پارت صد و بیست :

جلوی در اتاق ایستاده بود. دستهایش را پشت کمرش قفل کرده بود و با اخم به گوشه ای خیره بود.
_ توفیقی. بیا تو.
با شنیدن صدای سرهنگ گره ابروهایش باز شد و کتش را صاف کرد.
تقه ای به در زد و به آرامی دستگیره را چرخاند. وارد اتاق شد و سلام نظامی داد :
_ در خدمتم سرهنگ.
چارلز پا روی پا انداخته بود. روی نزدیک ترین صندلی به میز سرهنگ نشسته بود و بی توجه به حضور توفیقی چای می‌نوشید.
سرهن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!