اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و پانزده :
لبهایش تکان می خورد اما هیچ صدایی از آن خارج نمیشد.
با دیدن چهره ترسیده او جلو رفت اما ماه چهره وحشت زده عقب رفت و کف دستش را به سمت او گرفت.
_ نه نه جلو نیا...غلط کردم...ببخشید، ببخشید...جلو نیا..
امیر ارسلان سر جایش ایستاد. از این که ماه چهره اینقدر از او ترسیده بود قلبش بدرد آمد. هردو دستش را بالا برد و آرام گفت :
_ نترس...نترس عزیزم. کار اشتباهی نکردی که عذرخواهی میکنی.
ماه چ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
رزا
2گردن بدنام می افتد همیشه فعل بد گرگ روحش هم خبر از یوسف کنعان نداشت
۷ ماه پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
👏👏👏
۷ ماه پیشملیسا
0پارت ها خیلی جذاب شدن...خدا رو شکر که این جای داستان داری هر روز پارت میذاری و تو خماری نمیمونیم🥲❤️
۷ ماه پیشپری
0دلم برای امیر ارسلان سوخت🥲🥲بچه ام گریه کرد😢😢🥺
۷ ماه پیشSedna
1وای که قلبم برای امیرارسلان به در اومد🥺🥺🥺
۷ ماه پیشلیلا
1چه بااحساس
۷ ماه پیشسحر
5طفلک امیر ارسلان چجوری داره تلاش میکنه خودشو ثابت کنه کاش ماه چهره یکم به حرفش گوش کنه ،امیرارسلان بی گناه ترین ادم عمارته😔😔😔😔
۷ ماه پیشسحر
0طفلک امیر ارسلان چجوری داره تلاش میکنه خودشو ثابت کنه کاش ماه چهره یکم به حرفش گوش کنه ،امیرارسلان بی گناه ترین ادم عمارته😔😔😔😔
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیان
0چقدر مظلوم واقع شد تو این پارت ها بیچاره