پارت صد و پانزده :

لب‌هایش تکان می خورد اما هیچ صدایی از آن خارج نمیشد.
با دیدن چهره ترسیده او جلو رفت اما ماه چهره وحشت زده عقب رفت و کف دستش را به سمت او گرفت.
_ نه نه جلو نیا...غلط کردم...ببخشید، ببخشید...جلو نیا..
امیر ارسلان سر جایش ایستاد. از این که ماه چهره اینقدر از او ترسیده بود قلبش بدرد آمد. هردو دستش را بالا برد و آرام گفت :
_ نترس...نترس عزیزم. کار اشتباهی نکردی که عذرخواهی میکنی.
ماه چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیان

    0

    چقدر مظلوم واقع شد تو این پارت ها بیچاره

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    2

    گردن بدنام می افتد همیشه فعل بد گرگ روحش هم خبر از یوسف کنعان نداشت

    ۷ ماه پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    👏👏👏

    ۷ ماه پیش
  • ملیسا

    0

    پارت ها خیلی جذاب شدن...خدا رو شکر که این جای داستان داری هر روز پارت میذاری و تو خماری نمیمونیم🥲❤️

    ۷ ماه پیش
  • پری

    0

    دلم برای امیر ارسلان سوخت🥲🥲بچه ام گریه کرد😢😢🥺

    ۷ ماه پیش
  • Sedna

    1

    وای که قلبم برای امیرارسلان به در اومد🥺🥺🥺

    ۷ ماه پیش
  • لیلا

    1

    چه بااحساس

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    5

    طفلک امیر ارسلان چجوری داره تلاش میکنه خودشو ثابت کنه کاش ماه چهره یکم به حرفش گوش کنه ،امیرارسلان بی گناه ترین ادم عمارته😔😔😔😔

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    0

    طفلک امیر ارسلان چجوری داره تلاش میکنه خودشو ثابت کنه کاش ماه چهره یکم به حرفش گوش کنه ،امیرارسلان بی گناه ترین ادم عمارته😔😔😔😔

    ۷ ماه پیش
کپی شد!