پارت صد و نهم :

از صدای مهیب افتادنش هردو از جا پریدند. در پشتی دکان باز شد و مردی گفت :
_ عماد صدای چی بود بابا؟
عماد سراسیمه به زمین نگاه کرد و جواب داد:
_ چیزی نیست آقاجون، جعبه زنجبیل از دستم افتاد.
سرش را بالا گرفت و نگاهی به ماه چهره انداخت. آنقدر از دیدنش یکه خورده بود که نمی‌توانست حضور او را در مقابلش باور کند.
پیر مردی قد بلند با موهای یک دست سفید از در پشتی وارد دُکان شد. پشت میز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    1

    همه ی اینا زیر سر عمه است...

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    0

    وای عجب مارمولکای هستن 🤯🤯🤯🤯

    ۷ ماه پیش
کپی شد!