اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و بیست :
جلوی در اتاق ایستاده بود. دستهایش را پشت کمرش قفل کرده بود و با اخم به گوشه ای خیره بود.
_ توفیقی. بیا تو.
با شنیدن صدای سرهنگ گره ابروهایش باز شد و کتش را صاف کرد.
تقه ای به در زد و به آرامی دستگیره را چرخاند. وارد اتاق شد و سلام نظامی داد :
_ در خدمتم سرهنگ.
چارلز پا روی پا انداخته بود. روی نزدیک ترین صندلی به میز سرهنگ نشسته بود و بی توجه به حضور توفیقی چای مینوشید.
سرهن
لطفا صبر کنید...
