لیست کلیه پارتهای رمان فرجام اعتزال : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 21
*** با لبخند نشسته بر لبانش از آشپزخانه بیرون رفت. لذت میبرد از حرص خوردن دخترک که میان چهرهاش علاوه بر مظلومیت، شیطنت خاصی هم نهفته بود. خودش هم قبول داشت که آن روز در زهرچشم گرفتن از او زیادی پیش رفته بود؛ اما بر این باور بود که لازم بود به سرمه بفهماند او آدمی نیست که از دختر جماعت ضربه بخ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 22
با صورت متعجب سُرمه مواجه شدند که دستانش را بر روی دهانش گرفته بود. دستپاچه بود و با مِنمِن کردن زمزمه زد: - اومدم... ب... برای آقا سیامک چای ب... برم. فرهاد که از وضع پیش آمده عصبی بود، گرهی دستانش را از دور مچهای شادی باز کرد و به قصد خروج از آشپزخونه بهسوی درب رفت. ناخواسته با سُرمه بر...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 23
با شانههای افتاده و سلانهسلانه وارد خانه شد. کاسهی آش را بر روی کانتر گذاشت. اشتهایش کور شدهبود و میلی برای خوردن آش نداشت. به اتاقش رفت. بدون تعویض لباسهایش بر روی تخت دراز کشید. در خود جمع شد و پاهایش را در شکمش جمع کرد. ندانست چرا چشمانش میل به گریه داشتند. پلکهایش را محکم بر روی هم فشر...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 24
پس از خوردن آشش، کاسه را نشُسته میان سینک گذاشت. به پذیرای رفت و بر روی مبل لَم داد. کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد. پس از بالا و پایین کردن چند شبکه و نیافتن برنامهی باب دلش تلویزیون را خاموش کرد و به اتاقش پناه آورد. جزوههای زبان انگلیسیاش را از کتابخانهی کوچک اتاقش برداشت و بر ...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 25
با صدای زنگ آیفون از دنیای غمزدهی خودش بیرون آمد، چند ثانیهای طول کشید که به خودش بیاید. بهسختی از جایش برخاست. سرش بهشدت درد میکرد و بدنش از یکجا نشستن بیحس شده و پاهایش به گزگز افتادهبودند. درب اتاق را گشود؛ خانه را تاریکی و سکوت مطلق فرا گرفته بود. آرام با پاهای بیحسش بهسوی آیفون ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 26
*** شب گذشته شیفت شب بود و تا طلوع خورشید بیدار مانده و پروندههای مربوط به یگانشان را بررسی کردهبود. چشمانش از شدت بیخوابی خمار شده و دچار سر درد خفیفی شدهبود. ماشین را مقابل خانه پارک کرد و پیاده شد. بیاراده نگاهش به پنجرهی طبقهی سوم ساختمان روبهرویی کشیده شد. چند مرتبهای احساس کرده ب...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 27
*** سوار ماشین شد و درب را بست. - آقا فرهاد! شما رو هم اینجور معذب کردیم، کاش میذاشتین با ماشین خودمون بیایم. سرش را بهسمت زریخانم که بر روی صندلی عقب نشستهبود، چرخاند و با روی باز جواب داد: - خواهش میکنم، ما که مسیر و مقصدمون یکیه، دیگه لازم نبود دو تا ماشین ببریم. زریخانم پر مهر ل...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 28
سیاوش دست بر روی شانهی او گذاشت. - چه خبرا؟ لبخند محوی زد و بر روی پلهی اول نشست و جواب داد: - سلامتی. سیاوش که مقابلش ایستادهبود دستان را داخل جیبهای شلوار مشکی پارچهایش گذاشت و پرسید: - دیشب شیفت بودی؟ - آره، از صبح تا سه خوابیدم هنوز گیج خوابم. - خواب فقط خوابِ شب. - دقیقاً....
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 29
*** در چند روز اخیر بدترین روزهای عمرش را سپری کرده و روزگار به کامش زهر شدهبود. هر چه او برای جواب منفیاش پا فشاری میکرد، پدر و مادرش رضایتشان را بیشتر به رخ او میکشیدند. زیرا دلایلش برای نخواستن سیامک قانع کننده نبود. خواهرش هم با پدر و مادرش موافق بود و از نظر او سیامک بهترین انتخاب برا...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 30
دیگر چیزی از آن مهمانی نفهمید و فقط به حال خود سوخت و دَم نزد. دلش سوخت وقتی سر میز شام سیامک کنارش نشست و نامحسوس هوایش را داشت. قلبش به آتش کشیده شد وقتی فرهاد روبهرویش بود و بیتفاوت غذایش را با خیال راحت میخورد. سوخت بابت منطق والدینش که گویی او موجودی اضافی بود که فقط میخواستند او را از ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 31
*** نگاه مشتاقش را به دورتادور حیاط بزرگ و با صفا چرخاند. حیاطی که تا نُه سالگی آنجا بود و پس از نُه سال به ساختمان کناری که مخصوص پسرهای بالای نه سال بود، رفت. تمام خاطراتش مقابل چشمانش رژه رفتند و لبخند را مهمان لبانش کردند. حیاط زیاد تغییر نکرده بود، تنها رنگِ ساختمان سه طبقهای که وسط حیاط ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 32
سیاوش که کنار تخت ایستاده بود، دستش را به حالت جدا شدن تکان داد و با مزاح کلامش را به زبان آورد. - شیرفرهاد! فاصلهی اجتماعی رو رعایت کن. با کلام سیاوش صدای خندهی جمع بلند شد. فرهاد با خنده سری تکان داد و با خونسردی ذاتیاش جواب داد: - خاله حکم مادر رو برام داره. - برو برو، الکی توجیه ن...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 33
*** بابت رفتار خاله زینب که وجودش سرشار از مهربانی و محبت بود، دلش به درد آمد. طوری او را به آغوش کشید و بوسید و تبریک گفت، گویی به راستی وصلت بین خانوادهی فرهمند و رستمیها شکل گرفته بود. امان از لحظهای که نگاهش به جانانش افتاد. دلش پر کشید برایش و حسرتی بزرگ در عمق وجودش رخنه کرد. تیشرت یق...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 34
از حیاط خارج شدند. دخترک مردد بود جلو بنشیند یا عقب که فرهاد درحالیکه مشغول صحبت با سیاوش بود درب سمت شاگرد را باز کرد و سپس خودش ماشین را دور زد و درب سمت راننده را باز کرد. دخترک آرام و خشنود از کار او، مقابل درب ماشین ایستاد. خانم سهرابی پیش آمد، گونهی سرمه را بوسید. گویی سعی داشت با رفتارش ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 35
با بغض چنبره در گلویش پلهها را بالا رفت. سوگند که دست به سینه مقابل درب ورودی ایستاده بود، قری به سر و گردنش داد و گفت: - بهبه تفریح با قوم شوهر خوش گذشته؟ پوزخندی زد و جواب داد: - سلام، جات خالی. سوگند سر پیش برد و گونهاش را بوسید و پچ زد: - خیلی خوشحالم برات. لبخند کمجانی زد و ت...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 36
*** مغموم و دلشکسته مقابل پنجره ایستاده و به حیاطی که نیم ساعت از روشن شدن روشناییاش میگذشت خیره بود. دعا میکرد خانم سهرابی، امشب از فرهاد برای حضور در مراسمی که حکم مراسم عزا برای او بود، دعوت نکردهباشد. از غروب خودش را در اتاق حبس کرده بود و تمایلی نداشت با والدینی که حرف خودشان را به کرس...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 37
زریخانم از قبل استکانها را درون سینی بیضی نقرهای گذاشته و آماده کرده بود. سوگند درحالیکه با عجله استکانهای لبه طلایی را پر از چای میکرد، به او گوشزد کرد. - اول به آقای رستمی بعد به مینوجون تعارف کن. نیشخندی زد و پرسید: - اگه از سیاوش شروع کنم چی میشه؟ سوگند با خنده سر بهسمت او چرخا...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 38
*** با حس نوازش دستی بر روی موهایش چشمانش را گشود. نگاهش به چشمان سرخ و مملو از اضطراب خواهرش افتاد. - درد و بلات بخوره تو سرم، عزیز خواهر. گیج و منگ، با احساس سنگینی سرش، لب زد: - من کجام؟ سوگند رنجیده از حال خواهرکش، سر خم کرد و پیشانی داغ او را بوسید و جواب داد: - بیمارستان. هنوز هم...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 39
*** محل خدمتش بود و تازه کارش به اتمام رسیدهبود. از صبح نامه و پروندههایی را که از تمام شهرهای بندری دریافت کرده بود، سر و سامان داده بود. آن روز بابت دیر رسیدنش کارهایش هم عقب افتاده بود. خسته بود. سرش را به پشتی صندلی چرخدار مشکی تکیه داد و چشمانش را بر روی هم گذاشت. صبح به محض خروجش از خان...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 40
*** کلافه پوفی کشید و بر روی تخت نشست. - وای مامان جان، سیمین زایمان کرده به من چه که برم بیمارستان، مرخص شد میریم خونه دیگه. زریخانم آرام چنگی به صورت خود زد و با حرص گفت: - وای خدا منو از دست تو بکشه راحت بشم. بیمارستان بودی سیامک دو بار اومد، مینو یه بار اومد، کم گربه صفت باش. با حرص ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
