی طرح گلِ سرخ را از داخل سینی گردِ استیل برداشت و بر روی سفره چید. قاشق و چنگال و لیوانها را هم چید و پیالههای سالاد شیرازی را کنار ظرفها گذاشت. سپس پارچ آب را هم بر روی سفره گذاشت. نگاهش به عمه خانم که به دو بالشت مخ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 75
*** دیس خرما و حلوای داخل نان تارت را بین جمعیت اطراف چرخاند و سپس بهسوی مزار خانوادهی فرهمند برگشت. سُرمه و عمه خانم و خانوادهی مهدی کنارِ مزارها نشسته بودند. سُرمه سرش پایین بود و درحالیکه گلهای رز قرمز میان دستش را پرپر میکرد، شانهاش بابت گریه تکان میخورد. عمه خانم و پدر مهدی درحال قر...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 76
*** پس از کشیدن بخیههایش و کمی خرید کردن، به خانه برگشت. خانهاش با نبود عمه خانم و سُرمه دلگیر بود. احساس میکرد درون زندان هست و جو خانه برایش غیرقابل تحمل بود. چند روزی که پیشش بودند، احساس خوبی داشت و طعم زندگی واقعی را چشیده بود. عمه خانم و سرمه صبح مجبور شدند به خانهی خودشان برگردند؛ ز...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 77
*** خسته از کارها و حضور در مراسمی که، به مناسبت هفتم آذر، روزِ نیروی دریایی برپا شده بود، با بیحوصلگی ماشین را پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به ساختمان روبهرویش انداخت، خبری از رفیق محبوبش نبود. کلید را از جیب کیفش بیرون آورد، به محض اینکه خواست درب را باز کند، با صدای سلام کردن منفورترین آدم ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 78
فرهاد سری تکان داد و «آهانی» گفت و سپس شروع به خوردن غذایی که هر لقمهاش طعم بینظیری داشت، کرد. - میشه بپرسم، چرا مدام رنگ لباس سرکارتون عوض میشه؟ سرش را بلند کرد و به سُرمه که این سؤال را پرسیده بود، نگاه کرد. - لباس ما فصلی هستش، از بهار تا آخر برج هفت لباس خاکی، فصل سرد لباس مشکی. روزهای...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 79
- سلام، سُرمه جانم! خواست درب را ببند که سیامک پایش را جلو آورد و نگذاشت. با یک حرکت درب را هول داد و به داخل آمد و درب را بست. یک آن ترس وجودش را فرا گرفت؛ اما به ترسش غلبه کرد و غرید: - برو بیرون. - عزیزم... ! میان کلامش پرید و گفت: - چرا نمیفهمی من عزیزت نیستم؟ سیامک با خشمی که در ص...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 80
تماس را برقرار کرد و با لحن سرد پرسید: - ساعت خوابتون تموم شد؟ صدای جدی فرهاد به گوشش خورد. - با کی حرف میزدی؟ متعجب لب زد: - باید بگم؟ - بله! - دوستم بود. - این همه حرف؟! دخترک شیطنتش گُل کرد و با مزاح کلامش را به زبان آورد. - بله، زندگی و آینده شوخی بردار نیست که... . فرهاد م...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
