اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و سیزده :
بدون توقف دستگیره در را محکم چرخاند و آن را هول داد. در با صدای بلندی به دیوار پشتش کوبیده شد و دوباره برگشت.
شاهرخ با چشمهای وق زده از تعجب به سمت او چرخید و گفت :
_ چیشده امیر ارسلان؟ خوبی؟
درحال بستنن دکمه های پیراهنش بود
امیر ارسلان وارد اتاق شد و در را قفل کرد. خون از چشمانش میبارید و دستانش از فرط خشم میلرزیدند.
آهسته قدمی به جلو برداشت. شاهرخ بزاق دهانش را به سختی ف
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملیسا
0وایییییییی
۷ ماه پیشپریا
2احساس میکنم بهم شوک الکتریکی وارد کردن مغزم سوت کشید😐
۷ ماه پیشفاطمه
3این موزیکه با این داستان عجب فازی میده😅
۷ ماه پیشسحر
1وای حانیا جون تروخدا چرا اینجا تمومش کردی تشنه گذاشتیمون گناه داریم بخدا 😭😭😭😭😭😭
۷ ماه پیشسمیرا
2خدااااای من😨 ما رو وسط راه ولمون نکن حانیا بیا ادامه ش رو بگو
۷ ماه پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
ولتون نکردم این پارت هدیه بود 😂
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شکلات تلخ
0واااای خدا چقدر اهنگش خوبه حس میکنم وسط صحنه فیلمم دمتتت گرم دختر با انتخاب های عالیت