فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفده :
صدای زنگ آیفون بلند شد، بهسوی آیفون رفت، دکمه را فشرد. درب واحد را گشود و منتظر مادرش ماند. چند دقیقهای طول کشید تا مادرش به بالا رسید. زریخانم هنهن کنان بر روی پلهی آخر ایستاد و گفت:
- وای بریدم، لعنت به من که گفتم طبقهی سوم زندگی کنیم، دو تا طبقهی پایین خالیه من اومدم اینجا.
با لبخند پیش رفت و کیسههای خرید و ظرف زردآلو را از مادرش گرفت و لب زد:
- دور از جون زری جونم!

لطفا صبر کنید...

م.ر
0یکم کوتاه بیا سرمه خانم😅