لیست کلیه پارتهای رمان اشک های ماه : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان اشک های ماه - پارت 101
به او حق داد که متوجه حضورش نباشد چون نگران پدرش بود. وارد اتاق منوچهر خان شد و کنار خاتون ایستاد. خاتون روی صندلی نشسته بود و ماتم زده به منوچهر خان نگاه میکرد. بدون اینکه رویش را برگرداند خطاب به ماه چهره گفت : _ کاری که گفتم انجام دادی؟ _ بله خانم. رفتم تو مطبخ همه رو جمع کردم براشون توضیح دا...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 102
بعد از گذشت یک ساعت امیر ارسلان به عمارت بازگشت. کیسه پارچه ای دارو در دستش بود و با قدمهای سریع به سمت عمارت حرکت میکرد. ماه چهره توی حیاط بود و او را دید اما ترجیح داد در فرصتی مساعد به دیدنش برود. پری سبد سیب زمینی در دستش بود و داشت به او نزدیک میشد. قبل از اینکه از کنارش بگذرد جلو رفت و گ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 103
صدای هشدار نوشین را که شنید از حالت گیج بعد خواب بیرون آمد. همین که خواست به سمت در برود کمد دارو ها درحالی که داشت آتش میگرفت جلویش افتاد. جیغ کشید و عقب رفت. دود غلیظ فضای اتاق را گرفته بود. پایین روسری اش را جلوی صورتش گرفت و سرفه کرد. دور تا دورش را آتش محاصره کرده بود. ترس از سوختن باعث ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 104
تا صبح هیچکس پلک روی هم نگذاشته بود و حیاط شلوغ بود. کارگر ها مشغول جابه کردن وسایل و تکه چوب های سوخته اتاق بودند و رسولی بالای سرشان ایستاده بود. میان وسایل سوخته ساعت رو میزی کوچکی خودنمایی میکرد. از حرارت آتش شیشه اش شکسته بود و عقربه هایش ذوب شده بودند. داخل عمارت اما سکوت سنگینی برقرار ب...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 105
در اتاق را باز کرد و وارد شد. ماه چهره با چشمهای بسته روی تخت دراز کشیده بود. پیشانی اش خراش کوچکی برداشته بود و آثار قرمزی روی پوست روشنش نمایان بود. کنار تخت نشست و آهسته دستش را گرفت. پلک های ماه چهره تکان خورد و آرام چشم باز کرد. امیر ارسلان لبخند مهربانی به او زد و گفت : _ سلام اشک ماه. پا...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 106
_ اون فرق میکنه شاهرخ. _ کجاش فرق میکنه؟ نوشین کلفت بود ماه چهره هم کلفَته. منوچهر خان دستش را روی میز مشت کرد و عصبانی گفت : _ ماه چهره کلفت نیست. درمانگره حسابش از بقیه جداست. اون زندگی امیر ارسلان رو نجات داد. صورتش جمع شد و سرفه کرد. دستش را جلوی دهانش گذاشت و سرش را پایین برد. امیر ارسلان ن...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 107
دستش را از زیر صندوق بیرون آورد و به سمت عصمت برگشت. _صبر کن میگم بهت... _ چی رو میگی؟ اصلا چطوری اومدی اینجا مگه پات نسوخته؟ یاد آوری عصمت باعث شد سوزش پایش شروع شود. نزدیک شد و به صندوقی که ماه چهره جلویش نشسته بود اشاره کرد. _ با صندوق وسایل آمنه چیکار داری؟ تا اسم آمنه آمد سریع از جا پری...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 108
ابروهای ماه چهره با تعجب بالا رفت. _ چی داری میگی؟ پری پوزخند زد و گفت : _ منظورمو خوب میفهمی خودتو به اون راه نزن. ماه چهره با ناباوری خندید و گفت : _ ببین نمیدونم رو چه حسابی داری همچین حرفی رو میزنی اما... میان حرفش داد زد : _ رو حساب اینکه دیدم اون روز ازت خواستگاری کرد. متعجب و بدون اینکه ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 109
از صدای مهیب افتادنش هردو از جا پریدند. در پشتی دکان باز شد و مردی گفت : _ عماد صدای چی بود بابا؟ عماد سراسیمه به زمین نگاه کرد و جواب داد: _ چیزی نیست آقاجون، جعبه زنجبیل از دستم افتاد. سرش را بالا گرفت و نگاهی به ماه چهره انداخت. آنقدر از دیدنش یکه خورده بود که نمیتوانست حضور او را در مقابلش...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 110
صدای آمنه بود، سریع ایستاد و به سمتش چرخید. آمنه آرام، آرام نزدیکش شد. زیر چشمی به داخل دریچه نگاهی انداخت و رو به ماه چهره گفت : _ نباید میومدی اینجا. ماه چهره عقب تر رفت : _ پس کار تو بود آره؟ داشتی با این کار لباسای امیر ارسلان رو سمی میکردی. دانه های عرق روی پیشانی آمنه خودنمایی میکرد و ق...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 111
نوشین به جمعیت ایستاده توی حیاط و امیر ارسلان و ماه چهره که در صدر آنها ایستاده بودند نگاهی انداخت. امیر ارسلان با اخمهای گره خورده و فک منقبض شده به او خیره شده بود. ماه چهره از این سکوت او بیشتر میترسید. نمیدانست برای تاوان پس گرفتن از نوشین چه در سر دارد. شاهرخ داد زد : _ دِ یه چیزی بگو...ب...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 112
اوایل شب بود. ماه چهره باچراغ نفتی در دستش آرام و بی سر و صدا از عمارت خارج شد. دیگر آن اطراف خبری از هاتف نبود و باید میرفت تا نوشین را ببیند. سوالات زیادی توی ذهنش بود که میخواست از او بپرسد. پاورچین پاورچین به سمت انبار گوشه حیاط حرکت کرد. حیاط در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود به اطراف نگ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 113
بدون توقف دستگیره در را محکم چرخاند و آن را هول داد. در با صدای بلندی به دیوار پشتش کوبیده شد و دوباره برگشت. شاهرخ با چشمهای وق زده از تعجب به سمت او چرخید و گفت : _ چیشده امیر ارسلان؟ خوبی؟ درحال بستنن دکمه های پیراهنش بود امیر ارسلان وارد اتاق شد و در را قفل کرد. خون از چشمانش میبارید و دس...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 114
آخ گفت و دستش را روی یک سمت صورتش گذاشت. خط عمیق چاقو بی رحمانه بر گونه امیر ارسلان نشست و خون به سرعت از میان زخمش جاری شد. عقب نشینی کرد. دستش را از روی گونه اش برداشت و به انگشت های آغشته به خون اش نگاه کرد. شاهرخ چاقو را به سمت او گرفت و سریع از جایش بلند شد. _ آره من کردم...من اینکارو کردم...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 115
لبهایش تکان می خورد اما هیچ صدایی از آن خارج نمیشد. با دیدن چهره ترسیده او جلو رفت اما ماه چهره وحشت زده عقب رفت و کف دستش را به سمت او گرفت. _ نه نه جلو نیا...غلط کردم...ببخشید، ببخشید...جلو نیا.. امیر ارسلان سر جایش ایستاد. از این که ماه چهره اینقدر از او ترسیده بود قلبش بدرد آمد. هردو دستش...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 116
چشمهای ماه چهره پر از اشک شد اما با جدیت به آن دو گوی تیره چشم دوخت و گفت : _ شوخی ندارم امیر ارسلان قسم میخورم میزنم. _ فقط جوری بزن که بعدش نتونم بلند شم و بیام دنبالت. چون بهت قول نمیدم اگه پیدات کردم بازم میتونم اجازه بدم که از دستم بری یا نه. بزاق دهانش را قورت داد و برای اینکه جدیتش را ن...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 117
دکتر درحال مداوای زخم های شاهرخ بود. هردو گونه اش ورم کرده بود و چشمهایش شبیه به خط شده بودند. بینی اش شکسته بود و لبش پاره شده بود. خاتون به صورت او نگاه میکرد و بی صدا زار میزد. در همین حین رسولی وارد اتاق شد و کنار خاتون ایستاد. کنار گوشش آرام چیزی گفت و چشمهای خاتون از حیرت و ترس گشاد شد. ب...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 118
صبح شده بود. تمام دیشب را توی راهروی بیمارستان، پشت در اتاق منوچهر خان گذرانده بود، خاتون به ناچار در خانه پیش شاهرخ مانده بود و او بدون اینکه چیزی راجع به اتفاقات دیشب به او بگوید طی تماسی خیالش را راحت کرده بود که خودش اینجا کنار پدرش میماند. سرش درد میکرد و گردنش تیر میکشید. هردو آرنجش را ر...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 119
امیر ارسلان یقه او را چنگ زد و با همان مشت گره خورده گفت : _ بابا همه چی رو میدونه، اگه منم امروز از خونت بگذرم مطمئن باش اون خودش همه چیزو ازت میگیره و پرتت میکنه تو کوچه. _ بگو بگیره امیر ارسلان...اگه اون پیر مرد خشک و خود بزرگ بین رو دوباره دیدی حتما بگو بگیره... امیر ارسلان با خشم فریاد زد :...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 120
جلوی در اتاق ایستاده بود. دستهایش را پشت کمرش قفل کرده بود و با اخم به گوشه ای خیره بود. _ توفیقی. بیا تو. با شنیدن صدای سرهنگ گره ابروهایش باز شد و کتش را صاف کرد. تقه ای به در زد و به آرامی دستگیره را چرخاند. وارد اتاق شد و سلام نظامی داد : _ در خدمتم سرهنگ. چارلز پا روی پا انداخته بود. روی ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
