پارت صد و سیزده :

بدون توقف دستگیره در را محکم چرخاند و آن را هول داد. در با صدای بلندی به دیوار پشتش کوبیده شد و دوباره برگشت.
شاهرخ با چشمهای وق زده از تعجب به سمت او چرخید و گفت :
_ چیشده امیر ارسلان؟ خوبی؟
درحال بستنن دکمه های پیراهنش بود
امیر ارسلان وارد اتاق شد و در را قفل کرد. خون از چشمانش می‌بارید و دستانش از فرط خشم میلرزیدند.
آهسته قدمی به جلو برداشت. شاهرخ بزاق دهانش را به سختی ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکلات تلخ

    0

    واااای خدا چقدر اهنگش خوبه حس میکنم وسط صحنه فیلمم دمتتت گرم دختر با انتخاب های عالیت

    ۷ ماه پیش
  • ملیسا

    0

    وایییییییی

    ۷ ماه پیش
  • پریا

    2

    احساس میکنم بهم شوک الکتریکی وارد کردن مغزم سوت کشید😐

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    این موزیکه با این داستان عجب فازی میده😅

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    1

    وای حانیا جون تروخدا چرا اینجا تمومش کردی تشنه گذاشتیمون گناه داریم بخدا 😭😭😭😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • سمیرا

    2

    خدااااای من😨 ما رو وسط راه ولمون نکن حانیا بیا ادامه ش رو بگو

    ۷ ماه پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ولتون نکردم این پارت هدیه بود 😂

    ۷ ماه پیش
کپی شد!