پارت بیست :

با بلند شدن صدای زنگ درب، فرهاد، ماهک را بر روی شانه‌هایش نشاند و به‌سوی درب رفت. سرمه با یادآوری گذشته‌‌ی او مجدد غم بر دلش نشست. باور این‌که فرهاد تعریفی از خانواده نداشت، برایش سخت بود. دلش به آتش کشیده‌شد بابت این‌که فرهاد طعم کانون گرم خانواده را نچشیده بود. لحظه‌ای با فکر این‌که جای فرهاد باشد، مو بر بدنش سیخ شد. او بدون خانواده‌اش نابود می‌شد. زیر لب شیطان را لعنت کرد برای فک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    اونجا که فرهاد گفت ببر بده آش بریزن خنده ام گرفت😂اصلا پیش سرمه تبدیل به یه فرهاد دیگه میشه

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نمکی میشه😂😂

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    سرمه خوبه میترسه از فرهاد و گرنه میخواست چجوری جوابشو بده😅😅

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۶ ماه پیش
کپی شد!