پارت شانزده :

به محض وارد شدنش به خانه، مادرش درحالی‌که مانتوی قهوه‌ای روشنش را می‌پوشید، پیش آمد و گفت:
- کجایی تو دختر؟ بدو زود حاضر شو الان بابات میاد.
سرش را پایین انداخت و آرام سلام داد.
- علیک سلام مادر، بدو دخترم خواهرت دست تنهاست، امشب کلی مهمون داره.
بغضی را که هنوز در گلویش مانده بود، به‌سختی قورت داد و گفت:
- مامان! من حالم خوب نیست، نمیام.
زری‌خانم که درحال سر کردن ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    نمیدونم از دست فرهاد بابت کاری که کرد و سرمه رو سکته داد عصبی باشم یا از طرز حرف زدنش بخندم😂

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بخندید😂😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!