پارت یک :

مقدمه:
آمدی جانم به قربانت صفا آورده‌ای
درد بی‌درمان قلبم را دوا آورده‌ای
دور از روی چو ماهت خانه غم بود دل
غمگسارم گشتی و با خود شفا آورده‌ای
با خودم گفتم اگر آیی سخن‌ها گویمت
چون بگویم چون لبی پر مدعا آورده‌ای
روز و شب‌ها را به امید لقایت بوده‌ام
وعده‌ها دادی مرا حالا وفا آورده‌ای
با خودم گفتم ملک ایام هجران شد تمام
آمدی خوش آمدی جانی مرا آورده‌ای
( شهریار)
---------
{به‌نام خدواند نون و قلم}
صدای دستگاه و خش‌خش بی‌سیم، تنها صدایی بود که برج رادار را احاطه کرده‌بود. برج کنترل اتاقکی مملو از سیستم و دستگاه‌های کنترل پیشرفته‌ بود. مقابل دیوار شیشه‌ای ایستاده و دستانش را داخل جیب‌های شلوار سفیدش گذاشته و از آن ارتفاع به دریای بی‌کران و آبیِ مَکُران خیره شده‌بود. دریایی که رنگ ناب آبی‌اش آرامش عجیبی را به او القا می‌کرد. نگاهش به چند مرغ‌‌ دریایی افتاد که روی سطح آب پرواز می‌کردند و هر ازگاهی به‌سوی آب شیرجه می‌زدند و طعمه‌ای به منقار می‌گرفتند.
صدای آلارم دستگاهِ رادار نظرش را جلب کرد. مقابل دستگاه ایستاد و اِکویی را درون صفحه نمایش رادار دید. بی‌سیم را برداشت تا آن را شناسایی کند. صدایش را صاف کرد و به زبان انگلیسی شروع به سخن کرد.
- واحد شناوری که در موقعیت ۲۴ درجه و ۴۸ دقیقه‌ی شمالی و شصت درجه و چهل دقیقه‌ی شرقی با راهه ۲۷۰ درجه و سرعته پانزده گره‌ دریایی درحال حرکت هستید، نیروی‌ دریایی ایران بر روی کانال شونزده صحبت می‌کند، آیا صدای من رو دارید؟
صدایی از پشت بی‌سیم آمد که جواب داد:
- نیروی‌ دریایی ایران، من کشتی اوشییَن هستم.
سؤال کرد:
- ملیت شما چیست؟ بندر مبدأ و بندر مقصد شما کجاست؟
- ملیتم پاناما، بندر مبدأ از هند به بندر مقصد جبَل‌علی می‌روم.
- تشکر از پاسخ گویی شما.
پس از اتمام مکالمه، بی‌سیم را بر روی میز گذاشت و سپس ابروهای مشکی‌ و پرش را درهم کشید و با جدیت به صفحه‌ی رادار خیره شد. پس از دقایقی صدای چند ضربه به درب را شنید و ثانیه‌ای بعد صدای ضربه‌ی پا فضای اتاقک را پر کرد. برگشت و نگاهش به محمدی سرباز وظیفه‌ی ریز نقش، با صورت آفتاب سوخته‌ای که تمام دوران خدمتش را در همین برج رادار گذرانده بود، افتاد. سرباز اَدای احترام کرد و پیش آمد، سینی گردی را که حاوی یک استکان چای و ظرفی از قند و چند شکلات بود، بر روی میز مستطیل شکل گذاشت.
- ‌ممنون!
محمدی مجدد محکم پا بر زمین کوبید و با تحکم جواب داد:
- ‌وظیفه‌س جناب.
- محمدی! چند ماه از خدمتت مونده؟
سربازِ جسور، صاف ایستاد و یکی از چشمان درشت سبزرنگش را ریز کرد.
- حدوداً دو ماه جناب.
لبخند محوی بر روی لبانش نشست.
- خوبه، دیگه کم مونده.
- بله جناب.
سرش را تکان داد و با دست به درب اشاره کرد و لب زد:
- می‌تونی بری.
محمدی پا به زمین کوبید و از اتاق خارج شد. استکان چای‌اش را برداشت. مقابل دیوار شیشه‌ای ایستاد و خیره به دریا چای‌اش را بدون قند مزه‌مزه کرد. ده سالی می‌شد که در این شهر کوچک بندری خدمت می‌کرد. طی این ده سال، از شهر محل خدمتش خارج نشده و زندگی‌اش را در آنجا و کنار مردمان خون‌گرمش سپری کرده‌بود؛ زیرا جایی دیگر از این کشورِ بزرگ کَسی منتظر او نبود. صدای غژ یک‌دفعه‌ای درب بلند شد.
- فرهاد! فرهاد! مژده بده.
سرش را به‌سمت حسین یکی از همکاران و رفیق گرمابه‌اش چرخاند. با لبخندی که درون صورت گرد و سفیدش نمایان بود، وارد شد. برگه‌ای را که میان دستش بود، بالا آورد.
- مژده بده.
بر روی صندلی چرخ‌دار چرم مشکی نشست و استکان را داخل سینی گذاشت.
- جواب انتقالیم اومد؟
حسین مقابل میز ایستاد و برگه را بر روی میز انداخت و پوزخندی زد.
- تو فقط زمان مرگت رو نمی‌دونی!
خندید و برگه را برداشت، نگاهی به متن داخل برگه انداخت. با درخواست انتقالی‌اش برای پست فرماندهی نیرو دریایی تهران موافقت شده‌بود. انتقالی که به‌ سادگی با آن موافقت نشده‌بود. حسین لب میز نشست، دستی به موهای بور و کوتاهش کشید، شکلاتی از داخل سینی برداشت.
- مستحق این انتقالی بودی. ده ساله با جون و دل، صادقانه خدمت کردی؛ هر چند بری دلمون برات تنگ میشه.
به صندلی تکیه داد.
- تو هم دیگه وقتشه انتقالی بگیری.
با صدای خش‌خش پوست شکلات نگاهش به دست حسین افتاد، که جلد شکلات را باز کرد و آن را داخل دهانش گذاشت.
- آره خدایی هم خودم هم خانمم خسته شدیم، شهرادم دو سال دیگه میره مدرسه، اون‌ور باشیم بهتره. دومی هم که داره میاد و خانمم دست تنها سختشه؛ الان یک ماهه رفتن انزلی دارم از دوریشون دق می‌کنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    شروع قشنگی داره🥺

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون بابت نگاه گرمتون🌷

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    2

    عجب موضوع جالب نیروی دریایی ولی شعرشهریارچی میگه 🙏🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون از نگاهتون. هر جا شعر شهریار باشه عشق هم قطعا هست🌷

    ۹ ماه پیش
کپی شد!