پارت صد و یک :

به او حق داد که متوجه حضورش نباشد چون نگران پدرش بود. وارد اتاق منوچهر خان شد و کنار خاتون ایستاد.
خاتون روی صندلی نشسته بود و ماتم زده به منوچهر خان نگاه می‌کرد. بدون اینکه رویش را برگرداند خطاب به ماه چهره گفت :
_ کاری که گفتم انجام دادی؟
_ بله خانم. رفتم تو مطبخ همه رو جمع کردم براشون توضیح دادم چه چیزایی برای آقا بده و نریزن تو غذا.
خاتون سر تکان داد و ماتم گرفت.
_ سر دردتو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!