فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت شانزده :
به محض وارد شدنش به خانه، مادرش درحالیکه مانتوی قهوهای روشنش را میپوشید، پیش آمد و گفت:
- کجایی تو دختر؟ بدو زود حاضر شو الان بابات میاد.
سرش را پایین انداخت و آرام سلام داد.
- علیک سلام مادر، بدو دخترم خواهرت دست تنهاست، امشب کلی مهمون داره.
بغضی را که هنوز در گلویش مانده بود، بهسختی قورت داد و گفت:
- مامان! من حالم خوب نیست، نمیام.
زریخانم که درحال سر کردن ر

لطفا صبر کنید...

معصومه
0نمیدونم از دست فرهاد بابت کاری که کرد و سرمه رو سکته داد عصبی باشم یا از طرز حرف زدنش بخندم😂