اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و یک :
به او حق داد که متوجه حضورش نباشد چون نگران پدرش بود. وارد اتاق منوچهر خان شد و کنار خاتون ایستاد.
خاتون روی صندلی نشسته بود و ماتم زده به منوچهر خان نگاه میکرد. بدون اینکه رویش را برگرداند خطاب به ماه چهره گفت :
_ کاری که گفتم انجام دادی؟
_ بله خانم. رفتم تو مطبخ همه رو جمع کردم براشون توضیح دادم چه چیزایی برای آقا بده و نریزن تو غذا.
خاتون سر تکان داد و ماتم گرفت.
_ سر دردتو
لطفا صبر کنید...
