پارت سوم :

به‌ گرمی حسین را در آغوشش فشرد.
- تهران کاری داشتی روی من حساب کن.
حسین عقب کشید و با اشتیاق میان چهره‌اش، شانه‌های او را فشرد.
- حتماً... .
- ان‌شاءلله گل‌ دخترت صحیح و سالم دنیا بیاد، رفتی مرخصی شهرادم از طرفم ببوس.
حسین چشمانش را آرام بر روی هم گذاشت و با بغض نشسته بر گلویش لب زد:
- چشم.
- ‌بی‌بلا.
- خیلی با احتیاط رانندگی کن، هر جا خسته شدی استراحت کن.
لبخند کم‌جانی زد و درب ماشین را باز کرد.
- آروم میرم‌. عجله‌ای برای رسیدن ندارم، آخه کسی منتظرم نیست... .
پس از خداحافظی و بدرقه‌ی نابِ حسین راهی تهرانی شد که ده سال پیش برای او به زندان تبدیل شد. بعد از آن بود که پس از اتمام چهار سال دانشگاه افسری امام خمینی شهر(نوشهر) با آغوش باز برای ادامه‌ی خدمت به شهر(کُنارک) رفت.
***
صندل‌های گیپور مشکی‌اش را پوشید و با صدای بلند خطاب به مادرش که در آشپزخانه بود، گفت:
- مامان خانمی من رفتم.
صدای مادرش که داشت به‌سوی راهرو می‌آمد، بلند شد.
- سُرمه! چند دونه فلفل‌دلمه هم بگیر.
مقابل آیینه‌ی جاکفشی قهوه‌ای‌رنگ ایستاد و خودش را برانداز کرد. گویی از ظاهرش راضی بود که لبخندی زیبا بر لبان کوچک صورتی‌رنگش نشست. سرش را به‌سوی راست چرخاند، مادرش را که دستان کَفی‌اش را بالا گرفته‌بود، دید.
- حواست باشه سبزی کهنه بهت ندن.
یک گام پیش رفت، صورت گرد و سفید مادرش را بوسید.
- چشم زری جونم.
مادرش با حس نابی که نسبت به او در وجودش غلیان کرد، دستانش را عقب برد و گفت:
- چشمت بی‌بلا، چشم سیاه من.
یک‌آن خونش برای این مادر همیشه مهربان به‌ جوش آمد و او را محکم به آغوش کشید. مادرش خندان جیغ زد:
- وای دختر الان کفی میشی.
با شوق قهقهه زد و صورت مادرش را بوسه باران کرد.
- من به فدای زری تپلی خودم بشم.
زری‌خانم چپ‌چپ نگاهش کرد و خنده‌ی نشسته بر روی صورت مثل ماهش شدت گرفت.
- خدا نکنه دختر!
بوسه‌ی دیگری بر روی گونه‌ی مادرش کاشت.
- چشم عسلی کی بودی شما؟
این جمله‌ای بود که همیشه پدرش برای دلبری از مادرش به‌کار می‌برد.
- ای پدر صلواتی... .
با خنده‌ای که چاشنی صورتش بود، درب چوبی قهوه‌ای سوخته را گشود و وارد پاگرد شد. سرخوش و با هیجان از پله‌ها به‌سوی پایین روانه شد. به محض اینکه درب کرمی‌رنگ پیش رویش را گشود هوای گرم به صورتش هجوم آورد. اواخر تیر ماه بود و آفتاب صبح‌گاهی نرم‌نرمک رو به داغی و سوزانی می‌رفت. نگاهش به ماشین ال‌نود نقره‌ای‌رنگِ خانم سهرابی افتاد. بی‌تفاوت شانه بالا انداخت و درب را بست. به محض اینکه خواست به راهش ادامه دهد خانم سهرابی را دید که از تنها خانه‌ی ویلایی با بافت قدیمی کوچه بیرون آمد. با لبخندی که بر روی لبانش بود، به‌سمت او رفت.
- سلام، مینو‌ جونم!
خانم سهرابی درب کوچک آبی‌رنگِ خانه را بست و با لبخندی سرشار از محبت جواب داد:
- سلام به‌ روی ماهت سُرمه خانم، خوبی؟
موهای مشکی لَختِ سرکشش را که مدام از زیر شال آبی‌اش بیرون میزد، به زیر شال فرستاد.
- ممنون! شما خوبین؟
خانم سهرابی چادر مشکی‌اش را روی سرش مرتب کرد.
- خداروشکر خوبم! خانم معلم.
تمام وجودش را شوق و شوری وصف‌ناپذیر فرا گرفت بابت لقبی که برای به‌دست آوردنش کلی تلاش کرده بود. نگاهی گذرا به خانه‌ی پشت سر خانم سهرابی انداخت و آرام کلامش را بیان کرد.
- خدا بیامرزه مادرتون رو‌، بعد از ایشون این خونه سوت و کوره. هر وقت شب‌ها از اتاقم به حیاط این خونه نگاه می‌کنم و برق‌های خاموشش رو می‌بینم دلم می‌گیره.
غم سنگینی میان چشمان قهوه‌ای‌رنگ خانم سهرابی نشست.
- آره واقعاً جای مادر خیلی خالیه. اتفاقاً اومده بودم به درخت‌ها و گلدون‌ها آب بدم.
به خانه‌ی سه طبقه‌ی سنگ‌نمای خودشان اشاره کرد و با حسرت لب زد:
- از وقتی خونه‌مون رو کوبیدیم و آپارتمانیش کردیم، تنها دلخوشیم رفتن پیش حاج‌خانم بود، عاشق خونه و حیاطش بودم. وای چه شب‌هایی با حاج‌خانم روی تخت توی حیاط می‌نشستیم و ایشون از قدیم برام تعریف می‌کرد و با هم کتاب حافظ می‌خوندیم!
خانم‌ سهرابی نَم گوشه‌ی چشمانش را با نوک انگشت اشاره‌اش گرفت.
- مادر خیلی تو رو دوست داشت، همیشه می‌گفت سُرمه مونس و همدمم شده.
با یاد حاج‌خانم بغض در گلویش رخنه کرد. حاج‌خانم نمونه‌ی بارز یک مادربزرگ مهربان ایرانی بود. او برای دخترک که هر دو مادربزرگ‌هایش را ندیده‌بود، حکم مادربزرگ داشت و برایش قابل احترام بود. مدت‌ها پس از مرگش ناراحت و غم‌زده بود و افسوس خورد برای از دست دادن عزیزی که شب‌های زیادی را با وجود گرمش گذرانده بود. حاج‌خانم دو فرزند داشت، مصطفی که با خانواده‌اش خارج از کشور زندگی می‌کرد و مینو خانم که در همین شهر با خانواده‌اش زندگی می‌کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!