لیست کلیه پارتهای رمان اشک های ماه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان اشک های ماه - پارت 41
خون جلوی چشمانش را گرفته بود. میخواست هرطور شده به شهربانو درسی درست و حسابی بدهد. التماسهای او تمامی نداشت. از ترس تکان نمیخورد تا مبادا دست ماهچهره بلرزد و آب کتری رویش بریزد. نوشین مضطرب به زمین پا کوبید و نگران گفت: - داره از ترس زَهره ترک میشه ولش کن! رو به عصمت و اعظم گفت: - شما ی...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 42
نگاههای ترسیده آنها بین هم چرخید. اعظم بزاق دهانش را قورت داد و مستأصل گفت: - ماهچهره ما ازت معذرت میخوایم چون... ماهچهره نگاه سردش را روانه او کرد و مانع گفتن ادامه حرفش شد: - زودتر دست بجنبونید، دیره. نطق اعظم در نطفه خفه شد. از رفتار او عصبانی نشد. هنوز هم شرمنده بود پس تکانی به سرش دا...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 43
شاهرخ پوزخند عصبی زد و سرش را به سمت مخالف چرخاند. انگشتان خاتون بعد از وقفهای کوتاه از روی سینی شل شد. واکنش صبح امیر ارسلان نشان میداد از اتفاقات افتاده بویی برده است. رفتن ماهچهره پیش او خطرناک بود اما از نظر خاتون این فرصت خوبی بود تا متوجه شود بعد از این ماهچهره توان ماندن دارد یا نه. ...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 44
_ چشیده؟ نگاه شاهرخ سمت ماه چهره رفت و گفت : _ اوستا بنائی که اوردیم توی حیاط بوده یه چیزایی دیده...میگه کسی که توی غذات چیزی ریخته ماه چهره نیست. شاگردش هم شاهده. تمام مدت که شاهرخ حرف میزد نگاه او روی چشمان ماه چهره بود. گویا عماد برای بار دوم فرشته نجات ماه چهره شده بود. امیر ارسلان ه...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 45
_ مگه من با تو شوخی دارم؟ ماه چهره سریع جواب داد : _ وقتی کارمو انجام دادم یه جوری از اینجا میرم که انگار اصلا نبودم. قول میدم. امیر ارسلان که از این حجم یک دندگی او ماتش برده بود اخمهایش در هم رفت و خواست چیزی بگوید اما قبل از اینکه حرفی بزند ماهچهره به سمت در پا تند کرد _ صبحونه اتون که تمو...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 46
عصمت دوید و پشت ماهچهره پنهان شد. پری گونهاش را چنگ زد و لب گزید: - چیکار میکنی ماهچهره؟ بیا عقب. ماهچهره عصمت را پشت خودش پنهان کرد. صدایش میلرزید اما سعی کرد شجاعتش را حفظ کند: - من از عصمت و اعظم کینهای ندارم چون با تهدیدهای اون زن مجبور به دروغ گفتن شدند. شهربانو با چشمهای سرخ ش...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 47
باران بی رحمانه میبارید و صدای شرشر ناودان، حیاط عمارت را پر کرده بود. نوشین از میان در مطبخ نظاره گر چهره ملول و غم زده شهربانو بود. شهربانو نگاه پر از کینه و حسرتش را از عمارت گرفت و لنگ، لنگان به سمت در راه افتاد. برای اولین بار دل نوشین برای او سوخت. برای اویی که همیشه برای بقیه طاقچه با...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 48
ماه چهره توی اتاقش نشسته بود و به نقطه نامعلومی خیره بود. ذهنش مشوش بود و افکار زیادی درون سرش می چرخید. بعد از دقایقی خیره ماندن به قفسه گیاهان دارویی سرش را محکم به طرفین تکان داد و به خودش نهیب زد : _ اَه بسه دیگه! من خودم کلی بدبختی دارم حالا دلسوزی برای شهربانو هم شد جز بدبختی های من؟ عمرا ...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 49
بخاطر فاصله زیاد درِ اتاق و جایی که او ایستاده بود گمان کرد اشتباه شنیده. به خودش اشاره کرد و گفت : _ من آقا؟ شاهرخ دکمه بالای پیراهن سفیدش را با یک دست باز کرد و ایستاد _ آره بیا اینجا. ماه چهره به سینی توی دستش نگاه کرد و با تردید گفت : _ باشه. سینی را همانجا روی زمین گذاشت و به او نز...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 50
وارد مطبخ شد و سینی را بیصدا روی تخت گذاشت. اعظم و عصمت با تردید به هم نگاه کردند. عصمت قدمی جلو گذاشت و با پشیمانی گفت: ـ ماهچهره... او سرش را بالا گرفت. اعظم انگشتانش را میان هم تاب داد و آهسته گفت: ـ ما میخواستیم ازت معذرتخواهی کنیم. سرش را پایین انداخت و ادامه داد: ـ روم سیاه، مجبور...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 51
ماه چهره صدایش را پایین تر آورد و رو به عماد گفت : _ راهکاری بلدید؟ عماد سر درگم به چشمهای او خیره شد _ یعنی ازم میخواید یه راهکار برای درمان افسردگی بهتون معرفی کنم؟ اما... نگاه منتظر ماه چهره روی صورت عماد چرخید و لب زد : _ اما...؟ عماد درباره دیو عمارت چیز های عجیبی از پری و بقیه کلفت ها...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 52
خاتون دل نگران نزدیک ماه چهره شد. چند دقیقه پیش منوچهر خان و شاهرخ را بدرقه کرده بودند. چادر مشکی به سر داشت و روبند سفیدش را روی سرش انداخته بود. رو به روی ماه چهره ایستاد و دستش را به گرمی گرفت و فشرد. _ پس سپردمش به خودت. رو سفیدم کن. با تعجبی که نمیخواست بروز بدهد به دستان خودش که میان...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 53
ماه چهره با اشتیاقی وصف نشدنی کنار میز ایستاد و مؤدبانه دستانش را روی شکمش جمع کرد. _ خوش اومدید. امیر ارسلان نزدیک میز شد. صندلی را به آرامی عقب کشید و روی آن نشست. ماه چهره رو به رویش ایستاده بود و با خوشحالی که نمیتوانست پنهان کند به او نگاه میکرد. آرنج هردو دستش را روی میز گذاشت. برا...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 54
ماهچهره با خشم و بغض روی پلههای بیرونی عمارت نشست. دستش را زیر چانهاش زد و با صدای گرفته گفت: _ بد اخلاق. چشمش ناخودآگاه به رسولی افتاد که در حیاط قدم میزد و کار عماد و شاگردش را زیر نظر داشت. وقتی نگاهشان با هم تلاقی پیدا کرد، رسولی مسیرش را کج کرد و سمت او رفت. ماهچهره دستپاچه نگاهش را...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 55
رسولی لحظه ای تعلل کرد. بدون اجازه خاتون و منوچهر خان هیچکس، حتی مامورین آژان حق ورود به عمارت خانسالار را نداشتند. امیر ارسلان از امنیت سفت و سختی که بعد از بیماری او در عمارت حکم فرما شده بود اطلاعی نداشت. پس احتیاط کرد و تنها برای راحت کردن خیال او گفت : _ چشم آقا. شما برید استراحت کنید...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 56
بازپرس سری تکان داد و دو قدم عقب رفت. سرش را بالا گرفت و خیره به پنجره طبقه سوم گفت : _ بله خیلی خوب مطلعم. خاتون خیره به جنازه آرام گفت : _ اگه میدونستم اخراجش قراره به قیمت جونش تموم بشه هیچ وقت نمیذاشتم از این عمارت بره. درحالی که سعی میکرد نگاهش را به زمین بدوزد خطاب به بازپرس گفت : _...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 57
بی حال و ماتم زده به دیوار تکیه کرده بود. گوشه لبهایش با اندوه به سمت پایین کش آمد و چانه اش لرزید. پری که از حرف شنیدن از او نا امید شده بود لیوان آب را کناش روی زمین گذاشته بود و رفته بود. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست : _ مگه کارگری چه مشکلی داشت؟ مگه سازش با یه جاه طلب چقدر ...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 58
پری پارچه سفید را داخل تشت آب فرو برد و بیرون آورد. دو سر پارچه را گرفت و پیچاند. آب اضافی از آن چکه کرد و داخل تشت ریخت. ماه چهره با چشمهای بسته دراز کشیده بود و آرام نفس میکشید. پارچه خیس را روی پیشانی اش گذاشت و نگران گفت : _ چرا تبت پایین نمیاد دختر. چیکار کنم من الان؟ در اتاق باز شد ...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 59
رسولی که از اتاق بیرون رفت ماه چهره درمانده سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست. پری دستش را به کمرش زد و سرزنشگرانه گفت : _ حالا بهتر شد؟ _ ولم کن پری حالم بده. _ وا... همین الان که میگفتی خوبم. چته تو؟ جوابی نداد و به سختی از جایش بلند شد. پری که این رفتار او را درک نمیکرد سوالی نگاه...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 60
پتو را روی او مرتب کرد و عقب ایستاد. چند لحظه همانطور خیره ماند. نگاهش به طرز بامزه ای گیج و سراسیمه شده بود. _ خب الان باید چیکار کنم؟ به سمت در حرکت کرد _ برم بگم عمه بیاد. نرسیده به در برگشت و منصرف شد. _ نه، اون بیاد بدتر میشه. دستش را میان موهایش برد و کلافه توی اتاق راه رفت...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
