لیست کلیه پارتهای رمان فرجام اعتزال : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 41
شادی درحالیکه ناخن کاشته شدهی قرمز رنگش را به بازی گرفتهبود، خطاب به سیامک گفت: - سیامک! فکر نمیکردم، اهل ازدواج سنتی باشی. گویی مادر و دختر امروز دستبهدست هم داده بودند تا اعصاب نداشتهی سرمه را خرد کنند و او را به تمسخر بگیرند. بابت عصبانیت نشسته بر جانش دستهی کیفش را میان مشتش فشرد. ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 42
*** درحالیکه با یک دست گوشی را بر روی گوشش نگه داشته بود و با دست دیگرش سیبزمینیها و تکههای مرغِ داخل ماهیتابهی روی گاز را با قاشق زیر و رو میکرد، گفت: - این چه حرفیه؟ شما صاحب اختیارین، اینجا که خونهی خودتونه. خانم سهرابی از پشت گوشی، گلهمند کلامش را به زبان آورد. - نه تا زمانی که ...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 43
*** مقابل تلویزیون ۳۲ اینچِ روی میزتلویزیونی طرح چوبِ ساده، بر روی مبل لاکی رنگ طرح سنتی، اتاق نشیمن نشسته بود و به صفحهی تلویزیون که مراسم تاسوعای شهرهای مختلف را نشان میداد، نگاه میکرد. هرازگاهی هم صدای همهمهی خانمها به گوشش میخورد. صبح خروسخوان خانم سهرابی به همراه زریخانم و دخترانش ب...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 44
به محض وارد شدنش به اتاقک دستشویی تمام محتویات معدهاش را بالا آورد. آنقدر عق زد که دیگر نای سرپا ایستادن نداشت. از اتاقک بیرون آمد و کنار دیوار آجری نشست. درحالیکه پیدرپی نفس میکشید، سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشمانش را بست. طولی نکشید که صدای مضطرب سُرمه به گوشش خورد. - آقا فرهاد، ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 45
با احتیاط درِب قهوهای پیش رویش را گشود. نگاهش به فرهاد که روی تشک نشسته و درحالِ کش و قوس دادن به بدنش بود، افتاد. گویی تازه بیدار شده بود. یکآن نگاهش بر روی بدن ورزیده و عضلهای او خیره ماند. زبانش از گفتن کلامی قاصر مانده و پاهایش قفل شده بودند و نای راه رفتن نداشت. میان چهارچوب درب خشکش زده ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 46
امان از لرزش دستانش که باز هم قصد رسواییاش را داشت. به سختی لیوان را درون دستش محکم نگه داشت تا از ریختن آب جلوگیری کند. حسِ تلخی همراه با آه و حسرت وجودش را فرا گرفت. چشمانش را محکم بر روی هم فشرد. صدای دلنشین و گیرای مرد جوان به گوشش خورد. - سُرمه! قلبش به تالاپ و تولوپ افتاده و تنش گر گرف...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 47
*** مقابل آیینه ایستاده و مقنعهی مشکیاش را دور صورتش مرتب کرد. بابت خوشحالیاش در پوستِ خود نمیگنجید. گامی عقب رفت و سرتاپای خودش را برانداز کرد. مانتو و شلوار رسمی طوسی رنگ، خوب به تنش نشسته بود. شیشهی بنفش رنگِ مکعبی شکل ادکلنش را برداشت و کمی به مچ دستان و پایینِ مقنعهاش زد. کیف مشکیاش...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 48
حیاط با حضور دختر بچههایی که روپوشهای آبی و مقنعههای سفید به تن داشتند شور و حال عجیبی داشت. نیمشان شوق و هیجان داشتند و نیم دیگر به والدینشان چسبیده بودند. دو، سه نفر هم درحال گریه کردن بودند. لحظهای به یاد روز اول مدرسهی خودش که چگونه به مادرش چسبیده بود، افتاد. با لبخندی عمیق حیاط بزرگ ر...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 49
*** اواخر ماه مهر بود و باران به شدت درحال باریدن بود. خیابانها پر از آب بود و ماشینها آرامآرام در حرکت بودند. بابت خستگی از روز پر تنش و بازرسی از یگانها، دلش یک خواب طولانی میخواست. آرنجش را لب شیشه گذاشته و دستش میان موهایش بود. از حرکت برفپاکن کلافه شد و نگاهش را به بیرون دوخت. یک لحظه...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 50
*** زریخانم درحالیکه غرغر میکرد، با حوله به جان موهای دخترکش افتاده بود. - نمیشد اسنپ یا آژانس بگیری؟ - مامان جان! نتم داغون بود نشد اسنپ بگیرم و اون اطرافم آژانس نبود. زریخانم دست از کار کشید و حولهی صورتی رنگ را بر روی پاهای او انداخت و گفت: - پاشو با سشوار موهات رو خشک کن. زری...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 51
عمه خانم دامن پیراهن مخملی سرخابیاش را بر روی پاهایش کشید و با لبخند عمیق جواب مرد جوان را داد: - به خوشیت بیام پسرم، ناهار خوردی؟ - نه هنوز. - پس به موقع آش رو آوردیم. - دستتون درد نکنه. عمه خانم با آرنج به پهلوی دخترک کوبید. - پاشو آش رو بیار برای فرهاد خان. سرمه با چشمان گشاد شده،...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 52
*** با نوشتن آخرین عدد بر روی تخته وایتبرد، بهسمت دانشآموزانش چرخید. - خب دخترهای گلم بیست دقیقه وقت دارین، این جمعها رو به روش فرایندی حل کنین. رها یکی از دانشآموزان شیطان، البته درسخوان از جایش برخاست و پرسید: - خانم اجازه، همون به روش چَکمهای؟ بر روی صندلی، پشت میز کوچک مستطیل ش...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 53
سوگند با شیطنت به گلها اشاره کرد و گوشهی شال سبز رنگش را بالا آورد، مقابل صورتش گرفت و پچ زد: - این دکی جون هم، خلاف چهرهش زیادی احساسی ها! - اوهوم. فکر کنم هر چی پول در بیاره برای من گل بخره. سوگند خندید و با هیجان گفت: - این که خیلی خوبه. همان لحظه زریخانم وارد آشپزخانه شد. سرمه در...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 54
*** سینی حاوی دو استکان چای و قندان را بر روی تخت، مقابل عمه خانم گذاشت. - بفرمائید. عمه خانم پاهای دراز شدهاش را جمع کرد و قدردان کلامش را به زبان آورد. - دستت درد نکنه، چرا به زحمت افتادی؟ - زحمتی نیست، عمه خانم هوا سرده بریم داخل؟ عمه خانم یکی از استکانها را برداشت و جواب داد: - ن...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 55
*** بابت استرسی که از سر شب دچارش شده بود، حالش خوب نبود و خواب به چشمانش نمیآمد. بر روی رختخواب نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته و نَنووار خودش را تکان میداد. به عمه خانم که بر روی تختِ او خواب بود، خیره بود. پتوی گلبافت سرمهای گلدارش را تا گردن بالا کشید. دلش میخواست بخوابد تا فردا سر...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 56
تا طلوع خورشید خودش را زیر پتو حبس کرد و آرام گریه کرد. چهرهی سیامک و صدای آن دختر یک لحظه هم از ذهنش دور نمیشد. دلش آتش میگرفت از یادآوری اینکه سیامک که ادعای دوست داشتنش را داشت خوب رسم دلدادگی را اَدا کردهبود. آنقدر افکار پریشان در سرش خطور کردهبود که هر آن ممکن بود مغزش متلاشی شود. صبح خ...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 57
ـ سُرمه جانم! با خشم سرش را بلند کرد و با نفرت به سیامک که مقابلش زانو زده بود، نگاه کرد و با دندان ساییدن بر روی هم غرید: - من جان تو نیستم. سیامک دستانش را بالا گرفت. - باشه، باشه هر چی تو بگی. دستانش را بر روی زمین گذاشت، برخاست و کیفش را بغل کرد. سیامک هم برخاست و ملتمسانه کلامش را بی...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 58
*** چند روزی که هر لحظهاش برای او یک کابوس بود، گذشت. در جمع مجبور بود تظاهر به خوب بودن کند؛ اما از درون ویران بود و شبش را با گریه به صبح میرساند. به سختی به مدرسه میرفت. وقتی هم که به خانه برمیگشت خودش را بیشتر در اتاق حبس میکرد. از خانوادهاش دور شده بود و کمتر در جمعشان شرکت میکرد. ما...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 59
*** پسرک با خنده دنبال توپش دوید و او هم نفسنفس زنان بهسمت رفیقش که بر روی کندهی چوبی نشسته و نگاهش به دریا بود، رفت. حسین متوجهی او شد و سرش را بهسمتش چرخاند و خندان کلامش را به زبان آورد. - این پسر من خستهت کرد. فرهاد کنار او نشست. هنوز هم نفسش سنگین بالا میآمد. بریدهبریده جواب داد...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 60
ماشین را به سختی از بین ماشینهایی که در کوچه پارک شدهبودند، پیش برد و مقابلِ خانهاش پارک کرد. هر لحظه تپش قلبش اوج میگرفت. امید به این داشت که بنرهای نصب روی دیوار برای همسایهها باشد؛ اما با دیدن چند تاج گل و ضبط و باندی که کنار درب خانهی آقای فرهمند درحال پخش آیات قرآن بود، قالب تهی کرد. ب...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
