پارت هجده :

صبح ناخودآگاه گویی حسی او را وادار به بیدار شدن کرد. ساعت گوشی‌اش را که بر روی عسلی کنار تختش بود، چک کرد، ساعت ۶:۱۰ دقیقه بود. از جایش برخاست و به‌سوی پنجره رفت و مقابلش ایستاد. همان لحظه درب حیاط خانه‌ی روبه‌رو باز شد و فرهاد درحالی‌که دکمه‌ی‌ سر آستین لباس خاکی‌رنگ نظامی‌اش را می‌بست، بیرون آمد و به‌سوی ماشینش رفت. لحظه‌ی آخر که می‌خواست سوار شود یک‌ مرتبه سرش را بالا گرفت و دخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    با همه سختی های زندگی بازم خداروشکر فرهاد با مینو جون اشنا شد و زندگیش رو تونست جمع کنه ..

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بله شکر...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!