لیست کلیه پارتهای رمان اشک های ماه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان اشک های ماه - پارت 1
_ آسمونو میبینی چقدر صافه؟ ولی داره نم نم بارون میاد. _ من بهش نمیگم بارون. اینا بارون نیستن. _ پس چی ان؟ _ بنظرم اشکن...اشکهای ماه. _ ولی ماه چرا باید گریه کنه؟ _ شاید یه قصهی قدیمی یادش اومده. یه عشق کهنه یا یک قول فراموششده... بنام خدا رعد و برق چون تیغهای آتشین، دل...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 2
روی دو زانو نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. عطر میخک و بهارنارنج روی پیراهنش باعث میشد دلهره اش آرامتر شود. طلعت دستش را روی سر دخترک گذاشت و عاجزانه گفت: - اسمش ماه چهره است. به خدا از هر انگشتش یه هنر میباره. لباس میشوره، کارگری میکنه، اصلا هرکاری که از دست یه مرد برمیاد انجام میده. ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 3
اخمهای ماه چهره درهم شد و گفت: - شما مگه خودت همیشه نمیگی آدم نباید کفر بگه و ناشکری کنه؟ شیطونو لعنت کن بابا. دست مرد مشت شد و زیر لب «استغفرالله» گفت. درمانده به او نگاه کرد و گفت: - من چطوری بفرستمت کارگری؟ پیش آدمایی که نمیدونم کی ان، اصلا مسلمونن؟ خدا پیغمبر سرشون میشه؟ دختر جوَون منو ا...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 4
خلیل بود که داشت آهسته به مرد روبرویش چیزهایی میگفت. - گفتی از روستای همجوار میای؟ مرد جوان سری تکان داد و تایید کرد: - خواهرم قراره بره خونه یه ارباب بالا رده و اعیونی تو شهر. خلیل بیقید دستش را توی هوا تکان داد: - به سلامتی. ولی کلفت هرچی بشه کلفته دیگه. باید رخت چرک بشوره و عن و گه بچ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 5
پوست مهتاب گونه ماهچهره گلگون شد. دستش را روی دهانش گذاشت و با صدای جیغ خفهای عقب رفت. فاصله مرد با او کمتر از چیزی بود که حیا و عرف حکم میکرد. چشمهایش را به زمین دوخت. صدایش از دلهره میلرزید اما با تحکم گفت: - آقا احمد این چه کاریه؟ برو کنار از سر راهم. احمد چهره مهربان به خودش گرفت....
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 6
احمد از سر راه کنار رفت. ماه چهره چادرش را تنگ گرفت و به سمت خانه قدم تند کرد. احمد با حرص دستش را مشت کرد و به رفتنش چشم دوخت. - بالاخره چه امروز چه فردا مجبور میشی خودت با پای خودت بیای. حالا بشین و تماشا کن. گویا احمد زیادی روی حرف مردم و بد بودن وضعیت مالی خانواده ماه چهره حساب باز کرده...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 7
نگاه گذرایی به ماه چهره انداخت و خاک فرضیِ روی یقه لباسش را با پشت دست تکاند: - باید حسابی مراقب باشم. هرچی نباشه قراره برم خونه یکی از بزرگون مملکت. زن میخواست فخر بفروشد تا دل ماه چهره را آب کند و موفق هم شد. ماه چهره از توی کیف پارچهایش یک قوطی فلزی کوچک بیرون آورد و به سمت او گرفت. ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 8
دل و رودهاش از دلهره به هم میپیچید. رنگ به رو نداشت. با چشمهایی که دو دو میزد، نگاهش را از فخری گرفت و فکر کرد. به خانوادهاش، پای شکستهی پدرش، پیشنهاد احمد و حرفهای خلیل پاسبان دربارهی سختی کار در شهرستان. دندانهایش را روی هم فشرد. مصمم شد. باید خودش را نجات میداد. نزدیک فخری شد و کن...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 9
- خاتون کسی که منتظرش بودید اومده، همون زن درمانگر. ابروهای خاتون بالا رفت و آخرین پله را پایین آمد. به سمت صندلیها قدم برداشت. ماه چهره و رسولی پشت سرش ایستاده بودند. - چه خوب. بیاد جلو ببینم. خاتون چرخید و آرام روی صندلی نشست. یک پایش را روی پای دیگر انداخت. دستهایش را روی زانو جمع کرد...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 10
همه از وحشت لرزیدند و زیر لب «بسمالله» گفتند. پری که انگار از التهاب جمع لذت میبُرد، کنجکاوانه پرسید: - تا حالا کسی از شما دیوِ عمارت رو از نزدیک دیده؟ صدیقه با لحنی هراسآلود جواب داد: - خالهام قدیما اینجا کار میکرد. میگفت یه بار… فقط یه بار مجبور شد بره طبقهی بالا، نزدیکیهای اتاقش ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 11
روی زمین سقوط کرد. کلاه از سرش افتاد و گیسوانِ بافتهاش روی شانههایش رها شدند. با صورت جمعشده روی زمین نشست و وحشتزده به مرد خیره شد. یک قدم به سمتش برداشت. او خودش را روی زمین کشید و عقب رفت. مرد قدمِ دوم را هم برداشت. نگاه وحشتزدهاش پایین آمد و روی دستِ مرد ثابت ماند. پشت دستش جای زخم...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 12
طبقه سوم مثل همیشه در سکوتی سنگین به سر میبرد. نور ضعیف چراغ خواب درحال جدالی نابرابر با تاریکی فضا بود و درِ اتاق امیر ارسلان نیمه باز بود. خاتون با قدمهای آرام به اتاق نزدیک شد و جلوی در ایستاد. سینی غذا روی زمین افتاده بود و ظرف برنج و بشقاب مرغ روی فرش پخش شده بود. پارچ آب روی فرش و...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 13
وارد اتاق خدمتکارها شد و بیدرنگ در را بست. با شتاب سراغ بقچه رفت، اولین پیراهن گلدار بنفش را بیرون کشید و پوشید. چارقد سفیدی هم روی سرش انداخت و با عجله زیر گلویش گره زد. چشمش سمت در اتاق رفت. ناخنهایش را جوید و بیهدف راه رفت. نمیدانست باید چه کند. داشت به یک راه حل برای خلاصی از این وضعی...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 14
**** ماشین را خاموش کرد و خمیازهای کشید. نور ضعیفِ چراغِ چند خانه در دور دست، مثل نفسهای آخر شمع، در دل تاریکی سو سو میزد و اطرافش را ظلمات محض فرا گرفته بود. باد شدیدی وزید و به خودش لرزید. در را باز کرد و پیاده شد. صدایش را بالا برد و گفت: - دختر... دختر! بیدار شو رسیدیم. بس نیست این ه...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 15
**** چشمانش را باز کرد و لحظهای کوتاه با نگاهی گُنگ به اطراف خیره شد. هوا روشن شده بود و نور خورشید از پنجره اتاق روی دیوار افتاده بود. از اینکه هنوز خبری از خانوادهاش و خلیل پاسبان نشده بود احساس بدی نداشت. این یعنی هنوز کسی از ماجرا بویی نبرده بود اما همچنان دلهره و ترس رهایش نمیکرد و من...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 16
نگاه دردمندش را از ابروهای گره خورده امیر ارسلان گرفت و به مچ دست او داد. به سختی گفت: - آقا... دستتون خون میاد. آخ! باید ببندیدش. امیر ارسلان با دیدن خون بیرونزده از بین انگشتانش به یکباره دست او را رها کرد. جراحت دستش از همان شبی بود که مشتش را به شیشهی میز کوبیده بود. بعد آن شب دو بار خون...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 17
سینی صبحانه را از پشت در برداشت و ناامیدانه به محتویاتش نگاه کرد. همهشان دست نخورده بودند. آه از نهادش بلند شد و با لبهای آویزان از پلهها پایین رفت. به طبقه دوم که رسید نگاهی به راه پله منتهی به سالن همکف انداخت. ایستاد. استکان چای سرد شده را سر کشید، به گردوهای توی بشقاب چنگ زد و مشتش را پر...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 18
گرامافون را روشن کرد. صدای خشخش ضعیفی قبل از پخش آهنگ پیچید و سپس بعد از چند لحظه، نوای موسیقی درون اتاق طنین انداز شد. به صفحه سیاه گرامافون که درحال چرخیدن بود خیره شد. این صفحهی موسیقی بی کلام سوغاتی شاهرخ از سفر به فرنگ بود. روی آن نوشته بود «دریاچه قو اثر چایکوفسکی » شاهرخ میدانست ک...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 19
پری جلو رفت و گفت: - تو سبکتری. من قلاب میگیرم، تو برو بالا. ماهچهره سری تکان داد. اولین کسی بود که پا روی دیوار گذاشت و بالا رفت. پری چند خشت از گوشهی حیاط پیدا کرد و روی هم چید تا کمی قد بگیرد. ماهچهره وقتی به بالای دیوار رسید، خم شد و دستش را دراز کرد. پری دست او را محکم گرفت. پایش را ر...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 20
مأمور بعد از چند لحظه وقفه نگاه از حجره گرفت و گفت: - لازم نکرده. حواست به خودت باشه آقا عماد! و پوزخندی زد و رفت. ***** شهربانو با پشتِ دست چند تقه به درِ اتاق کلفتها زد و گفت: - همه بیرون، استراحت بسه. صدیقه قبل از اینکه لقمه توی دهانش را کامل بجود، با عجله یک لقمه کشکبادمجان دیگر برد...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
