پارت صد و هشتم :

ابروهای ماه چهره با تعجب بالا رفت.
_ چی داری میگی؟
پری پوزخند زد و گفت :
_ منظورمو خوب میفهمی خودتو به اون راه نزن.
ماه چهره با ناباوری خندید و گفت :
_ ببین نمیدونم رو چه حسابی داری همچین حرفی رو میزنی اما...
میان حرفش داد زد :
_ رو حساب اینکه دیدم اون روز ازت خواستگاری کرد.
متعجب و بدون اینکه پلک بزند به پری خیره شد.
_ دیدی؟ پس چرا چیزی نگفتی؟
_ من خیلی چیزا رو دید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    4

    یعنی تا گرم خوندن میشی سریع تموم میشه پارت ها هم خیلی کوتاه شده ..میشه هرشب بزارید؟

    ۷ ماه پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    سلام این پارت قرار بود طولانی تر باشه اما چون اینترنتم قطع بود نتونستم ویرایشش کنم اتوماتیک ارسال شد ایشالا بعدی ها به اندازه استاندارد بر میگرده🤍

    ۷ ماه پیش
کپی شد!