فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت یازده :
***
صبح روز شنبه بود. پس از خوردن صبحانه و جمع کردن میز صبحانه، قصد داشت به خانهی حاجخانم برود؛ زیرا دو روزی را مهمان عمهی پدرش که ساکن شهر کرج بود، بودند و وقت نکردهبود به خانهای که در دستش امانت بود، سرکشی کند. از لحاظی هم دلش برای آن بهشت کوچک تنگ شدهبود. به اتاقش رفت و پس از سر کردن چادر طوسی با گلهای صورتیرنگ بیرون آمد. با صدای بلند خطاب به مادرش که به همراه خواهرش سوگند
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

معصومه
0وای خدا مردم،این پارت عالی بود😂😂فرهاد بفهمه سرمه بهش گفته جن،قلبش وایمیسه😂ولی چه آشنایی شد،سرمه رو تو چه وضعیتی دید😂