اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و نوزده :
امیر ارسلان یقه او را چنگ زد و با همان مشت گره خورده گفت :
_ بابا همه چی رو میدونه، اگه منم امروز از خونت بگذرم مطمئن باش اون خودش همه چیزو ازت میگیره و پرتت میکنه تو کوچه.
_ بگو بگیره امیر ارسلان...اگه اون پیر مرد خشک و خود بزرگ بین رو دوباره دیدی حتما بگو بگیره...
امیر ارسلان با خشم فریاد زد :
_ اسم بابای منو با احترام بیار نمک نشناس.
همین که خواست مشتش را روی صورت او فرود بیاو
لطفا صبر کنید...
