فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت هجده :
صبح ناخودآگاه گویی حسی او را وادار به بیدار شدن کرد. ساعت گوشیاش را که بر روی عسلی کنار تختش بود، چک کرد، ساعت ۶:۱۰ دقیقه بود. از جایش برخاست و بهسوی پنجره رفت و مقابلش ایستاد. همان لحظه درب حیاط خانهی روبهرو باز شد و فرهاد درحالیکه دکمهی سر آستین لباس خاکیرنگ نظامیاش را میبست، بیرون آمد و بهسوی ماشینش رفت. لحظهی آخر که میخواست سوار شود یک مرتبه سرش را بالا گرفت و دخ

لطفا صبر کنید...

شادان
0با همه سختی های زندگی بازم خداروشکر فرهاد با مینو جون اشنا شد و زندگیش رو تونست جمع کنه ..