اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و پنجم :
در اتاق را باز کرد و وارد شد. ماه چهره با چشمهای بسته روی تخت دراز کشیده بود. پیشانی اش خراش کوچکی برداشته بود و آثار قرمزی روی پوست روشنش نمایان بود.
کنار تخت نشست و آهسته دستش را گرفت. پلک های ماه چهره تکان خورد و آرام چشم باز کرد. امیر ارسلان لبخند مهربانی به او زد و گفت :
_ سلام اشک ماه.
پاسخش را با لبخند کم جانی داد اما طولی نکشید که نگاهش رنگ نگرانی گرفت. به صورت و دستهای امیر ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ملیسا
3بنده خدا شاهرخ...فقط کاش ماه چهره تا دیر نشده رازش رو به امیرارسلان بگه.