پارت هفده :

صدای زنگ آیفون بلند شد، به‌سوی آیفون رفت، دکمه را فشرد. درب واحد را گشود و منتظر مادرش ماند. چند دقیقه‌ای طول کشید تا مادرش به بالا رسید. زری‌خانم هن‌هن کنان بر روی پله‌ی آخر ایستاد و گفت:
- وای بریدم، لعنت به من که گفتم طبقه‌ی سوم زندگی کنیم، دو تا طبقه‌ی پایین خالیه من اومدم اینجا.
با لبخند پیش رفت و کیسه‌های خرید و ظرف زردآلو را از مادرش گرفت و لب زد:
- دور از جون زری جونم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    یکم کوتاه بیا سرمه خانم😅

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    والله...😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!