اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و نهم :
از صدای مهیب افتادنش هردو از جا پریدند. در پشتی دکان باز شد و مردی گفت :
_ عماد صدای چی بود بابا؟
عماد سراسیمه به زمین نگاه کرد و جواب داد:
_ چیزی نیست آقاجون، جعبه زنجبیل از دستم افتاد.
سرش را بالا گرفت و نگاهی به ماه چهره انداخت. آنقدر از دیدنش یکه خورده بود که نمیتوانست حضور او را در مقابلش باور کند.
پیر مردی قد بلند با موهای یک دست سفید از در پشتی وارد دُکان شد. پشت میز
لطفا صبر کنید...

سمیرا
1همه ی اینا زیر سر عمه است...