پارت نوزده :

چشمانش پر از اشک شد. چقدر سخت بود داشتن این‌‌گونه زندگی! این فکر در ذهنش خطور کرد که یک مادر چگونه توانسته‌است نوزاد یک روزه‌اش را از خودش جدا کند؟ چطور توانسته بود جگر گوشه‌اش را به دست دیگران بسپارد؟! دلش سوخت از این واقعیت. دلش سوخت برای بی‌کسی مردی که محبتی از جانب پدر و مادر ندیده بود. دلش سوخت برای تنهایی فرهاد.
با گوشه‌ی‌ روسری ساتن سیاهش اشک‌های نشسته در چشمانش را پاک کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    ای خدا از دست این دو نفر و کلکلاشون😂

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ماجراها دارن گلی😉

    ۵ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چه پدری میشه پسرمون😊😊

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😍😉

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!